تبليغاتX
روی ابر ها

روی ابر ها

سلام به همه ابری های گل 

 

خوبید؟ خوشید؟ گلید؟ نزنید بابا صبرکنید آدم با فرهنگ اول گوش میده شما ها هم که

 

هزار الله اکبر آخر فرهنگید اون چرای گنده رو که توی ذهنتون نقش بسته رو الان

 

جواب میدم فکر کنم 4 تا چرا باشه آره؟ پس یکی یکی بابا

 

1)چرا آپ نکردم ؟ آقا دست رو دلم نزار که خونه کارت اینترنت من تموم شد بابا هم

 

اشتراکش ساعت 8 قطع میشه خودش هم تا ساعت 8 سر کار ه این به این معناست که

 

ماندا دلتو خوش نکن که از اشتراک بابات استفاده کنی ! خلاصه رفتیم پهلو مامان به

 

بهانه  و قربون صدقه رفتنش جان شما نه جان خودم همون موقع فهمید من پول کارت

 

میخوام  شروع کرد ماندا تو باید از امسال برای کنکور تلاش کنی قولت که یادت

 

نرفته باور کن این اینترنت به دردت نمیخوره  بقیش رو هم دیگه بهتر از من میدونید

 

 اونقدر ازمون کار کشید ( همه رقم جارو کردن تی کشی ظرف شستن و......) تا

 

بهمون پول کارت رو داد خودشم خنده اش گرفته بود به خاطر یه کارت چه کارا که

 

نکردم  این از این حالا این بار آپ میکنم اما پستم خیلی طولانیه حوصله کنید و تا

 

آخرش بخونید جان منم الکی نگید قشنگ بود چون تعریف کردن قشنگی یا زشتی

 

نداره

 

2)قرار بود براتون از خانوادم حرف بزنم باشه  اول یه اعتراف بکنم و خودم رو

 

 راحت بکنم  من عرب خوزستانینم به عرب بودنم افتخار میکنم و خودم رو ایرانی

 

میدونم حالا هر کس هر فکری که میخواد بکنه ولی همینو فقط بهتون بگم که

 

آدم ها از هر نژاد و قبیله ای که باشن خوب و بد دارن !

 

خب از خانواده خودم شروع میکنم بعد هم عموم

 

ما به خانواده نون معروفیم چون اول اسم هر 5 نفرمون با نون شروع میشه این کار

 

هم از قصد نبوده و کاملا اتفاقی بوده  به ترتیب سن میریم جلو

 

بابا ( نعیم): من بابام رو خیلی دوست دارم اما هیچ وقت مثل بقیه دخترا خیلی بهش

 

نزدیک نشدم یه جورایی دوست داشتنم توام با ترسه نگاه بابام یه جزبه خاصی داره

 

آدم زیاد راحت نیست  اما  همیشه اونو مثل یه کوه دیدم استوار و مقاوم 

 

مامان ( نجمه) : خب خب کلمه دوست داشتن کافی نیست چون عاشقشم  باور کنید

 

من یه روز نبینمش دیوونه میشم وقتی ناراحته انگار دنیا رو برام قفس کردن

 

مامان برای من اسطوره صبر بوده و هست

 

من ( نجات به معنی رهایی و آزادی ):  خب تعجب نکنید من قبلا هم گفته بودم اسمم

 

نجات من یه جورایی هزار اسمم هر کسی هر جوری دوست داه منو صدا میزنه

 

بابام بهم میگه جودی  دوستام گاهی وقتا نجی صدام میکنن   برادرم منو نج  صدا

 

میزنه  بقیه هم منو جاد  صدا میکنن  اما اسم ماندا از کجا اومد مادر کورش کبیر

 

 اسمش ماندانا بوده این اسم روی من و دختر خاله ام خیلی تاثیر گذاشت  این بود که

 

مختصرش کردیم  شد ماندا

 

برادرم ( نبیل به معنای باهوش و اصیل ): میره سوم راهنمایی و از همین الان شاخ

 

شده  من که جونم در میره برای همین یه برادر  با اینکه گند اخلاقه اما خیلی دوسش

 

دارم یه جورایی به اسمش رفته   باهوش و از خود راضی

 

خو.اهرم ( نضا ل به معنای  جنگجو و جهاد گر ) : خب از این یکی بگذریم فقط همین

 

