|
عشق شما را همچون بافه های گندم برای خود دسته میکند می کوبدتان تا برهنه تان کند سپس غربالتان می کند تا از کاه جدایتان کند آسیابتان می کند تا سپید شوید ورزتان میدهد تا نرم شوید آنگاه شما را به آتش مقدس خود می سپارد تا برای ضیافت مقدس خدا نانی مقدس شوید شرمنده نویسنده ش رو نمی دونم + نوشته شده در دوشنبه سی و یکم مرداد 1384 12:20 توسط ماندا (نجات) |
سلامممممممممممممممممممممممممممممم اول از همه میلاد امیر مومنان و روز بهترین پدر دنیا ( بابای خودمو دوم شرنده همتون در آپ کردن خیلی دیر کردم از عادت من نبید من اغفال شده بیدم طیبه جان نترس ماندا خیلی قویه ۷ سال صبر کرده ۲۰ سالم روش ! من نه خودکشی کردم ! روز وشب و شب و روز میکنم به قول مهسا علافم دیگه فقط غمو غصه رو طراحی میکنم + نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد 1384 16:42 توسط ماندا (نجات) |
سلام به همه ابری ها خوبین ؟ من که زیاد حال ندارم سه تا پسره با هم كل گذاشته بودن، اولي ميگه: باباي من مهمترين آدم مملكته. دوتاي ديگه ميپرسن: مگه بابات چيكارس؟ ميگه: باباي من رئيسجمهوره. هر قانوني كه بخواد گذاشته بشه رو بايد اول باباي من امضا كنه. دومي ميگه: برو بابا حال نداري. باباي من عمري پوز باباي تورو ميزنه! اوليه ميگه: مگه بابات چيكارس؟ پسره م! ;يگه: باباي من نماينده مجلسه.. تا باباي من راي نده، عمري قانوناي باباي تو تصويب نميشن. سومي برميگرده ميگه: باباهاي شما جلوي باباي من پشم هم نيستن! اون دو تا ميپرسن: مگه بابات چيكارس؟ پسره ميگه: باباي من پاسبونه... جلوي خيابون واميسته، پونصدتومن ميگيره، ميشاشه به قانون باباهاي هردوتون به جای خنده باید گریه کنیم + نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1384 14:51 توسط ماندا (نجات) |
غمم از وحشت پوسیدن نیست غم من غربت تنهایی هاست برگ بید است که با زمزمه ی جاری باد تن به وارستن از ورطه هستی میداد حمید مصدق + نوشته شده در جمعه بیست و یکم مرداد 1384 12:57 توسط ماندا (نجات) |
اهل كاشانم پيشه ام نقاشي است گاه گاهي قفسي ميسازم با رنگ, ميفروشم به شما تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است دل تنهايي تان تازه شود چه خيالي, چه خيالي, ... ميدانم پرده ام بيجان است. خوب مي دانم, حوض نقاشي من بي ماهي است. ( سهراب سپهری) + نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1384 12:13 توسط ماندا (نجات) |
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم مرداد 1384 18:36 توسط ماندا (نجات) |
سلام به همه ابری ها خوب به این عکس نگاه کنید و احساسی که به شما دست میده رو برام بگین اگر ممکنه
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1384 15:7 توسط ماندا (نجات) |
اگر بستني پسته اي دوست داريد: شنونده خوبي هستيد و صبر و تحمل تان زياد است، در نتيجه مشكلات را با شكيبايي پشت سر مي گذاريد و كم تر خشمگين مي شويد. شما فردي بسيار احساساتي هستيد، در درك مشكلات و موقعيت هاي ديگران به خوبي عمل مي كنيد و به همين دليل روابط خوبي با اطرافيان تان داريد. اگر بستني وانيلي دوست داريد: شما فردي تنوع طلب هستيد و اغلب اوقات براساس انگيزه هاي آني تان عمل مي كنيد. شما از ريسك كردن نمي ترسيد و از آن جا كه توقع زيادي از خود داريد، اهداف بزرگي هم براي خودتان تعريف مي كنيد. روابط نزديك خانوادگي براي شما لذت بخش است. اگر بستني گردويي دوست داريد: شما منظم و محتاط هستيد و از آن جا كه خيلي كمال گرا هستيد، به جزئيات خيلي اهميت مي دهيد و هيچ وقت از قوانين تخطي نمي كنيد. وظيفه شناسي، اخلاق گرايي و محافظه كاري از ويژگي هاي بارز شماست. از رقابت كردن با ديگران به خصوص در ورزش، لذت مي بريد و دوست داريد هميشه رييس باشيد. اگر توت فرنگي دوست داريد: خجالتي هستيد، احساساتي بسيار قوي داريد، دقيق و مشكوك و خودراي هستيد، كاملا درون گراييد و معمولا به خاطر ضعف ها و اشتباهاتتان خودتان را سرزنش مي كنيد. اگر بستني كاكائويي دوست داريد يا بستني مورد علاقه تان شكلاتي است: فردي سرزنده و خلاق هستيد و به ندرت سعي مي كنيد هيجان واشتياق تان را پنهان كنيد. شخصيت شما براي ديگران جالب است و وجود شما در مهماني ها و مجالس فضا را شاد مي كند، كارهاي يكنواخت شما را كسل مي كند و از اين كه هميشه در مركز توجه ديگران باشيد، لذت مي بريد. اگر بستني موزي دوست داريد: فردي آسان گير هستيد و به راحتي خودتان را با شرايط جديد تطبيق مي دهيد. دست و دل باز هستيد و صداقت و همدلي شما زبان زد خاص و عامه است. اگر بستني با مزه قهوه دوست داريد: حافظه خوبي داريد؛ هيچ وقت اسم ها