تبليغاتX
روی ابر ها

روی ابر ها

سلام به همه ابری های گل 

 

خوبید؟ خوشید؟ گلید؟ نزنید بابا صبرکنید آدم با فرهنگ اول گوش میده شما ها هم که

 

هزار الله اکبر آخر فرهنگید اون چرای گنده رو که توی ذهنتون نقش بسته رو الان

 

جواب میدم فکر کنم 4 تا چرا باشه آره؟ پس یکی یکی بابا

 

1)چرا آپ نکردم ؟ آقا دست رو دلم نزار که خونه کارت اینترنت من تموم شد بابا هم

 

اشتراکش ساعت 8 قطع میشه خودش هم تا ساعت 8 سر کار ه این به این معناست که

 

ماندا دلتو خوش نکن که از اشتراک بابات استفاده کنی ! خلاصه رفتیم پهلو مامان به

 

بهانه  و قربون صدقه رفتنش جان شما نه جان خودم همون موقع فهمید من پول کارت

 

میخوام  شروع کرد ماندا تو باید از امسال برای کنکور تلاش کنی قولت که یادت

 

نرفته باور کن این اینترنت به دردت نمیخوره  بقیش رو هم دیگه بهتر از من میدونید

 

 اونقدر ازمون کار کشید ( همه رقم جارو کردن تی کشی ظرف شستن و......) تا

 

بهمون پول کارت رو داد خودشم خنده اش گرفته بود به خاطر یه کارت چه کارا که

 

نکردم  این از این حالا این بار آپ میکنم اما پستم خیلی طولانیه حوصله کنید و تا

 

آخرش بخونید جان منم الکی نگید قشنگ بود چون تعریف کردن قشنگی یا زشتی

 

نداره

 

2)قرار بود براتون از خانوادم حرف بزنم باشه  اول یه اعتراف بکنم و خودم رو

 

 راحت بکنم  من عرب خوزستانینم به عرب بودنم افتخار میکنم و خودم رو ایرانی

 

میدونم حالا هر کس هر فکری که میخواد بکنه ولی همینو فقط بهتون بگم که

 

آدم ها از هر نژاد و قبیله ای که باشن خوب و بد دارن !

 

خب از خانواده خودم شروع میکنم بعد هم عموم

 

ما به خانواده نون معروفیم چون اول اسم هر 5 نفرمون با نون شروع میشه این کار

 

هم از قصد نبوده و کاملا اتفاقی بوده  به ترتیب سن میریم جلو

 

بابا ( نعیم): من بابام رو خیلی دوست دارم اما هیچ وقت مثل بقیه دخترا خیلی بهش

 

نزدیک نشدم یه جورایی دوست داشتنم توام با ترسه نگاه بابام یه جزبه خاصی داره

 

آدم زیاد راحت نیست  اما  همیشه اونو مثل یه کوه دیدم استوار و مقاوم 

 

مامان ( نجمه) : خب خب کلمه دوست داشتن کافی نیست چون عاشقشم  باور کنید

 

من یه روز نبینمش دیوونه میشم وقتی ناراحته انگار دنیا رو برام قفس کردن

 

مامان برای من اسطوره صبر بوده و هست

 

من ( نجات به معنی رهایی و آزادی ):  خب تعجب نکنید من قبلا هم گفته بودم اسمم

 

نجات من یه جورایی هزار اسمم هر کسی هر جوری دوست داه منو صدا میزنه

 

بابام بهم میگه جودی  دوستام گاهی وقتا نجی صدام میکنن   برادرم منو نج  صدا

 

میزنه  بقیه هم منو جاد  صدا میکنن  اما اسم ماندا از کجا اومد مادر کورش کبیر

 

 اسمش ماندانا بوده این اسم روی من و دختر خاله ام خیلی تاثیر گذاشت  این بود که

 

مختصرش کردیم  شد ماندا

 

برادرم ( نبیل به معنای باهوش و اصیل ): میره سوم راهنمایی و از همین الان شاخ

 

شده  من که جونم در میره برای همین یه برادر  با اینکه گند اخلاقه اما خیلی دوسش

 

دارم یه جورایی به اسمش رفته   باهوش و از خود راضی

 

خو.اهرم ( نضا ل به معنای  جنگجو و جهاد گر ) : خب از این یکی بگذریم فقط همین

 

و میگم که ما دو خواهر به خون هم تشنه ایم بدبختی اینه که تو یه اتاقم با هم زندگی

 

میکنیم اینم میره اول راهنمایی

 

خب حالا خانواده عموم: اگر خاله شما هم با عموتون ازدواج بکنه  پسرعموتون میشه

 

پسر خالتون و دختر عموتون میشه دختر خالتون حالا بازم به ترتیب سن

 