و میگم که ما دو خواهر به خون هم تشنه ایم بدبختی اینه که تو یه اتاقم با هم زندگی

 

میکنیم اینم میره اول راهنمایی

 

خب حالا خانواده عموم: اگر خاله شما هم با عموتون ازدواج بکنه  پسرعموتون میشه

 

پسر خالتون و دختر عموتون میشه دختر خالتون حالا بازم به ترتیب سن

 

عموم ( نجم ) : ما  اونو بابا نجم صدا میکنیم چون  از لحاظ ظاهر 2 برادر مثل سیبی

 

میمونن که از وسط نصف کرده باشن من یکی که خیلی زیر دین عموم هستم چون 

 

فقط  عموم تونست بابام و راضی کنه تا من تو رشته مورد علاقه ام  یعنی انسانی

 

درس بخونم

 

خاله ام ( شهناز) : به معنای واقعی کلمه خاله فقط همین

 

پسر عموم خا لد : این پسر عموم رو خیلی دوست دارم یعنی برادرهای دیگش یه

 

طرف خودش یه طرف بس که آقا و مهربونه  فکر کنم 29 یا 30 سا لش باشه

 

ازدواج کرده و زنش مینا هم مثل خودش گل و خانومه خودش دانشجو رشته باستان

 

شناسی و زنش  دانشجو مهندسی کشاورزی 

 

پسر عموم ولید : این پسر عمو همونی که دربارش براتون گفتم بیشتر اوقات باهم

 

بحث میکنیم در باره موضوعات روز دید منطقی داره و من به خاطر این دید منطقی

 

باهاش بحث میکنم   ازدواج کرده و یه دختر خیلی ناز داره  که من می پرستمش

 

خودش مهندس کشاورزی و زنش محبوبه دانشجو روانشناسی عمومی دخترشم اسمش

 

ساراست اینم دور وبر 28_29ساله

 

پسر عموم هشام : من و این آقا همیشه با هم سر جنگ داریم پسر شیطون و خوبیه اما

 

مرد سالاره  تا دو کلمه حرف حق میشنوه میگه: ( بشین سر جات این حرفا به تو

 

نیومده ) خب منم در مقابلش فمنیست میشم لیسانس ادبیات عرب داره و داریم

 

سعی میکنیم زنش بدیم

 

دختر خاله ام هنا : دختر رکیه اما دلش پاکه از حرفاش منظور نداره دانشجو مهندسی

 

کامپیوتر (نرم افزار)

 

پسر عموم ماهر : آقایی که با هنر رابطه خوبی نداره انگار دنیا فقط فرمول های

 

 فزیک و ریاضیه  امسال دانشگاه آزاد قبول شد رشته فیزیک جامد  دانشگاه علوم

 

 تحقیقات تهران

 

دختر خاله ام انیسه : به معنای واقعی کلمه خواهر،  ما همسنیم فقط انیس 4 ماه از من

 

بزرگتره   خیلی دوسش دارم  نمیدونم چی بگم در بارش 

 

خب سوال 3: این چه وضع آپ کردنه ؟

 

 باشه توی ایام مدرسه سعی میکنم با برنامه ریزی ها کنار بیام و یه روز رو مشخص

 

کنم برای آپ کردن

 

4 : چرا  من مرده خاک نشده ام ؟؟ به وبلاگ قبلی من سر بزنید و نوشته مردی و

 

نامردی رو بخونید ولی نظراتون رو اینجا بدین نه اونجا

 

 

پ ن 1) خیلی طولانی شد نه ؟ خب میخواستین شک نکنین

 

پ ن 2) من دوم مهر دوباره آپ میکنم چون میخوام از اولین روز مدرسه براتون بگم

 

پ ن 3) بازی استقلال فراموش نشه دعا کنید این بار هم برنده بشن

 

پ ن 4)  خوب و شاد و آسمونی باشید

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384 18:27 توسط ماندا (نجات) |


(به نام خدایی که در این نزدیکی است)

 

قلم بر دست گرفتم تا خاطره آن سفر هولناک را برایتان بازگو کنم !

