|
تا میخورد ضدحال بهش زدم حال داد (این جمله آخر ادبیات ) اگر دقت کرده باشین پست قبلی من برعکس همیشه جمعه نبود بلکه پنج شنبه بود حالا چرا ؟ جمیعا تصمیم گرفتیم یه سر به پسر عموی گرام ( یعنی آقا ولید که معرف حضورتون هستن و خانواده اش بزنیم البته هشام هم اونجا بود ) بزنیم و از هوای آلوده تهران به شهرجدید هشتگرد پناه ببریم خلاصه زدست دیده و دل هردو فریاد که هر چه دیده بیند دل کند یاد انیس یاد تو افتادم که با هم دیگه توی گلخونه ولید چه حالی بهمون دادو حالا هی دلتنگی هی دلتنگی ولی نذاشتم غلبه کنه چون سارا کوچولو مگه میزاره آدم غمگین بشه (همچین کوچولو هم نیست 4 سالشه ولی چون دوست نداره بهش بگیم کوچولو من بهش میگم کوچولو ) و اما اتفاقات مهمی که رخ داد 1) برای اولین بار بیلیارد بازی کردم و البته باختم خوب نبایدم انتظار داشته باشی ببرم مگه نه؟ ولی خیلی فاز داد از این به بعد هر وقت رفتم هشگرد یه دست میزنم 2) به برادر زاده ات ( سارا) یاد دادم چه طوری بدمینتون رو بگیره دستش و ضربه بزنه خدایی این بچه آخر هوشه اگر بدمینتون بزرگتر از خودش نبود مطمئنا ضربه های موفق تری میزد 3) به هشام گفتم حالا که اینجا خلوته بریم به من رانندگی بده اونم نامردی نکرد تخت نشست سر جاشو روشو کرد اونور از اون ور هم بابا حسابی ضایعم کردوگفت هر وقت کنکور دادی (ا مان از دست کنکور ) 4) و اما مهم تر ین مسئله بالاخره حالش و گرفتم زنیکه پرو میدونی که کی رو میگم تو که میدونی من رو تو حساسم اینم شروع کرد منم ضدحالی بود که میزدم حالا ببین چی شد: _ تو نمیدونی من علی رو چه قدر دوست دارم اومده بود هشگرد همش میگفت خاله کاری نداری دست تنهایی ( پاچه خوار ) من برات انجام بدم ؟ _ تو کی رو دوست نداری ؟ اینو به من بگو _ نه اتفاقا من از خیلی ها بدم می آد ( دل به دل راه داره _ میدونی که کی رو دوست داره ؟ _ کی کی رو دوست داره ؟ ( زدم به اون راه) _ تو هم اینقدر خنگ _ اهان فهمیدم _ اما من میگم نمیشه بهش گفتم فراموش کنه _ نه پس انتظار داره بشه چه قدر خیال پردازن این علی شما _ چرا نشه اتفاقا باباش اینا که خیلی علی رو دوست دارن نباشه ) _ اصل کار اونه که خوشش هم نمی آد _ همچین تهفه هم نیست _ فعلا که همین طور خاطر خواه می ریزه و همه فقط منتظرن این یه نگاه بندازه _اونم کم خواطر خواه نداره _ خدا زیادش کنه ( با پوزخند _ نجات _ بله ؟ _ دیگه داری .............. _ حقیقت تلخه ( حالا یا کم اورد یا میخواد برام صفحه بزاره مثلا آبروی منو ببره یا اینکه شروع میکنه به دو به همزنی این کارو کردم تا دیگه بهش اجازه ندم پشت سرت حرف دربیاره خودت که میدونی کم پیش می آد من تو کار دیگرون دخالت بکنم اما این بار نمیشد چون تو بودی ) ****************************************************** زدیم رقصیدم و خون مسئولین و تو شیشه کردیم برای تولد امام رضا (ع) یه عالمه درخواست از طرف انجمن معارف که بابا بیاین یه نماهنگ اجرا کنید ما از شما انظار داریم و این حرفا ............... ما هم فقط به خاطر روی گل خانم عاملی گفتیم باشه ( من والهام و زهرا و فاطمه و فاطمه2و مهسا و سبا ) آقا یه عالمه ما به اینا گفتیم آهنگ روز واقعه رو برامون تهیه کنن میدونید کی برامون تهیه کردن روز اجرا برنامه ( این یعنی اند برنامه ریزی ) حالااینا مهم نیست چون یه آهنگ توپ تر گیر اوردیم و متن رو هم که