عموم ( نجم ) : ما  اونو بابا نجم صدا میکنیم چون  از لحاظ ظاهر 2 برادر مثل سیبی

 

میمونن که از وسط نصف کرده باشن من یکی که خیلی زیر دین عموم هستم چون 

 

فقط  عموم تونست بابام و راضی کنه تا من تو رشته مورد علاقه ام  یعنی انسانی

 

درس بخونم

 

خاله ام ( شهناز) : به معنای واقعی کلمه خاله فقط همین

 

پسر عموم خا لد : این پسر عموم رو خیلی دوست دارم یعنی برادرهای دیگش یه

 

طرف خودش یه طرف بس که آقا و مهربونه  فکر کنم 29 یا 30 سا لش باشه

 

ازدواج کرده و زنش مینا هم مثل خودش گل و خانومه خودش دانشجو رشته باستان

 

شناسی و زنش  دانشجو مهندسی کشاورزی 

 

پسر عموم ولید : این پسر عمو همونی که دربارش براتون گفتم بیشتر اوقات باهم

 

بحث میکنیم در باره موضوعات روز دید منطقی داره و من به خاطر این دید منطقی

 

باهاش بحث میکنم   ازدواج کرده و یه دختر خیلی ناز داره  که من می پرستمش

 

خودش مهندس کشاورزی و زنش محبوبه دانشجو روانشناسی عمومی دخترشم اسمش

 

ساراست اینم دور وبر 28_29ساله

 

پسر عموم هشام : من و این آقا همیشه با هم سر جنگ داریم پسر شیطون و خوبیه اما

 

مرد سالاره  تا دو کلمه حرف حق میشنوه میگه: ( بشین سر جات این حرفا به تو

 

نیومده ) خب منم در مقابلش فمنیست میشم لیسانس ادبیات عرب داره و داریم

 

سعی میکنیم زنش بدیم

 

دختر خاله ام هنا : دختر رکیه اما دلش پاکه از حرفاش منظور نداره دانشجو مهندسی

 

کامپیوتر (نرم افزار)

 

پسر عموم ماهر : آقایی که با هنر رابطه خوبی نداره انگار دنیا فقط فرمول های

 

 فزیک و ریاضیه  امسال دانشگاه آزاد قبول شد رشته فیزیک جامد  دانشگاه علوم

 

 تحقیقات تهران

 

دختر خاله ام انیسه : به معنای واقعی کلمه خواهر،  ما همسنیم فقط انیس 4 ماه از من

 

بزرگتره   خیلی دوسش دارم  نمیدونم چی بگم در بارش 

 

خب سوال 3: این چه وضع آپ کردنه ؟

 

 باشه توی ایام مدرسه سعی میکنم با برنامه ریزی ها کنار بیام و یه روز رو مشخص

 

کنم برای آپ کردن

 

4 : چرا  من مرده خاک نشده ام ؟؟ به وبلاگ قبلی من سر بزنید و نوشته مردی و

 

نامردی رو بخونید ولی نظراتون رو اینجا بدین نه اونجا

 

 

پ ن 1) خیلی طولانی شد نه ؟ خب میخواستین شک نکنین

 

پ ن 2) من دوم مهر دوباره آپ میکنم چون میخوام از اولین روز مدرسه براتون بگم

 

پ ن 3) بازی استقلال فراموش نشه دعا کنید این بار هم برنده بشن

 

پ ن 4)  خوب و شاد و آسمونی باشید

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384 18:27 توسط ماندا (نجات) |


(به نام خدایی که در این نزدیکی است)

 

قلم بر دست گرفتم تا خاطره آن سفر هولناک را برایتان بازگو کنم !

 

نیمه شب زیبایی بود ، ماه تابان تر از همیشه بر دل صحرا میتابید و من

 

بی هدف به دنبال آرامش در دل صحرا به راه خود ادامه می دادم ، در دل

 

زیبایی صحرا راتحسین میکردم ، شادان ترانه ای را زیر لب زمزمه

 

میکردم! در تاریکی شب سایه ای رادیدم که حرکت میکرد و به سوی من

 

می تاخت بر جای ایستادم تا نزدیک تر شود . به سویم آمد سر بالا بردم

 

تا سوار کار ببینم مبهوت ماندم چه میدیدم ؟!

 

دختری سپید موی که در چشمان زیبای خود غم غربت را همرا میکرد

 

پرسیدم :کیستی و از کجا می آیی؟

 

صدایش مانند ندایی در ذهنم پیچید: نامم را نمی دانم از هیچستان  می آیم

 

تا شاید سعادت را پیدا کنم

 

_ به دنبال سعادت میگردی؟ مگر آن رادر هیچستان نیافتی؟

 

_ نادانی بیش نیستی !! اگر سعادت هیچ بود در هیچستان آن را پیدا میکردم

 

و دل به این صحرای بیکران نمیدادم !