 

نیمه شب زیبایی بود ، ماه تابان تر از همیشه بر دل صحرا میتابید و من

 

بی هدف به دنبال آرامش در دل صحرا به راه خود ادامه می دادم ، در دل

 

زیبایی صحرا راتحسین میکردم ، شادان ترانه ای را زیر لب زمزمه

 

میکردم! در تاریکی شب سایه ای رادیدم که حرکت میکرد و به سوی من

 

می تاخت بر جای ایستادم تا نزدیک تر شود . به سویم آمد سر بالا بردم

 

تا سوار کار ببینم مبهوت ماندم چه میدیدم ؟!

 

دختری سپید موی که در چشمان زیبای خود غم غربت را همرا میکرد

 

پرسیدم :کیستی و از کجا می آیی؟

 

صدایش مانند ندایی در ذهنم پیچید: نامم را نمی دانم از هیچستان  می آیم

 

تا شاید سعادت را پیدا کنم

 

_ به دنبال سعادت میگردی؟ مگر آن رادر هیچستان نیافتی؟

 

_ نادانی بیش نیستی !! اگر سعادت هیچ بود در هیچستان آن را پیدا میکردم

 

و دل به این صحرای بیکران نمیدادم !

 

از نادانی خود شرمنده شدم سر به زیر افکندم و فرار را بر قرار ترجیح دادم

 

آرام گامی به عقب برداشتم تا او را تنها بگذارم که صدایم کرد سر برگرداندم

 

 و نگاهش کردم  .

 

_ تنهایم مگذار من در این راه همه چیز خود را از دست داده ام حال بیش از

 

هر چیز به کمک تو محتاجم !!

 

_ به کمک من احتاج نداری راه را درست نیامدی سعادت خود سراغ آدمی

 

می آید ، کسانی که به دنبالش بروند هیچ نمی یابند !

 

نگاهی از سر کین بر من انداخت و به تاخت دور شد !

 

حیران ماندم ! از شادی قلبم چیزی نمانده بود آرام راه بازگشت راپیمودم

 

پاهایم سنگین و شانه هایم خمیده شدند در راه دوستانم را دیدم با لبخند به

 

سویشان رفتم از من گریختند و من صدای هراسناکشان را شنیدم که از

 

پیرمرد کریهی  که دیده بودند سخن میگفتند ! بر سر چاه آب رفتم تا گلویی

 

تازه کنم نگاهم برچهره ام افتاد از جوانی ام هیچ نمانده بود اینک من پیر

 

خرابه ها بودم و همای سعادتی که از من دور شده بود

 

پ ن 1) خب این متن رو من نوشتم  دلم میخواد قشنگ و با دید یک منتقد

 

ادبیات بهش نگاه کنید و نظر های گلتون رو بدین یا به عبارتی بهتر مثل

 

پسر عموم مو رو از ماست بکشید بیرون

 

پ ن 2) آقا جان فکر بد به سر تون نزنه من 4 تا پسر عمو دارم که پسر

 

خاله ام هم هستن پس یه جورایی برادرمنن این یکی پسر عموم هم زن داره

 

هم بچه  اگر خدا بخواد  یه روز در مورد خانواده ام و در کل فامیلم حرف

 

میزنم  و البته 2 تا دختر عمودارم که دختر خاله ام هم هستن ( هنگ نکنید

 

توضیح میدم توی پست بعدی)

 

پ ن 3) دست استقلالی های گل هم درد نکنه گل کاشتن مخصوصا اکبر پور

 

و جباری  راستی  خیری جان دست تو هم درد نکنه با اون لو دادن هات

 

نکبخت تو هم خیلی قشنگ موقعیت از دست می دادی  دستت بی بلا

 

رحمتی جان تو هم که قشنگ معنی دروازه بان 2 تیم ملی  رو بهمون نشون

 

دادی با اون شروع مجددهات و اشتباه های فاحشت

 

  پ ن 4) خوب و خوش و آسمونی باشید

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1384 11:31 توسط ماندا (نجات) |


به ساعتم نگاه میکنم 11 صبحه دوست ندارم از تختم جدا بشم انگار مامان

 

هم عادت کرده  به خودش زحمت نمیده منو صدا کنه شایدم دلش سوخته

 

و به من رحم کرده دستم رو به سمت ضبط میبرم و روشنش میکنم تا یه کم

 

از گیجی خواب بیام بیرون صداش می پیچه توی گوشم  ( داشتم فراموشت

 

میکردم اما.............) با ریتم آهنگ پاهام رو تکون میدم و به فکر فرو

 

میرم  و این موضوع تکراری عشق چیه؟  و چه احساسی؟ اصلا وجود داره ؟

 

منو تکون میده شاید از نظر خیلی از شما ها همون تپش قلب و گر گرفتن ها

 

باشه ویا اصلا به قول یکی از بچه ها  همون علاقه شدید قلبی باشه !!!!