زهرا نوشت و حرکات موزون رو هم که الهام تنظیم کرد و رفتیم از مدرسه مجوز اجرا بگیریم پیش زمینه : مدرسه ما یه مدرسه مذهبیه با جو بسیار خفن مذهبی بچه هاش نه خیلی عادین منتهی خب خیلی از دوستام چادری هستم اما کاملا روشن فکر و من واقعا از این موضوع خوشحالم حالا این که چرا اینو میگم 1) آهنگ کارمون خیلی عرفانی بود اما خوب توش صدای یه خانم بود که هی هی عرفانی میکرد و در آخر هم چه چه میزد اما واقعا قشنگ بود یعنی با گوش دادن به آهنگ شما به اوج میرفتین خب مدرسه به این مطمئنا گیر میداد 2) حرکات ما رقص سما بود ( پدرمون در اومد سر این حرکات چه قدر سخته ) و در واقع ما عملا داشتیم میرقصیدیم هر چند که خودمون داشتیم با دید عرفان میرقصیدیم اما خب بعضی ها از نظر شعور توسطح پایینی قرار دارن 3) متن رو کسی نوشته بود که مدرسه دلش میخواد سر به تنش نباشه و ما هم در مقابل کاملا لج کردیم و باهاشون حتی هم کلام نمیشیم وقتی اجرا کردیم براشون تا مجوز بدن از همون مواردی که بالا گفتم ایراد گرفتن منتهی به روش به در بگو دیوار بشنوه مجوز گفتیم اجرا نمیکنیم خودتون زمان برنامه رو با دکلمه بچه های اول که در مورد تفاوت زن و مرده پرش کنید واز اونجایی که برنامه ما واقعا قشنگ بود یه کار کاملا نو افتادن به پاچه خواری که نه اگر مدیر مدرسه چیزی گفت ما پشتیبانی میکنیم و شماها اجرا کنید حالا ناز کردن از ما این حرفا ما هم گفتیم حالا که این طوره بزار حرکات رو شدید ترش هم میکنیم و بیشتر از رقص سما استفاده میکنیم خلاصه که بعد از اجرا رنگ از رخ مسئولین پرید ولی صداشو در نیاوردن تا حالا به این میگن اتحاد ما انسانی ها پس چی فکر کردی ؟ پ ن 1) اول یه دست بزنید همه وتولد فاطی رو تبریک بگین و یه ذره شادی بکنید خانومی تولدت مبارک پ ن2) اما بالاخره آهنگ گل ارکیده رو دانلود کردم و خیالم راحت شد اخه خیلی قشنگه ضرر کردی دانلودش نکنی پ ن 3) عذاب وجدان مال این بود که نیم ترم هام رو خراب کردم جمیعا چون واقعا ذهنم دیگه یاری نمکنه درس بخونم مغزم هنگ کرده تازه ویروسی هم شده پ ن4 ) دیگه زیاد حرف زدم شادو آسمونی باشید
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384 18:28 توسط ماندا (نجات) |
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1384 19:53 توسط ماندا (نجات) |
سلام به همه ابری های گل خوبین ؟ خوشین ؟ سلامتین ؟ پدرم این جوری بود وقتی من…………… 4 ساله بودم: پدرم هر کاری رو می تونه انجام بده 5 ساله بودم : پدرم خیلی چیزا می دونه 6 ساله بودم : پدرم از پدر تو با هوش تره 8 ساله بودم : پدرم همه چیز رو نمی دونه 10ساله بودم : اون موقع ها که پدرم پسر بچه بود همه چیز با حالا کاملا فرق داشت 12 ساله بودم : خب طبیعیه پدر هیچی در این مورد نمیدونه دیگه پیر تر از اونه که بچگی اشی یادش بیاد 14 ساله بودم : زیاد حرفای پدرم رو تحویل نگیر اون خیلی امله 21 ساله بودم : پناه بر خدا بابا به طرز مایوس کننده ای از رده خارجه 25 ساله بودم : پدر یه چیزای کمی در این مورد می دونه خب بایدم بدونه زیاد با این قضیه سرو کار داشته 30 ساله بودم : بد نیست از پدر بپرسم نظرش در مورد این موضوع چیه هر چی باشه خیلی تجربه داره 35 ساله بودم : تا وقتی با پدرم حرف نزنم هیچ کاری انجام نمی دم 40 ساله بودم : موندم پدر چه طوری از پس ای کار بر اومده ؟ چه قدر عاقله و چه قدر تجربه داره 50 ساله بودم : حاضر بودم همه چی رو بدم که پدر برگرده و تا من بتونم با هاش در مورد همه چیز حرف بزنم افسوس کهکه قدر هوش و تجر به ش رو ندونستم چه قدر با درایت بود خیلی چیزا میشد از ش یاد گرفت ( آن لندرز ) شما ها چی میگین و چی فکر میکنید ؟ پ ن 1: خب 4 روز تعطیلم گفتم این جارو آ پ بکنم پ ن 2: خاک بر سرمون بکنند که مجبوریم سوار این هواپیماهای عهد عتیق بشیم پ ن 3: جمعه هم آپ میکنم نگران نوشید پ ن 4 : حالا که داری میری یه فاتحه براشون بفرست برو پ ن 5 : شادو آسمونی باشید تا جمعه + نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1384 16:3 توسط ماندا (نجات) |
سلام به همه ابری های گل خوبین ؟ مقدمه : کلاس دوم انسانی ۱۳ نفر بیشتر نداشت که از این ۱۳ نفر ۱۰ نفرشون جونشون به هم بسته بود فاطمه۲/ زهرا۲/) هر کدوممون اخلاق های خاص خودمون رو داشتیم میخوام بهتون بگم که هیچ معلمی نتونست از پس ما بچه های انسانی بر بیاد ۱۰ نفر آدم با انرژی کنار هم دیگه قرار بگیرن میتونید تصور کنید چه اتفاقی می افته هممون از درس فراری بودیم و کلاس رو به هم میریختیم اماهمیشه کلاس برتر مدرسه بودیم میخوام امروز شما رو به یه روز از همون روز ها ببرم که ما ها امتحان اقتصا داشتیم و طبق معمول درس رو نخوندیم موافقین یه سر به خاطرات من بزنید ؟ از صبح کنار هم جمع شدیم به صورت دایره نشستیم کتاب اقتصاد دست تکتکمون دیده میشه اما دریغ از یک کلمه اگر کسی بخونه طبق معمول وقتی زهرا شروع به حرف زدن میکنه کرکر خنده به راه حسنی : آقا من درس نخوندم شما ها خوندین ؟ طبق معمول : نه زیاد بابا این امتحاناش خیلی وحشتناکه چی کار کنیم ؟ الهام : تقلب میکنیم کاری نداره که من: تابلو میشیم ها این جاها رو عوض میکنه مگر نمیدونی چه اخلاقی داره ؟ رو میز هم دیگه نمیتونیم بنویسیم وقتی جاها رو عوض کنه زهرا : مگه چند تا میز داریم وسط همه میز ها نکات مهم و فرار رو بنویسید وسط امتحان هم پارازیت می اندازیم درست میشه اما زیر همه میزها ورق بزارین ها همهگی دست به کار میشیم و سایل تقلب رو آماد میکنیم و منتظر میشیم تا دبیر بیاد سر کلاس خانم موسوی میاد سر کلاس از سلام و حال احوال کردنش میفهمیم امروزشاد بچه ام ـ خب امروز قرار بود امتحان بدین ؟ الهام : خانم من یادم نمیاد شما قرار بوده امتحان بگیرین ( نیشش تا بنا گوش بازه ) ـ الهام باز شروع کردی ؟ یه دفه همه میزنیم زیر خنده ( عادتمون بود به الکی ترین حرف ها میخندیدیم) من: خانم جدی می خواین امتحان بگیرین ؟ ـ : نه شوخی میخوام ازتون امتحان بگیرم زهرا: خب بگیرین خانم حالا انگار ما درس نمیخونیم الهام : آره ما انقدر درس خوندیم که خدا میدونه ( نیش و کنایه ای که خانم از ما میشنوه و ما اونقدر زیر زیر کی خندیدیم که دل درد گرفتیم ) به هر صورت جاهامون رو عوض میکنه که به همدیگه دست رسی نداشته باشیم الهام : خانم من نا راحت شدم یعنی شما به ما اعتماد ندارین ؟ ـ : چرا بهتون اعتماد دارم اما این طوری راحترم من : خان روتون نمیشه بگین راه در رو واسه خودتون باز میکنید حسنی : باشه خانم مهم نیست ما ها که درس خوندیم ( هر وقت یکی میگه درس خوندیم همه سرشون رو پایین میندازن و زیر زیرکی میخندن )اما این رسمش نیست ـ: حسنی پس رسمش چیه خوب من می خوام ورقه صحیح کنم برای همین جاهاتون رو عوض کردم من : خانم دفه اولتون که نیست جاهامون رو عوض میکنید هر دفه ورقه صحییح می کنید مهسا : خانم فقط شما جای ما ها رو عوض میکنیدو به ما اعتماد ندارین بقیه معلم ها وقتی ما امتحان میدیم از کلاس میرن بیرون ـ: خوب حالابعدن در این مورد حرف میزنیم حالا امتحانتون رو بدین ورقه هارو پخش میکنه سرمو میندازم پایین و شروع میکنم به خوندن سوال ها نصف بیشترش رو یادم نمی اد از روی میز نگاه میکنم میتونم با هاش دو تا از سوال هایی رو که اصلا به خاطر نمی آرم جواب بدم الهام : خانم سخت از این سوال ها نبود ؟ ـ: الهام سوال ها به این خوبی؟ ( این یعنی اینکه وقتشه تقلبهاتون رو بکیند ) نوبت من حواسش رو پت کنم : آره خانم برای شما آسون تر از این سوال ها دیگه نیست منم اگر هر سال این درس رو میدادم همه این سوال ها رو بلد بودم حسنی: خانم ترو خدا آخه این طوری که ما هیچی نمره نمی آریم مهسا : خانم میشه سوال ۵ رو بخونید فاطمه : ما این همه پول میدیم میام این مدرسه سوا لها تایپ نشده است من : فاطمه چه اتنظاری داری وقتی بهمون میگن چسب نواری نداریم ورقه سوال ها تایپ شده باشه مهسا : فقط بلدن پول بگیرن کار دیگه ای که نمیکنن ـ: مهسا من : دروغ میگه خانم ؟ مگر غیر از اینه وقتی دیروز میرم میگم به ما چسب نواری بدین برای کار مون بهم میگن برو از خانم مرادی بخر یعنی چی ؟ ـ: راست میگی ؟ الهام : خانم تا به حال شده ما دروغ بگیم ( این روند ادامه پیدا میکنه تو این مدت تقلب هایی که در و بدل شده و سوال هایی که جواب داده میشه اما دبیر متوجه نشده چون حواسش به حرف های ما بوده ) مهم تر از اون نمره هاست که میانگینش ۱۸.۵ بوده جریان همون با تقلب کارها آسان میشود ********************************************** ۱) تازگی ها به این نتیجه رسیدم که به اندازه ای که تلاش میکنم جواب نمی گیرم ۲) نمی دونم چرا تاز گی ها همه فکر میکنند باهاشون دعوا دارم ؟ ۳) شادو آسمونی باشید ما ها که نفس نکشیده داره اتحانات ترممون شروع میشه هر چند که هنوز نیم ترم ها تموم نشده ۵) حق به هراهتون + نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1384 11:38 توسط ماندا (نجات) |
( نخود چی خورون بچه های وب ) لیلون : این طیبه رو دیدیه بیدی؟ ویگولنذج قسمت کافنتش رو غیر فعال کرده بیده! کیانوش : قسمت چی ؟ لیلون : کا... کافنت کیانوش : منظورتون همون کامنت دیگه ؟ سحر ناز : هاااااااااااااااا تو به دختر مردم چی کار داشته بیدی ؟ هان تو طیبه رو از کجا وشناسی؟ کیانوش : بابا من از کجا بشناسمش ( شما نمیدونید من اینجا چی کار میکنم ) سحر ناز : ورو تا نبینمت ............. لیلون کجا بیدیم ؟ لیلون : نخود وخور .... سحر ناز: اینجا نخود نداشته بید که لیلون : خاک وچوک ... حالا چی کار وکنیم ؟ سحر ناز : وگویم از این صورتکا وخوریم لیلون : باشه سحر ناز : این آقای صبحی رو دیدیه بیدی؟ خیلی امید داشته بید لیلون : اه اه اه امید وخواد چی کار لیلون : این کاوشگر رو وشناسی ؟ سحر ناز: ها نه این کی بیده ؟ لیلون : نودونم ویگولنذج این ماندا کدها جاوا ازش کش وره ! سحر ناز: اه اه اه این ماندا چه قدر بیکار بید لیلون : این صدف رو دیدیه بیدی ؟ سحر ناز : همون که به هری پوتر گیر داده بید ؟ لیلون : ها همون ..... ویگولنذج دامبلدور رو کشته بید ! سحر ناز : خاک وچوک قاتل بیده سحر ناز : این افروز و دیدیه بیدی؟ تازگی ها از خودش یکی در میون پست در وکنه |