 

از نادانی خود شرمنده شدم سر به زیر افکندم و فرار را بر قرار ترجیح دادم

 

آرام گامی به عقب برداشتم تا او را تنها بگذارم که صدایم کرد سر برگرداندم

 

 و نگاهش کردم  .

 

_ تنهایم مگذار من در این راه همه چیز خود را از دست داده ام حال بیش از

 

هر چیز به کمک تو محتاجم !!

 

_ به کمک من احتاج نداری راه را درست نیامدی سعادت خود سراغ آدمی

 

می آید ، کسانی که به دنبالش بروند هیچ نمی یابند !

 

نگاهی از سر کین بر من انداخت و به تاخت دور شد !

 

حیران ماندم ! از شادی قلبم چیزی نمانده بود آرام راه بازگشت راپیمودم

 

پاهایم سنگین و شانه هایم خمیده شدند در راه دوستانم را دیدم با لبخند به

 

سویشان رفتم از من گریختند و من صدای هراسناکشان را شنیدم که از

 

پیرمرد کریهی  که دیده بودند سخن میگفتند ! بر سر چاه آب رفتم تا گلویی

 

تازه کنم نگاهم برچهره ام افتاد از جوانی ام هیچ نمانده بود اینک من پیر

 

خرابه ها بودم و همای سعادتی که از من دور شده بود

 

پ ن 1) خب این متن رو من نوشتم  دلم میخواد قشنگ و با دید یک منتقد

 

ادبیات بهش نگاه کنید و نظر های گلتون رو بدین یا به عبارتی بهتر مثل

 

پسر عموم مو رو از ماست بکشید بیرون

 

پ ن 2) آقا جان فکر بد به سر تون نزنه من 4 تا پسر عمو دارم که پسر

 

خاله ام هم هستن پس یه جورایی برادرمنن این یکی پسر عموم هم زن داره

 

هم بچه  اگر خدا بخواد  یه روز در مورد خانواده ام و در کل فامیلم حرف

 

میزنم  و البته 2 تا دختر عمودارم که دختر خاله ام هم هستن ( هنگ نکنید

 

توضیح میدم توی پست بعدی)

 

پ ن 3) دست استقلالی های گل هم درد نکنه گل کاشتن مخصوصا اکبر پور

 

و جباری  راستی  خیری جان دست تو هم درد نکنه با اون لو دادن هات

 

نکبخت تو هم خیلی قشنگ موقعیت از دست می دادی  دستت بی بلا

 

رحمتی جان تو هم که قشنگ معنی دروازه بان 2 تیم ملی  رو بهمون نشون

 

دادی با اون شروع مجددهات و اشتباه های فاحشت

 

  پ ن 4) خوب و خوش و آسمونی باشید

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1384 11:31 توسط ماندا (نجات) |


به ساعتم نگاه میکنم 11 صبحه دوست ندارم از تختم جدا بشم انگار مامان

 

هم عادت کرده  به خودش زحمت نمیده منو صدا کنه شایدم دلش سوخته

 

و به من رحم کرده دستم رو به سمت ضبط میبرم و روشنش میکنم تا یه کم

 

از گیجی خواب بیام بیرون صداش می پیچه توی گوشم  ( داشتم فراموشت

 

میکردم اما.............) با ریتم آهنگ پاهام رو تکون میدم و به فکر فرو

 

میرم  و این موضوع تکراری عشق چیه؟  و چه احساسی؟ اصلا وجود داره ؟

 

منو تکون میده شاید از نظر خیلی از شما ها همون تپش قلب و گر گرفتن ها

 

باشه ویا اصلا به قول یکی از بچه ها  همون علاقه شدید قلبی باشه !!!!

 

اما واقعا عشق اینه ؟؟؟ اون عطیه برتری که پائولو کوئیلو ازش حرف میزنه

 

همینه ؟  به یاد کتاب ضیافت افلاطون می افتم  و حرفای سقراط  به یاد جبران

 

خلیل جبران و نامه هاش به ماری هکسل  کم  می آرم  هر نویسنده تعریف

 

خاص خودشو داده اگر از نظر منطقی بخواییم بگیم حرفای سقراط درسته

 

اما عشق و منطق ؟ به نظر شما میشه با هم کنار بیان ؟؟؟!!!!  مثل وقتایی که

 

کم می آرم سعی میکنم مسیر فکر ها م رو تغییر بدم چشمام رو که باز میکنم

 

مامان رو بالا سرم میبینم میدونم داره حرص میخوره  فقط بهش لبخند میزنم

 