 

اما واقعا عشق اینه ؟؟؟ اون عطیه برتری که پائولو کوئیلو ازش حرف میزنه

 

همینه ؟  به یاد کتاب ضیافت افلاطون می افتم  و حرفای سقراط  به یاد جبران

 

خلیل جبران و نامه هاش به ماری هکسل  کم  می آرم  هر نویسنده تعریف

 

خاص خودشو داده اگر از نظر منطقی بخواییم بگیم حرفای سقراط درسته

 

اما عشق و منطق ؟ به نظر شما میشه با هم کنار بیان ؟؟؟!!!!  مثل وقتایی که

 

کم می آرم سعی میکنم مسیر فکر ها م رو تغییر بدم چشمام رو که باز میکنم

 

مامان رو بالا سرم میبینم میدونم داره حرص میخوره  فقط بهش لبخند میزنم

 

ناراحت میشه و میگه دختر تو نمیخوا ی از این تخت دل بکنی ؟ منم پرو سرم

 

رو به نشونه نه تکون میدم  این بار دیگه واقعا عصبانی میشه  داد میزنه :

 

(اصلا به فکر خودش نیست  شده یه پوست و استخون هرچی بهش میدم بخوره

 

دوست ندارم ، اشتها ندارم خب معلومه دیگه منم اگر تا ساعت 12 خواب باشم

 

اشتها ندارم  از خواب که بلند میشی فقط میری اینترنت ببینی چه خبره ؟ دختر

 

یه خورده به فکر خودت باش آخه 39 کیلو هم وزنه تو داری سال بعد کنکور

 

داری  هیچ جون نداری درس بخونی !!!  توی این اتاق خودتو حبس کردی فقط

 

کتاب میخونی  بهت پول کتاب ندادم گفتم یه ذره به خودش بیاد  میری کتاب از

 

دوستات میگیری  هر روزبیشتر تو خودت میری ؟؟ ...............) سعی میکنم

 

آرومش کنم میدونم نگران منه  اما چی کار کنم  من واقعا اشتهایی به خوردن

 

ندارم  تنها چیزی که منو آروم میکنه و روح سرکشمو به خودش میاره کتاب

 

خوندنه  حوصله کل کل کردن با افراد خانواده رو هم ندارم سرم تو کار خودمه

 

دوست دارم خودم باشم و دنیای رویاهام  من باشم و فروغ فرخزاد، سهراب

 

 سپهری ، جبران خلیل جبران ، پائولو کوئیلو وغزلای حافظ ، روی ابرها برم

 

به زلالی آب فکر کنم و به پاکی کبوتر ها با فروغ غرق در عشق بشم  وبا

 

 سهراب ساده باشم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت با جبران دیوونه بشم

 

پرده از راز ها بردارم  با پائو لو به نشانه ها فکر کنم و با روح جهان  یکی بشم

 

با حافظ می عرفانی رو سر بکشم و غرق بشم 

 

به جواب سوالم میرسم :

 

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

 

کار ما شاید این است

 

که در افسون گل سرخ شناور باشیم  ( سهراب سپهری)

 

پ ن 1) اگر شما هم دوست دارین در این باره مطالعه کنید من 3 تا

 

کتاب معرفی میکنم  حتما بخونید چون از دستتون میره اگر نخونید :

 

1)پنج رساله افلاطون مترجم محمودصنایی ( رساله مهمانی یاضیافت)

 

2) عطیه برتر ( رساله ای درباره عشق) نویسنده : پائولو کوئیلو

 

 برگردان آرش حجازی

 

3) نامه های عاشقانه یک پیامبر نویسنده : جبران خلیل جبران

 

گردآوری و اقتباس آزاد : پائولو کوئیلو  برگردان : آرش حجازی

 

پ ن 2) دستم هم بهتره  مرسی از اینکه حالم رو میپرسید در مورد

 