و وقايع گذشته را فراموش نمي كنيد. زياد به گذشته فكر مي كنيد و از مرور كردن خاطرات لذت مي بريد، تا حدي درون گرا هستيد و احساسات تان را به راحتي بروز نمي دهيد. بستني معروفي به نام كوپ(Cope) در فرانسه رايج است كه چند سال است در منوي كافي شاپ هاي ما هم به چشم مي خورد. كوپ به معناي ليوان پايه دار است كه فرانسوي ها آن را با مخلوطي از بستني، ميوه، شكلات و مربا پر مي كنند. سان شاين هم نوعي بستني اروپايي است. در اين نوع بستني داخل يك ليوان، چند لايه ژله مي ريزند و رويش را با بستني مي پوشانند. ******************************** خب سلام راستش و بخواین من این مطلب و ایام مدرسه برای تحقیق از یه وبلاگ برداشتم و حالا هم یادم نمی یاد وبلاگ کی بوده ؟ + نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1384 12:36 توسط ماندا (نجات) |
عبید زاکانی هنگام رحلت فرزندان پس از آن که پدر را به خاک سپردند خدای داند و من دانم و تو دانی یک فلوس ندارد عبید زاکانی (خودمون عجب حال گیری کرده ) + نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1384 17:8 توسط ماندا (نجات) |
سلام به همه ابری ها راستش من این بار یه التماس دعا از همتون دارم آخه میگن ابری ها دلشون خیلی پاکه این التماس دعا رو برای یه ابری میخوام (دلم گرفت ای هم نفس) خودمم نمیدونم این ابری چه ناراحتی داره ؟ فقط التماس دعا ابری ها فراموش نکنید ! دعا کنید حالش زودتر خوب بشه تا دوباره حضور سبزشو تو ابرها احساس کنیم ! یه سر به وبلاگش بزنیدضرر نمی کنید + نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1384 15:6 توسط ماندا (نجات) |
درس عشق درس ق می داد یاد بچه ها در دبستان خانم آموزگار واژه ها تکرار میشد یک به یک قوری و بشقاب و قندان و قطار شادمان از درسی تازه کودکی روی کاغذ با قلم چیزی نگاشت یک الف دنبال آن هم شین و قاف خوامند آن را اشق اعرابش گذاشت چون معلم دید آن مرقومه را بی تامل روی آن خطی کشید خواست چیزی گوید آن کودک ولی نور مهری در رخ خانم ند ید گفت با کودک معلم کای پسر اولا عین است اول حرف آن درس این حرف آخرین درس شماست پس نباید کرد چیزی صرف آن ثانیا باید تمام بچه ها بشنوند اینجا کلاس و مدرسه است جای الفاظ چرند و چار نیست جای تعالیم حساب و هندسه است هر کس غیر از کلاس و مدرسه در سرش باشد هوای دیگری یا سرو گوشش بجنبد در کلاس یا بگیرد درس را سرسری من خودم با چوب و خط کش بر سرش میزنم آن قدر تا آدم شود یا به ناظم میدهم تحویل تا شر او از این دبستان کم شود کفت کودک : با اجازه اولا ما یکایک بچه های آدمیم در سر ما فکر های خام نیست ما به حکم عشق اینجا با همیم ثانیا درس و کلاس و مدرسه بی محبت جز درو دیوار نیست بر مدار عشق میگردد جهان پس سخن از عشق اینجا عار نیست زین سبب ای مهربان آموزگار جای آن دارد بفرمایی چرا میدهی در درس آخر یاد ما اولین حرف از حروف عشق را؟ گفت کودک را معلم: به که خوش آتشی در جان من افروختی آفرین برتو که با برهان خود حرف اصلی را به من آموختی + نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد 1384 19:53 توسط ماندا (نجات) |
لحظه خداحافظی به سینه ام فشردمت اشک چشمات جاری شد دست خدا سپردمت دل من راضی نبود به این جدایی نازنین عزیزم منو ببخش اگه یه روز آزوردمت عزیز رفته سفر کی برمی گردی؟ چشمونم مونده به در کی برمیگردی؟ رفتی و رفت از چشمام نور دو دیده ز حالم بی خبر کی برمیگردی؟ سلام به همه ابری ها ... شما ها خوبید؟ من که خوب نیستم . چرا؟ راستش یه وداع خیلی تلخ داشتم به تلخی قهوه !! شده تا به حال که یه دفعه یه عالمه مهمون از شهرستان بیان و بعد برن چه قدر بعدش خونه ساکتو دلگیره خوصوصا اگر که اون مهمونا براتون خیلی عزیز باشن مثل اتفاقی که بر ای من افتاده من عاشق دختر خاله هام و دختر دایی هامم چون همسن همدیگه ایم و محرم اسرار هم الانم رفتن و این خونه مثل یه قبرستون ساکته منم از همین الان دلم براشون تنگ شده هر چند که بازم یه امیدی هست که آخر مرداد ببینمشون ولی خوب بازم کسلم + نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد 1384 19:40 توسط ماندا (نجات) |
سلام به همه ابری ها خوبین که ؟ خب ببخشید یادم رفت خودمو معرفی کنم من نجات هستم معروف به ماندا ۱۷ سال دارم و به خاطر یه سری مشکلاتی که با وبلاگ قبلیم پیدا کردم به اینجا اومدم البته مشکل که نه ولی یه جورایی دیگه برام سخت بود اونجا بمونم چون زیاد به محیط کاری اونجا وارد نبودم برای آشنایی بیشتر یه سر بزنید به اونجا اینم آدرسش:
+ نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1384 19:6 توسط ماندا (نجات) |
|