|
حس خوبی نیست.. تو یک دفه مچاله میشی !از درون و بیرون ....
بدون علت دست خودت نیست !دلت نمیخواد... اما میشی انگار بایدیه انگار لازمه ........ هیچی رو حس نمیکنی و هیچی رو نمیفهمی ولی داغونی ... تموم شدی و رفتی اما دوباره شروع میکنی .... میدونی مثل یه ققنون از زیر خاکستر دوباره متولد میشی ...... این بار هم میسازی با خودت میگی دیگه خراب نمیشه دیگه داغون نمیشه دیگه نمیزارم .... باورت میشه دوباره شکست !!!! اینبار کم مونده کارای احمقانه به سرت بزنه دلت میخواد همه رو بزنی و بشکنی و داغون کنی ............. آخه چرا فقط تو بشکنی خوب دیگران هم بشکنن !! اما میدونی نمی تونی هیچ وقت جراتشو نداشتی هیچ وقت نتونستی دیگران رو خردکنی دلت میخواسته اما نتونستی ............. میخوای بدونی چرا ؟چون میدونی دیگران طاقتی رو که تو داری رو ندارن حالا دوباره شروع میکنی این دفه خیلی احتیاط میکنی از شکستن نفرت داری .. میدونی حالت از این همه احتیاط بهم میخوره ......... از آدم ها بهم میخوره از خودت بهم میخوره از فکرات عقایدت .......... میخوای ببری اما باز میگی شاید ارزش داشته باشه که بمونی ......... زندگی رو میگم شاید ارزش داشته باشه ... کلافه ای ؟ حق داری ! دیگه نمیدونی باید چی کار کرد از داخل پوچ شدی ! چیه چرا نفس نفس میزنی ؟ ... تو خیلی احمقی ! همیشه بودی !!!! بهت گفته بودم که همه آدم ها رو از قلبت بیرون کن بهت گفته بودم حمله کن قبل از اینکه بهت حمله کنن .... راستی چرا دوست داری بزغاله باشی ؟ راستی بزغاله بودن هم کیف داره ؟ چیه هنوز نفهمیدی چی شده ؟ خیلی نفهمی خیلی !!!!!!!!!! می دونی تو دیگه خیلی کسل کننده شدی ! دیگه ازت خوشم نمیاد ولی ! راستی تو چه مرگت بود ! پ.ن ) این نوشته در مورد هیچ شخص خاصی نیست یه احساس همین ! + نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385 12:24 توسط ماندا (نجات) |
|