|
خسته تر از آنم که قلم از نفس افتاده را به نوشتن وا دارم ... اما چه باک از یقه به دندان کشیدن و در اوج نتوانستن ها نوشتن ؟ چه باک از بال گشودن ؟ چه باک از سقوط ؟ و چه باک از اوج ...
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387 22:36 توسط ماندا (نجات) |
حس میکنم قدرت انتخاب کلمات ، قدرت نوشتن و حتی تخیلم رو هم از دست دادم ...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 19:14 توسط ماندا (نجات) |
لجم گرفته !
از خودم ، از زندگیم ، از آدم های دور و برم ! لجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم گرفته ! *هیچ خوب نیستم ! + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 19:22 توسط ماندا (نجات)
ذهن درد دارم ! فکر درد دارم ! عقل درد دارم ! هر چه تو نامش را میگذاری ... یک چیزی اینجا ... درد می کند ! اینجا توی این کله ...
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 20:25 توسط ماندا (نجات) |
حجم گنگی بود ... تاریکی و سکوت ، سکوتی که تیک تاک بلند ساعت در هم می شکستش !
نه ! خبری از ماه نبود ... نوری نبود ... حضور روشنی نبود ... تاریکی و سکوت ، سکوتی که تیک تاک بلند ساعت ... لبخند زد ، فکر کرد :" چه قدر آروم ... دست ها می تونن حرف بزنن " یه نگاه به اون دست های باریک انداخت ... و ساعت که با تیک تاکش سکوت رو در هم می شکست ... یک لحظه ترسید . بالشتش رو محکم بغل کرد و از حس نازکی پر شد ... چه قدر دلش گل نرگس می خواست ... و صدای یک نفس کشیدن آروم ... دست خودش نبود اما گریه کرد ... و اون حباب آرامش ترکید ... + نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 20:11 توسط ماندا (نجات)
به دعوت فرایند ... چند وقتی هست که به این مسئله فکر میکنم که چه چیز هم مرا آزار می دهد هم زمین را ... کمی که عمیق نگاه میکنم مسائل آزار دهنده یکی یکی رخ نمایان میکنند : آلودگی آب و هوا، ریختن زباله در دامان طبیعت ، انقراض حیات وحش ،مصرف بی رویه آب ، قطع بی وقفه درختان و... این ها را همه می دانیم ، وقتی درس جغرافیا همه را فریاد کرد شنیدیم اما به گمانم به آزارش برای خودمان فکر نکردیم یا اگر کمی اندیشیدیم شانه بالا انداختیم که خوب ! من یک نفر را چه کار !؟ من و تو نوعی به سهم خودمان می توانیم زمین را خودمان را از این همه آزار و نابودی نجات دهیم که این نجات ، احساس مسئولیتی بیش نیست ... برای زمین ! سیاره ی زندگی ... آنچه مرا آزار می دهد ، مصرف بی رویه آب است . با همه تلاش های سازمان آب و فاضلاب در ایران برای جریمه اشخاصی که مصرف بی رویه آب دارند باز هم این مسئله را می بینیم ... به گمانم اگر اندکی حس مسئولیت خودمان را تقویت کنیم ، اگر کمی فقط کمی به اثرات کمبود آب وخشکسالی های آتی بیندیشیم و نقش خودمان را در نجات زمین بزرگ بدانیم و به جای شعار عمل کنیم ... می توان زمین را از این عارضه نجات داد !
و اما دعوتی ها : از زندگی ، نیکو ،محمد ، کافه کلاسیک ،نیمرخ ، Opium ،sun_lorenzo خوشحال می شوم اگر بنویسید چه چیز هم شما را آزار می دهد هم زمین را : )
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 13:22 توسط ماندا (نجات) |
* نمی دانم چیست ... هیچ نمیدانم ... هر چه هست من بیشتر غرقش می شوم ...
و در این غرق شدن ... لذت نابی است . بی خیالی ؟ سر خوشی ؟ سنگ دلی ؟ نه ! من ، من شدم . این کوبش نوشته ها ... و بی تابی ذهن ، منم ! * این دل برای تو ... خنجر همیشه پنهانت که رسوا شده را بیرون بکش و جانانه بزن ! گرمی خون مال تو ... من به تماشای آن تکه گوشت در دستان توام که عقل همیشه پیروز من به چشمان پر هراس تو لبخند می زند . جانانه بزن ... واین خون چه رنگین است . * خدای من ؟؟ بود و نبودش ؟! نه جای تو آنجا بین من و خدا نیست ... آنچه من خدا می نامش ... اینجاست ... در پی بوسیدن من . و این بوسیدن بی شرم ... پ ن : روز ها ی من خوب و خودم خوبتر : ) + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 19:38 توسط ماندا (نجات) |
بی نهایت لذت بردم از این آهنگ پشنهاد برای گوش دادن ... همین + نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 17:53 توسط ماندا (نجات) |
غرقم ... غرق کتاب هایی که ذره ذره می نوشمشان ...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 19:47 توسط ماندا (نجات) |
حماقت شاخ و دم نداره !
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 17:14 توسط ماندا (نجات) |
|