اینکه هم چه طوری دستم سوخت من داشتم سیب زمینی سرخ میکردم

 

روغن پرید روم دستم سوخت

 

پ ن 3) من نه عاشقم نه حوصله عاشقی رو دارم من فقط دوست دارم

 

از فلسفه عشق سر در بیارم این به این معنا نیست که به عاشق ها

 

احترام نمی زارم

 

پ ن 4) شرمنده همتون اگر یخ کردین چون واقعا کسلم شاد و آسمونی

 

 باشید

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384 17:20 توسط ماندا (نجات) |


سلام به همه ابری ها

 

اول از همه  عید مبعث رو به همه ابری های گل تبریک میگم ( ببخشید من یه روز از

 

 همه عقبم ) دوم هم  از همه کسایی که بهشون قول دادم یه بمب سیاسی رو بترکونم

 

عذرمی خوام  شرمنده  چون من وپسر عموم به این نتیجه رسیدیم که فعلا بهتره از

 

نوشتن این مطلب خود داری کنیم مسئله تر س و این حرفا نیست چون تنها کاری که

 

میتونن بکنن اینکه وبم رو ببندن با خودمون گفتیم بهترین کار ی که میشه انجام داد

 

اینکه به آقا ی احمدی نژاد فرصت بدیم با دید مثبتی بهش نگاه کنیم  و بگذاریم چند ماهی

 

از ریاستش بگذره و هنوز زوده که آدم بخواد نتیجه گیری کنه بعد اومدیم با اتکا به

 

مقالات سیاسی دکتر سروش  به دولت بتازیم که دیدیم مقالات این دکتر خیلی مشکل

 

داره  ایشون یه استدلال ساده بلد نیست انجام بده و مقالاتش سیر منطقی درستی نداره

 

خلاصه به کل بی خیا ل متن سیاسی شدیم بعد گفتم یه متن اجتماعی فرهنگی بنویسیم

 

که بازم  با حرف های پسر  عموم قانع شدم به قول اون آدم وقتی بخواد یه متن

 

اجتماعی فرهنگی بنویسه نمی تونه  از ذهنش حرف بزنه باید تحقیق کنه و آمار بده و

 

از این حرف ها اومدم یه متن توپ از نویسنده بزرگ  جبران خلیل جبران بذارم که

 

دیدم وبلاگم داره روند یکنواختی رو می گذرونه  سرتون رو درد نیارم ( میدونم

 

حوصله تون سر رفت) اومدم بیخیا ل  نوشتن  شدم گفتم بذار فوتبال ببینیم بعد یه

 

چیزی می نویسم  و اول از همه  استقلالی ها دستتون درد نکنه گل کاشتین

 

خلاصه این چند روزه اونقدر کسل بودم که حوصله هیچی رو نداشتم بی هدف رفتم

 

سر کلاس طراحی و استادم سخترین قسمت طراحی رو شروع کرد به درس

 

دادن  و از اصول چهره حرف زدن این وسط من و صدف هم که بی کار  فقط به

 

 دست استاد نگاه میکردیم  شاید یه چیزی یاد بگیریم ( راستشو بخوایین واقعا سخته )

 

شروع کردیم به کشیدن طرح صورت یکی از این ژورنال ها اونقدر بیحوصله بودم

 

که چهره ای که کشیدم به همه چی شباهت داشت جز مدلم  (  فاصله چشم ها با بینی

 

درست نبود ) مدل بعدی یه پیرزن بود نمی دونم چرا به چشم های مدلم وخنده از ته

 

دلش که نگاه کردم خندم گرفت  چقدر شاد بود با مدل قبلی که خندش از روی دلفریبی

 

بود چقدر فرق داشت صدف و راضی کردم که اینو بکشیم می گفت سخته حقم داشت

 

واقعا خوطوط چهرش مشکل بود با این حال من مصمم شروع کردم صدفم وقتی دید

 

من شروع کردم به کشیدن  اونم کشید این وسط  لبخند ژوکوند پیرزنه سخترین قسمتش

 

بود وقتی به تلاشم فکر میکنم خندم میگیره آخه از اون اخم همیشگی که موقع طراحی

 

روی صورتم نقش میبست هیچ خبری نبود در عوض  دلم میخواست قهقه بزنم و

 