ناراحت میشه و میگه دختر تو نمیخوا ی از این تخت دل بکنی ؟ منم پرو سرم

 

رو به نشونه نه تکون میدم  این بار دیگه واقعا عصبانی میشه  داد میزنه :

 

(اصلا به فکر خودش نیست  شده یه پوست و استخون هرچی بهش میدم بخوره

 

دوست ندارم ، اشتها ندارم خب معلومه دیگه منم اگر تا ساعت 12 خواب باشم

 

اشتها ندارم  از خواب که بلند میشی فقط میری اینترنت ببینی چه خبره ؟ دختر

 

یه خورده به فکر خودت باش آخه 39 کیلو هم وزنه تو داری سال بعد کنکور

 

داری  هیچ جون نداری درس بخونی !!!  توی این اتاق خودتو حبس کردی فقط

 

کتاب میخونی  بهت پول کتاب ندادم گفتم یه ذره به خودش بیاد  میری کتاب از

 

دوستات میگیری  هر روزبیشتر تو خودت میری ؟؟ ...............) سعی میکنم

 

آرومش کنم میدونم نگران منه  اما چی کار کنم  من واقعا اشتهایی به خوردن

 

ندارم  تنها چیزی که منو آروم میکنه و روح سرکشمو به خودش میاره کتاب

 

خوندنه  حوصله کل کل کردن با افراد خانواده رو هم ندارم سرم تو کار خودمه

 

دوست دارم خودم باشم و دنیای رویاهام  من باشم و فروغ فرخزاد، سهراب

 

 سپهری ، جبران خلیل جبران ، پائولو کوئیلو وغزلای حافظ ، روی ابرها برم

 

به زلالی آب فکر کنم و به پاکی کبوتر ها با فروغ غرق در عشق بشم  وبا

 

 سهراب ساده باشم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت با جبران دیوونه بشم

 

پرده از راز ها بردارم  با پائو لو به نشانه ها فکر کنم و با روح جهان  یکی بشم

 

با حافظ می عرفانی رو سر بکشم و غرق بشم 

 

به جواب سوالم میرسم :

 

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

 

کار ما شاید این است

 

که در افسون گل سرخ شناور باشیم  ( سهراب سپهری)

 

پ ن 1) اگر شما هم دوست دارین در این باره مطالعه کنید من 3 تا

 

کتاب معرفی میکنم  حتما بخونید چون از دستتون میره اگر نخونید :

 

1)پنج رساله افلاطون مترجم محمودصنایی ( رساله مهمانی یاضیافت)

 

2) عطیه برتر ( رساله ای درباره عشق) نویسنده : پائولو کوئیلو

 

 برگردان آرش حجازی

 

3) نامه های عاشقانه یک پیامبر نویسنده : جبران خلیل جبران

 

گردآوری و اقتباس آزاد : پائولو کوئیلو  برگردان : آرش حجازی

 

پ ن 2) دستم هم بهتره  مرسی از اینکه حالم رو میپرسید در مورد

 

اینکه هم چه طوری دستم سوخت من داشتم سیب زمینی سرخ میکردم

 

روغن پرید روم دستم سوخت

 

پ ن 3) من نه عاشقم نه حوصله عاشقی رو دارم من فقط دوست دارم

 

از فلسفه عشق سر در بیارم این به این معنا نیست که به عاشق ها

 

احترام نمی زارم

 

پ ن 4) شرمنده همتون اگر یخ کردین چون واقعا کسلم شاد و آسمونی

 

 باشید

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384 17:20 توسط ماندا (نجات) |


سلام به همه ابری ها

 

اول از همه  عید مبعث رو به همه ابری های گل تبریک میگم ( ببخشید من یه روز از

 

 همه عقبم ) دوم هم  از همه کسایی که بهشون قول دادم یه بمب سیاسی رو بترکونم

 

عذرمی خوام  شرمنده  چون من وپسر عموم به این نتیجه رسیدیم که فعلا بهتره از

 

نوشتن این مطلب خود داری کنیم مسئله تر س و این حرفا نیست چون تنها کاری که

 

میتونن بکنن اینکه وبم رو ببندن با خودمون گفتیم بهترین کار ی که میشه انجام داد

 

اینکه به آقا ی احمدی نژاد فرصت بدیم با دید مثبتی بهش نگاه کنیم  و بگذاریم چند ماهی

 

از ریاستش بگذره و هنوز زوده که آدم بخواد نتیجه گیری کنه بعد اومدیم با اتکا به

 

مقالات سیاسی دکتر سروش  به دولت بتازیم که دیدیم مقالات این دکتر خیلی مشکل

 

داره  ایشون یه استدلال ساده بلد نیست انجام بده و مقالاتش سیر منطقی درستی نداره

 </