|
سلام بچه ها خوبین همگی ؟ میدونم الان میگی برو بابا دلت خوشه باشه نزنید اصلا حال همتون بد همه درساشونو پاس کنن استفاده رو از استراحت بین ترم ببرن دارم میرم تا خودمو حبس آموزشی کنم یک ۱۰ روزی رو از صبح تا شب مدرسه ایم تا بتونیم مطالب پیش یک رو هک کنیم تو ذهنمون دوره میگم خستگی نکنم راستی آهنگ وبلاگ رو هم براتون عوض کردم تا دیگه نگین عوضش کن حجمش زیاده واسه همین یه کم قطع و وصل میشه اما بعد از چند بار گوش کردن دیگه قطع و وصل نمیشه راستش از این آهنگ خیلی خاطره دارم واسه همین گذاشتمش و البته بازم زحمتش افتاد گردن آقا یوسف معنی این آهنگ رو براتون می زارم کیف کنید زيديني كاظم الساهر شعر: نزار قباني زيديني عشقا زيديني يااحلى نوبات جنوني زيديني درد من چون دسته اي از كبوتران از بغداد تا چين گسترده است در پي زني كه مرا تا مرزهاي خورشيد ببرد و مرا پرتاب كند خدا حافظ تا ۱۰ روز همگی خوب و خوش و خرم باشید
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 16:23 توسط ماندا (نجات) |
امروزاز صبح منتظر یه فرصت بودم تا بیام و ذهنم رو خالی بکنم !
با اینکه دفتر افکارم کنارم بود دلم نمی خواست برم طرفش ... بگذریم روز به روز دارم سرد تر میشم تو همه چی ! هر شب خواب میبینم سطر سطر کتابها دارن با من حرف میزنن و دعوام میکنن یکی یکی شدن وجدان بیدار هر کدوم میان و داد میزنن نجات منو نخوندیا ! موقع امتحانات همیشه شب تا صبح بیداری میکشم واو به واو کتاب ها رو میخونم اما روزایی که امتحان ندارم ؟ که باید خودمو به موارد آزمون برسونم چه مرگم شده ؟ نمی دونم هر روزبا خودم میگم نه امروز دیگه اقتصاد میخونم به جون تو دیگه میخونم اما دریغ !! کتابام جلوم بازه یه سطر میخونم دوسطر میخونم و بعد ... بعد یه دفه ذهنم کلید میکنه نمیبینن من انقدر دلم میخواد خودمو بزنم دلم میخواد به حرف مشاورا گوش بدم اینکه به خودتون برچسب نزنید اینکه سرتون و بندازین پایین و کارتون رو انجام بدین اینکه تداوم داشته باشید ! واقعا دلم میخواد اما نمی دونم چرا نمی تونم ! مثلا صبح از خواب پا مشیم و با خودم میگم تو غلط میکنی امروز اقتصاد نخونی اما نمی خونم ! نمی دونم دارم دیوونه میشم کسی میدونه من چه مرگمه ؟ یا اینکه اینم باید ندونم ! + نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385 19:49 توسط ماندا (نجات) |
ما هر ۴تامون دیوونه ایم باور کن ! جالبیش اینجاست که اینو فقط من میفهمم !
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385 18:43 توسط ماندا (نجات) |
ممنون از رها جون که به یادم بوده و منو به این بازی دعوت کرده این جوری که معلومه خیلی از وبلاگ ها توی این بازی شرکت کردن و بازی همچنان ادامه داره کهدیگران در موردش نمی دونن می نویسه و بعد هم ۵ نفر دیگه رو دعوت میکنه
۱) خوب راستش من همیشه تنها بودن رو دوست داشتم از اینکه کسی بخواد خلوت تنهاییم رو بهم بزنه متنفرم شاید همین یکی از دلایلی باشه که من دوست صمیمی نداشته باشم با همه گرم میگیرم ولی هیچ کسی رو محرم دلم نمی دونم ! ۲)زندگی رو نه شوخی میگیرم و نه جدی اون رو همون طور که هست سعی میکنم بپذیرم اگر چه سخته ولی همیشه دوست داشتم واقع بین باشم و تا حدودی هم موفق شدم ۳) یکی از ارزوهام این بوده که یه خونه مجردی داشته باشم و با چند تا از دوستام زندگی کنم در واقع مستقل بودن رو خیلی دوست دارم ! ۴) واسه حال زندگی میکنم و معتقدم وقتی حالم رو بسازم آینده ساخته میشه! ۵) تو هر ماه یه دوره ای دارم که بهش میگم دوران بی حوصلگی تو اون دوران اونقدر بی حوصله ام که دلم میخواد بمیرم .... خب ۵ تا گفتم خیلی سخت بودا تا به حال به این موضوعات فکر نکرده بودم ! خوب کسایی که من بازی دعوت میکنم آقای اسماعیلی مدیر آموزش هدفدار امیدوارم که بنویسند !علی عزیز و حمید و رومینا ی عزیز باربی گلم کاش این بار به خاطر من تووبلاگش بنویسه ونفیسه جونم
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385 19:11 توسط ماندا (نجات) |
۱)همیشه از اینکه ذهنم نظم پیدا بکنه ترسیدم !
دلم میخواست اطلاعات رو به صورت درهم و بر هم داشته باشم ! از نظم و انضباط حالم بهم میخورد ! اما .... نمی دونم چی شد که ذهنم یه نظم پیدا کرد و فایل بندی شده و من نمی ترسم ! به ترس اجازه ورود به ذهنم رو نمی دم ! این یعنی یک رشد از نظر من ! ۲) همیشه میگفتم دوستی یک ریسمان نباید گذاشت این ریسمان بپوسه ولی اگر پوسید و پاره شد با یک گره میشه فاصله رو از بین برد ! این گره رو میشه یکی انجام بده اما اگر تکرار بشه این پارگی آیا باید بازم همون فرد برای گریه زدن پیش قدم بشه ؟ شاید دوستی ارزشش خیلی بیش از من و تو کردن باشه ! فعلا هیچی نمی دونم ! ۳) من لحظه های تهی بودن رو هم دوست دارم ! اینجوری قدر لحظه های پر بودن رو میفهمم ! ۴)تازگی ها دارم خودم رو وسعت میدم ! این وسعت تو ذره ذره وجودم حس میکنم ! قشنگه ... حس قشنگی داره ! + نوشته شده در جمعه یکم دی 1385 18:21 توسط ماندا (نجات) |
|