چهره  رو کامل کنم عین این دیوونه ها   این طراحی هم اشکال داشت همه قسمتش

 

درست بود الا این چونش باید نوک تیز تر و داراز ترش میکردم طرح صدف هم

 

 چشاش خیلی درشت شده بود  کلاس که تموم شد استاد از هممون خواست که

 

حسابی تمرین کنیم  البته اون وسط فقط من و صدف  آموزش طراحی چهره رو میدیدم

 

و هر کی سرش به کار خودش گرم بود

 

پ ن 1) وقتی استاد داشت تمام اصول چهره رو یاد میداد یاد این ترانه می افتادم که

 

رضا صادقی میخونه  چشم چشم/ دو ابرو/ دو ابرو کمونی/ چشم چشم / دو ابرو /

 

دوچشم آسمونی / چشم چشم/ دو ابرو/ چشم ها ی خیس هر شب / من تو یه فریاد /

 

اسم تو عمری بر لب...................................

 

پ ن 2) دیروز انگشت دستم سوخت الان یه تاول به چه گندگی   انگشتمو تزیین کرده

 

پ ن 3) شاد و خوب و خوش باشید

 

 

پ ن ۴) الان تاوله ترکید دستم مبیسوزه مامان  

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1384 19:30 توسط ماندا (نجات) |


 استاد می گوید :امروز روز خوبی برای انجام کارهای نامعمول است . مثلا می توانیم موقع

 

رفتن به سر کار  در خیابان برقصیم . می توانیم مستقیم به درون چشم های یک بیگانه

 

بنگریم و از عشق در نخستین نگاه سخن بگوییم . یا به رئیس خود نظری بدهیم که احمقانه

 

می نماید . نظری که هرگز مطرح نکرده ایم . مبارزان روشنایی چنین روز هایی را بر خود

 

روا می دارند . امروز می توانیم بربیدادی کهن که هنوز در گلویمان گیر کرده بگرییم. می توانیم

 

 به کسی تلفن کنیم  که سوگند خورده بودیم دیگر هرگز با او صحبت نکنیم ( اما خیلی دوست

 

 داریم در منشی خودپیامی از او دریافت کنیم) امروز می تواند روزی انگاشته شود خارج از

 

برنامه ای که هر روز صبح می ریزیم .

 

امروز هر خطایی مجاز و بخشوده خواهد بود . امروز روز لذت بردن از زندگی است .

                                                                          پائولو کوئیلو 

 

                                                                         از کتاب مکتوب

اکر هر روز رو برای خودمون روز لذت بردن از زندگی قرار بدیم

 

 مطمئنا با یه روحیه شاد به دنیا نگاه میکنیم و از بودنمون لذت

 

میبریم میدونم هیچ آدمی با این همه مشکلات ( فقر / بی

 

 

کاری/ بی پولی / ....) حتی فرصت سر خاروندن پیدا نمی کنه چه

 

 برسه به شاد بودن از گفتن حرف تکراری این که به زندگی بخند

 

بهت بخنده متنفرم ! من می گم از اینکه با مشکلات دست و

 

پنجه نرم میکنی لذت ببر به مشکلات مثل یه بازی نگاه کن که

 

باید برنده ش تو باشی  و قتی از عصبانیت در حال انفجاری یه

 

پوزخند بزن پشت سرش یه قهقه!!!!!!!!!! آره تا بوده همین بوده

 

ما همه مون  یه رسالتی داریم و اون اینکه شاد باشیم و مثل

 

یک انسان رفتار کنیم هر مشکل یه زنگ خطره که بنده ی من

 

راه اشتباه داری می ری به خودت غره شدی ( اونایی که تو

 

زندگیشون مشکل ندارن هیچ وقت خوشبختی رو حس نکردن

 

چون از لذت رسیدن به خوشبختی بهر ه نبردن )  همیشه از رنج

 

بردن فرار کردیم البته این طبیعت هر انسانیه اما تا حالا دقت

 

کردین خدا  هر کسی رو که بیشتر دوست داره بیشتر عذابش

 

میده ! تعجب نکنین  مثال بزنم  رسول اکرم(ص) / حضرت علی

 

(ع) /بانوی مکرم اسلام حضرت فامه و................. فراموش

 

نکنیم هر اشکی که میریزیم گناهمون رو پاک می کنه ( جون

 

من الکی ابغوره نگیرین ) وقتی دلتون میگیره و قتی آه

 

میکشین خدا رو صدا میکنین و خدا مگه چی می خواد از ما آدم

 

ها جز اینکه آدم باشیم پس برای آدم بودن لازمه که شاد هم

 

باشی سعی کن از هر چی که در انتظارته لذت ببری !

 

  از  دیدن از شنیدن از نوشتن و از کشیدن نقاشی از ضرب گرفتن

 

در کل از بودن لذت ببری !

                                                         یا علی 

 

+ نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1384 12:32 توسط ماندا (نجات) |


What happens    of a dream deferred

 

Does  it dry up

 

Like a raisins  in

 

The sun or faster

 

Like a sore or like

 

 A heavy loud

آرزو های بر باد رفته ام چه خواهد شد؟

 

آیا مثل یک کشمش در آفتاب خشک می شود؟

 

یا مثل زخم دهان باز کرده

 

یا مثل کوله بار بر پشتم باقی می ماند؟

                                                 (  لنگسون هیوز)

 

+ نوشته شده در جمعه چهارم شهریور 1384 16:14 توسط ماندا (نجات) |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


اسم ها قراردای هستند این ما انسان ها هستیم که به آنها معنا می دهیم ! بارها از من پرسیده اید کیستم ؟ من نجات معروف به ماندا یا مانی نویسنده وبلاگ روی ابرها! و حالا این تویی که بنا به تعریفت از من منو به اسم میخونی ! ولی من لحظه به لحظه با اسم هایم تغییر میکنم ...


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

وطن
پرده بکارت، غنيمتی در چنگ مردان!
چند نكته درباره فاجعه زنجان
سهم ایران از تکنولوژی
عبارت سخت تنگ است ....
عکس های طنز پیمان هوشمندزاده
عصاره سه هزار سال تاریخ مکتوب بشر ...
سیم این بلندگو را از برق نکشید !
مسیر پر است از عابران خنثی
مسیح علی نژاد و دولت متملقین
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

تیر 1387

خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384



پیوندها

آوای آزاد
40چراغ
از زندگی
فرایند
زمان بی کرانه ، ایران جاودانه
خاطره هاتو نگه دار
پاتوق من
طعم گس بودن
بانوی شرقی
دل نوشته ها
پسری با کفش های کتانی 2
کوچه علیچپ !
تبسم نسيم
تلناز و قوری قوری
ستاره ای کوچک در آسمان بزرگ
فقط به خاطر دلم
اسفند 79
گاه نوشت
برای امروز فردا و همیشه ام
حالی به حولی
حمید و رومینا
برکه تنهایی (کلبه تنهایی سابق )
کارتاژ
قطع و وصل
طلوعی تا فردا
(...)
نوکتورن
شب نقره ای
صدای پایم از انکار راه بر می خاست
تنهایی...
صلیب نقره ای
جامعه شناسی ایران
حرفهای شکلاتی
فریاد سکوت
وغیره...
مداد رنگی
انسانم آرزوست
یه عشق داریوش
کافه کلاسیک
بگو زنده باد زندگی
علیرضا نوشت
رقص واژه ها
ققنوس
راه خاکستری
حرف های نگفته
My Inner tramp of 1989
Stationary Traveller
فروغ
حبه حرف های روزانه
میرزا پیکوفسکی
آویزون
اسکلیسم
از پشت پنجره
علامه بلاگ
آوای دانشگاه
کمیته ی دفاع از حق تحصیل
هدفدار (مشاوران آموزش )
میراث فرهنگی
فرشاد مغرورترین پسر دنیا
دلشوره های من
آی کیو هایی در حد سس مایونز
رستگاری در 8:30دقیقه...!
یک فنجان تمنا
دوفنجان مکث
opium
Acetaminophen
San Lorenzo
yek pooria
واگویه های من
شبانه های ناب ...
ندای درون
نیمرخ
زندگی بانو
20:30
نامه هايی که پسر همسايه پاره کرد
تحقیقات فلسفی
آنچه از زندگی می آموزم
وب نگاشت
یادداشت های یک خبرنگار
از سر بیکاری
دلقک
مصطفی مستور
دخترکِ اوریجینال
hamid 's forgatten hopes
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin