تبليغاتX
روی ابر ها

روی ابر ها

سین هفتم

                 سیب سرخی ست

حسرتا

      که مرا

                نصیب

                     از این سفره نیست

                                        سروری نیست

 

شرابی مرد افکن در جام هواست

شگفتا

      که مرا

             بدین مستی

                     شوری نیست

 

سبوی سبزه پوش

            در قاب پنجره ـ

آه 

    چنان دردم

                 که گویی جز نقش بی جانی نیست

و کلامی مهربان

                      در نخستین دیدار بامدادی ـ

 فغان

          که در پس پاسخ و لبخند

                              دل خندانی نیست

بهاری دیگر آمده است 

                         آری

 اما برای آن زمستان ها که گذشت

                                           نامی نیست

                                            نامی نیست     

 

                                                           احمد شاملو

                                                             اسفند ۵۷ 

                                                                 لندن

  یه سال گذشت ! بزرگتر شدم ! و چیزای قشنگی رو بدست

 آوردم  خیلی چیزا رو هم از دست دادم ! در کل سال پر باری بوده برام !

سال خوبی رو برای همتون آرزو مندم ! دوست یا دشمن فرقی نمیکنه !

 هر کی هستی امیدوارم سال قشنگی رو داشته باشی !

 این نوشته رو در حالی می نویسم که حال غریبی دارم ! تو رو خدا یکی

 به من اطمینان بده که مدرسه شکلاتی ... در امانه !!!!!! خواهش

میکنم !  اینم فقط برای یکی که نگرانمه آبی تر از آنم که بیرنگ بمیرم !

بوی عید رو حس نمیکنم ! ولی بهارم رو میسازم

دلاتون به سرخی همین سیب سرخ

 

  من میگم یه چیزی یادم رفته ! نگو عیدی بود  اینم عیدی

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 19:8 توسط ماندا (نجات) |


انگار روی ابرها با سه شنبه ها قرارداد بسته !

سه شنبه ی متفاوتی بود !! خیلی متفاوت در هدفدار ...

  زنگ اول را مثل همیشه سپری کردیم با این تفاوت که آقای آقاسی

افتخار دادند و بریمان شعرشاملو را خواندند !! و من و حسرت در هم

پیچیدیم  و آنقدر پیچیدیم که من باز شعر گفتم ... کوتاه اما از جان

برخاسته ...

از روز قبل برای این سه شنبه برنامه ای داشتیم با بچه های ریاضی...

تقریبا همه موافق بودند !! اما چه امید عبثی داشتیم ...

 یاد حرف الهام (از بچه های سال  سوم ) می افتم که می گفت :هیچ

 وقت انتظار دگردیسی در افراد عادت کرده به عرف را نداشته باش !

با خودم گفتم لعنت امروز سه شنبه است !!!

 با بچه ها رفتیم حیاط من بودم و آرزو و فاطمه و مهسا (ش) و

 شهرزاد (م)  و ...

هی چشمون به تور بسکتبال می افتاد هی یاد دبیرستان می کردیم ...

تحمل نکردم رفتم و از خانم رضایی پرسیدم توپ داریم یا نه ؟

باورم نمی شدکه توپ بسکتبال داشته باشیم !!!!!!!!!!!!!!!!!!

وقتی توپ رو تو دستام گرفتم... انگار تمام خاطرها تو دستام بودند

 رفتم حیاط داد زدم آرزوووووووووووووووووووووووووووووو

  بازی رو شروع کردیم !!حریف نداشتیم همین طوری بازی می کردیم و

دلخوش بودیم  و تا اینکه چند تا از بچه های تجربی و ریا ضی هم بهمون

 ملحق شدند ! ۳ تا گل زدم !!

 زنگ بعد والیبال بازی کردیم...  از آنجایی که همه مان دستی در فوتبال

 داشتیم با توپ والبیال فوتبال بازی کردیم  این هم از این نشان دارد که 

مدارس دختران با توپ فوتبال بیگانه است !!! گل زدیم و شوت کردیم و

لایی خوردیم و لایی زدیم و.... دعوامون کردن که با توپ والبیال فوتبال

بازی نکنید !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

به زور دل می کندیم از توپ ها! کسی چه می فهمید چقدر در

کودکی هامان غرق بودیم !!

زودتر از مدرسه تعطیل شدیم به خااطر چهار شنبه سوری !!!

 نمیچه سه شنبه خوبی بود اگر  با برنامه مان مخالفتی نمی شد !

                    به قول دوستی hih !

 

کیف کردیم !

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 19:6 توسط ماندا (نجات) |


۱) می گفت همیشه جوری حرف میزنی که طرف مقابلت کیش و مات

میشه و ازت بدش میاد ! حالا میخوای بدونی چرا ؟ چون آدما از اینکه

نقض حرفا و استدلالشون رو بفهمند متنفرن !!

۲)  دوسالی شاید هم بیشتر بود که از شعر گفتن و نوشتن متن های

ادبی دست کشیده بودم ! فقط به خاطر اینکه ... بگذریم ! برام خیلی

 سخت بود  شعری رو که بعد از مدت ها نوشتم رو بدم توی پیام آموزش

 چاپ کنن ! ... امروز آقای خلیلی میگفت  خودت گفتی ؟ دومین نفری

 بود که این سوال رو می پرسید می گفت اون رو به حال و هوای

گلسرخی برده  !! تا به حال شعرای گلسرخی رو نخوندم ! اگر کسی

لینکی از شعراش داره ممنون میشم برام بزاره !! شعر خیلی اشکال

تایپی داشت ! البته مقصر منم چون خطم خیلی شکسته است

خوندنش خیلی سخته ! مهسا همیشه میگه مجبوری اینقدر به اون

 خطتت قر بدی ؟ بابا من وقتی قلم دستم میگیرم خودش رو ورق سر

میخوره  هر چقدر هم که بخوام کتابی بنویسم دستم از مغزم فرمان

نمی بره !شاید یه روز درست شده ی شعر رو براتون گذاشتم  ! شاید!!

۳)می دونی گاهی وقتا خیلی رو اعصابمی !!  نمی دونم خودت رو کی

 تصور میکنی !که به آدم و عالم توهین میکنی ! گاهی وقتا خیلی دلم

 میخواد  تمام حرفای خودتو به خودت برگردونم حیف که هنوز بزرگ

نشدی .... و بچه تر از سنتی !

۴)اشتباه نکن ! تو تمام عمرم سعی کردم خودم باشم !اگر گاهی اوقات

 نقاب خونسردی  رو به چهره میزنم ! برای اینکه آرامش تو از بین نره !

نمی دونم ارزش این کار و داری یا نه!؟ من تنها می دونم که آرامش تو

نباید از بین بره ! و من فعلا باید در بعضی موارد خودسانسوری کنم !

۵) این روزها دلم هوای آن کنفرانس های فلسفی نت را کرده که

همیشه تا یک شب طول میکشید ! آهای ... جای منو کسی پر نکنه !

که سه ماه بیشتر نمانده خودم بر میگیردم !

۶)  می دونی گاهی وقتا فقط  به کلمه ی چرا ؟فکر میکنم ! یعنی فقط

  به علت چرا گفتن ! هر چقدر توضیح بدم نمی تونم منظورمو بیان کنم !

بیشتر سفسطه میشه بیخیال !

۷)  باید قبل از جمع بندی یک سامانی به آن اتاق کذایی بدهم ! از در و

 دیوار جزوه می ریزه ! حیف که این وسط یک روز خالی ندارم !

۸) می پرسی چه خبره هر روز اینجا به روزه ! نمی دونم اینجا کسی

 کتاب هری پاتر رو خونده یانه ! اونایی که خوندن متوجه میشن من چرا

اینجا رو به روز میکنم ! روی ابرها قدح اندیشه  ی منه ! جایی که من

افکارم و خاطراتم و کلا درونم رو توش خالی میکنم !و این روزها من به

 یک ذهن خالی خیلی احتیاج دارم ! اینکه هر روز ذهنم رو خالی میکنم

تا راحت تر بتونم به مسیر ادامه بدم ! از همین الان هم میگم اینجا هر

روز به روزه !!! به جز دوره ی جمع بندی !!

۹) نمی دونم چرا وقتی می دونی حال خوبی ندارم حالمو می پرسی !

و من هم همش باید بگم مرسی !

۱۰) فردا سه شنبه است !!! خدای رااااااااااااااااااااااااااااااا

۱۱) میگی مزخرف می نویسم و مزخرف میگم !!  نمی دونم تا کی باید

 اینو بگم که من برای خودم می نویسم ! و تو  می تونی اینجا رو

نخونی ! ولی یه سوال پیش اومد اگر مزخرفه چرا هر شب تا اینجا رو

نخونی  آروم نمی گیری ؟

۱۲) ماری هگسل  میگه : برخی انسان ها به این نتیجه میرسند که

بهترین چیز در زندگی شاد بودن است و برخی دیگیر رنج بردن را به کار

 میبرند ٬ اما بیشتر انسانها هیچ یک را بر خود روا نمی دارند پس به

هیچ چیز نمی رسند و فقط از میان زندگی می گذرند !  کمی فکر کنی

 میفهمی چی داره میگه !

۱۳) فعلا بماند !!!

 ۱۴) می دونی الان دارم آهنگ های قدیمی رو گوش میدم ! همسفر

تنها نرو بذار تا منم بیام .....چقدر دلم میخواد! بگذریم ...

۱۵) خریت شاخ و دم نداره ! گفتم بدونی به قول یه بنده خوایی hih !

۱۶ ) خداوند نیاز قلبی همگان را بر آورد !

ربط داره ولی فقط خودم می دونم چه ربطی !

شعر های گلسرخی را در آوای آزاد  پیدا کردم زحمت نکشید ممنون !

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 12:33 توسط ماندا (نجات) |


چرا گریانی ای نفس من

تو که ٬ به ناتوانی ام آگاهی ؟

اشک های جاریت ٬ بران است و مجروح می کند

چون من نمی دانم خطاهایم را .

تاکی فریاد می زنی ؟

 من جز عبارات بشری چیزی ندارم

 تا رویاهایت را به تفسیر کشم

 آرزو ها و خواسته هایت را نیز .

 

                              مرا بنگر ای نفس من

                               سراسر زندگیم را ٬

                             از تعالیم تو پر کرده ام  

                            بیندیش که چگونه در رنج بو ده ام !

                          زندگی ام را به دنبال تو بوده ام .

 

قلبم فرمانروا و سلطان من بود

اما اکنون یوغ بندگی تو را بر گردن دارد

صبرم شریک من بود اما

اکنون خصم من است

 جوانی ام آرزوی من بود اما

 اکنو ن سرزنشگر من است

چرا ٬ ای نفس من ٬ سراسر طمع هستی ؟

من خواهش خود را رد کرده ام

 ترک گفته ام لذت زندگی را

ـ جریان مسیری که تو

مجبور کردی مرا به تعقیب آن ـ

فقط با من باش ٬ یا مرگ را صدا بزن

 تا رها کند مرا

که عدالت شکوه توست .

                                             رحم کن ای نفس من !

چقدر نوشته های جبران رو دوست دارم !

پیامبری که منو به خودم نزدیک میکنه نوشته هایی که انگار از درون

 من بلند شده اند ولی جبران مطرحشون کرده !  این روزها....

 چقدر به وجودش محتاجم !!! چیزی در گلویم نقش بسته است !!

کمکم کنید !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! باید از رکود بیام بیرون !

 

    

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385 10:50 توسط ماندا (نجات) |


تازگی ها حالم از بوی کتاب های درسی بهم می خوره !

خودم میدونم مجبورم بخونم ! یه متن رو برای هزارمین بار !!!!!!

دست خودم نیست ! کتاب معارف حالم رو بهم میزنه !!

از ادبیات اختصاصی هم دل خوش ندارم ! با زبان هم امسال اصلا

میونه ام خوب نیست  !!! بعد فرض کن تمام این درسا رو هم

سه شنبه ها داشته باشی !!! خوب میشه روز منفور زندگی

 دلم نمی خواد غر بزنم !!!! نمی گم هم خسته ام ! اما

حوصله ام سر رفته !!! چقدر دلم گرفته  !!! خوب هم میدونم درسای

 رتبه سازه  منم می خونم نمیگم که نمی خونم ولی با بیزاری

 می خونم  این جور درس خوندن رو اصلا دوست ندارم !!!

**************************************

 پ ن ۱) دلیل تاییدی کردن نظرات رو تو پست قبلی گفتم !

+ نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385 18:37 توسط ماندا (نجات) |


اصولا پی نوشت رو بعد از نوشته ها میزارن چون :

۱) موضوعی رو میخوان مطرح کنن که ربطی به نوشته های بالایی

 نداره !

۲) به نوشته های بالا ربط داره ولی نمی شه تو خود متن اوردش

۳) واسه دلخوشی !

۴ ) دوست دارن می زارن

حالا جریان چیه ؟ هیچ! من متنی ندارم اما پی نوشت دارم

پ ن ۱) پست قبل رو پاک کردم به خاطر یه سری دلایل شخصی

  شرمنده اخلاق شریف ورزشی اونایی که منتظر ادامه اش بودن !

پ ن ۲) از این به بعد هم نظرا رو فیلترینگ میکنیم  یعنی اینکه

تاییدی ! به خاطر اینکه یک سری از دوستان اینجا رو میخونن و میخوان

حرفاشونو بزنن ولی کسی نظر اونا رو نخونه  به خاطر همین نظرات

تاییدی میشن و کسایی هم که میخوان نظر بدن ولی کسی نظرشونو

نخونه یک ستاره بذارن ته نظرشون خودم میخونم بعد پاکش میکنم !

 پ ن ۳) ستاره :  شما شیفت رو میگیرن و عدد ۸ رو میزنید *میشه

ستاره

پ ن ۴)بعد از ۶ ماه یکی از بهترین دوستا رو ببینی چه حسی بهت

دست میده ؟ اشتیاق توام با درد

پ ن ۵)  روز جهانی زن (دیروز ) بر همه  از جمله شخص خودم مبارک

پ ن ۶) تابعد که با پست خوندنی بیام

***********************************************

 * از این به بعد دیگه نمیزارم مامان تو جلسه های مشاوره شرکت

کنه !  این طوری بهتره ! هم خودش آرامش داره هم آرامش من بهم

 نمی ریزیه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! کاش این بار هم نمیزاشتم بره !!! واقعا

کاش ....

 

 

+ نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385 10:2 توسط ماندا (نجات) |


 امروز سه شنبه است ! روز منفور زندگی من !!

چند روزی بود که با بچه ها قرار گذاشته بودیم به همه نشون بدیم اتحاد

 یعنی چی ؟ میخواستیم هماهنگ بشیم و رشد کنیم ! میخواستیم

خودمون رو وسعت بدیم و از سه ماه باقی مونده نهایت استفاده رو

 ببریم ! قرار بود یک حرکت جمعی داشته باشیم !سه روز تمام روی

 اهداف  بحث کردیم از زنگهای تفریح زدیم ! و انواع و اقسام تشرها

رو به جون خریدیم ! برامون مهم بود ! بچه ها  از خودشون گفتند ! از

 دلگیری های پیش اومده سر اون شنبه کذایی ! خیلی هاشون از

دستم دلگیر بودن  و حرفاشون رو فریاد کردند سرم ! اما من !!!

 ناراحت نشدم ! برام مهم نبود اجازه دادم خوشون رو تخلیه بکنند !!

 اجازه دادم که تقصیر ها رو بندازن گردنم ! چون ظرفیتم رو برده بودم

بالا !! برام مهم نبود چون میخواستم با هم قدم برداریم با هم حرکت

کنیم و با هم این سه ماه رو طی کنیم ! گذشت ... ۳ روز تمام بچه ها

به جای اینکه به اصل موضوع بپردازند  حاشیه درست کردند !!! برای

خودشون!بازم مهم نبود گفتیم تموم میشه گفیتم درست میشه گفتیم

 هدف داریم !!! ولی امروز این سه شنبه های لعنتی !!!

  قرار بود گروه بندی ها شکل بگیره !! هر جور که منو پانته آ و آرزو و

 فاطمه گروه بندی  میکردیم ساز مخالف میزدند بهانه میاوردند ((من با

فلانی نمی تونم باشم )) (( اقا من اصلا نمیخوام این گروه بندی رو ))

سخت بود سه زنگ تمام تحمل کردم گفتم درست میشود گفتم مهم

 نیست گفتم قد میکشم !گفتم صبوری میکنم !!!!!!!!!!!!

 خسته شده بودم ! ناراحت بودم !! خیلی !از اینکه ادعا میکردن میخوان

 با هم رشد کنن ولی....وظرفیت منم حدی داشت !!!!!!! من هم

خسته بودم  ! کدومشون می دونست من دارم از معده درد میمیرم !!

 کدومشون میدونست من تو این هفته ۶ـ ۸  ساعت بیشتر خواب

نداشتم !  کدومشون میدونست فشار عصبی رو که دارم تحمل میکنم

بیشتر از حد تصور ...کدومشون میدونست کلافه ام از دست میانگین

درصد راکدم !!!!!!!! و چقدر انتظار داشتن از آدم !!!  ترکیدم !!!

 سر همشون داد زدم گفتم خجالت بکشن گفتم بسه کمی بزرگ شین

گفتم خسته ام کردن گفتم فقط ادعا میکنن !!! فکر میکنی چه اتفاقی

افتاد ؟؟؟ هیچی ... بچه فقط خندیدن !!!آرزو و فاطمه منو بیرون

برده اند !! باید میرفتم تا دوباره جریانی مثل شنبه پیش نیاد !!! خسته

 بودم خیلی و این مسئله سرویس که منو خیلی آزار میداد !!!!

 عصبی بودم خیلییییییییییییییییییییییییییییییی !!!   از دست همه

 از بچه ها گرفته تا تک تک مسئولین مدرسه !!! از همه آنهایی که

میگفتند خودمان را در دیگری تخلیه نکنیم و خودشان تمام خستگی

 هاشان را بر سرمان فریاد میزند !!! کلافه بودم  دلم میخواست همه

چیز رو با سرعت حل کنم بره پی کارش  مهم ترین چیز برای من مسئله

 سرویس بود !!!!!!!!!!! فاطمه میگفت : الان حسابی قاطی کردی نرو !

اما نمی تونستم تا کی باید صبر میکردیم و نتیجه ای  نمی گرفتیم ؟؟؟

تا کی باید مراعات میکردیم ؟؟ خودش هم با من اومد مسئله را با

آقای اسماعیلی مطرح کردیم  شاید درست تر باشه بگم  برای چندمین

 بار مطرح کردیم !!! کلافه بودم تصمیم گرفتم حرفی نزنم چون

میدونستم اگر حرفی بزنم تمام حرفهام فریاد میشه !! و حرمت ها پاره !

آقای اسماعیلی سعی میکرد که با شوخی کمی من از اون فشار

عصبی خارج کنه !!!!  اما من نمی تونستم !! یعنی حقم بود !!!

از اول سال تا به حال دم نزده بودم !! هیچ وقت نگفته بودم جا میزنم !

 همیشه گفته بودم میدوم ! گفته بودم میرسم !! و حالا که منفجر شده

 بودم.... نه منفجر هم نشده بودم تا به حال منفجر شدن منو فقط

مشکاتی ها دیده اند وقتی تمام مدرسه رو به آتیش کشیدم !!!

 وقتی کار به جای باریک کشیده شد !! شاید بهتره بگم یک فشار

عصبی بود !!!

*****************************************************

 پ ن ۱) باید کمی آروم بشم اما نمی دونم چه طوری دیگه نه شعرای

 شاملو کمک میکنه نه نزار قبانی !

پ ن ۲) چقدر کار دارم خدای را !!!!!!

پ ن ۳) چقدر هماهنگ کردن یک جمع ۳۰ نفره سخته !! بچه ها بالاخره

 با هم کنار اومدند انگار فقط منتظر بودند که کسی بترکه !تا جدی

 بشن !

 پ ن ۴)  کوچه باغتان پر موسیقی باد !

 

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 19:22 توسط ماندا (نجات) |


 او برایم نوشت :

 من کشیده شدم و وسعت یافتم
الان درونم هزاران تمنا و اسماعیلی شکل گرفته است
ولی یادم نرفته که هنوز باید کشیده شوم
من سقراط ها وها ها رو خاموش نمیکنم

و من !

کمی که دیدم را وسعت میبخشم و به آن ها نگاه میکنم در درونشان

آدم های بسیاری میبنم کسانی که هر کدام تکه ای از وجودشان را

در درونمان به یادگار گذاشتند به امید آنکه جریان فکری شکل بدیم ...

و ما که همچنان خودمان را وسعت میدهیم قد میکشیم و به افراد

درونمان  اجازه میدهیم که ریشه بدوانند !

 و من به او خواهم گفت که اشتباه کردم !نباید سقراط درونم را خاموش

 میکردم ! که  انسان های درونم تکه ای از درونشان را به امید ثمری

به ما هدیه کردند ! آه که گاه چقدر ابله می شوم! چطور به مدعیان

دروغین اجازه دادم مهر سکوت را بر لبان تمناها ٬ اسماعیلی ها

تهرانی کیاها ٬ عاملی ها و موسوی های درونم بزنند ! ؟؟؟؟

 لعنت برمن ! لعنت!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ ن ۱) این روزها وقتی مرا به نام میخوانند احساس میکنم خم میشوم

زیر بار هستی ! و گاهی فکر میکنم کاش اسمم نجات نبود ...

پ ن ۲) چقدر به خاطر نوشته ی چ را ؟ احسا س گناه میکنم !

پ ن ۳) کوچه باغتان پر اندیشه باد !

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 19:12 توسط ماندا (نجات) |


جمعه بود ! یه جمعه دوست داشتنی ....

اومدم پای کامپیوتر و بعد از مدتها میخواستیم یه متینگ بزاریم برای

بحث و گفت گو ! موضوع انتخاب شده بود ...که طایفه *** ریختن سرم

که بریم بیرون ... دلم پای کامپیوتر بود و بحث قشنگی که بچه ها باز

کرده بودند ولی من رفتم ....

رفتیم پارک پردیسان !

سرما تو تمام وجودم بود ... میلرزیدم اما حاضر نبودم ژاکتم رو تنم کنم !

طایفه*** پارک رو سرش گذاشته بود و من چقدر دلم یه جای خلوت

 می خواست که تنهایی قدم بزنم ...

ازشون فاصله میگیرم و واسه خودم قدم میزنم !

بادی که می وزه ! و منی که تنها توی پارک قدم میزنم و احساس

همیشگی که همراهمه دست به دست هم میدن تا به روحم اجازه بدم

اوج بگیره  و بره روی ابرها صداشو میشنوم عین بچه ها ذوق کرده و

واسه خودش میچرخه شعر میخونه ...  یه دفه ساکت میشه و منو نگاه

 میکنه  از اون بالا  دستاشو میبره بالا خم میشه  و میچرخه ....

و زمزمه وار میخونه :

و الله که شهر بی تو مرا حبس می شود

                         آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست

چقدر دلم میخواست که منم مثل روحم  برم اون بالا روی ابرها

خودمو خالص کردم خالص خالص ...

 رفتم اون بالا همراه اون و خوندم :

زین همرهان  سست عناصر دلم گرفت

                      شیر خدا و رستم دستان آرزوست

چقدر دلم گرفته بود ... نمی دونم !

 جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او

                     آن نور روی موسی عمرانم آرزوست

میچرخیدم یا چرخ میخوردم نمی دونم ! من بودم یا روحم نمی دونم ؟!

 روی زمین یا ابرها نمی دونم ؟!

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر

                    کز دیو و دد ملولم و  انسانم آرزوست !!!

 انسانم آرزوست ! انسانم  آرزوست !!! همون جا شکستم ! نه یه بار !

وقتی یاد دردها ! ........... بستم من چشامو بستم !! و اومدم پایین !

 رو همین زمین !!!برگشتم اما تو گوشم یکی فریاد می کشید :

 یک دست جام باده و یک دست جعد یار

                      رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست

فکر نمیکنم هیچ کس به اندازه من اون جمعه بهش خوش گذشته

 باشه ! هیچ کس به اندازه من غرق نشد و نرقصید !!!

****************************************

 پ ن۱ ) اون جمعه جاهای زیادی رفتیم با طایفه *** ولی هیچی مثل

پیاده روی منو غرق لذت نکرد ! شاید اگر از بقیه می پرسیدی میگفتن

 ایران زمین بهتر بود  ولی کی می فهمید حال منو بازم هیچ کس !

 سبک شدم خیلی مثل یه پر !

پ ن ۲) کوچه باغتان پر موسیقی باد !

سبک شدم مثل پر !

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 15:40 توسط ماندا (نجات) |


* این روزهاخیلی ها از دستم دلگیرند وقتی میگویم خیلی ها اغراق

نمی کنم !

* این روزها دچار دلزدگی از نقش شده ام ! احساس مزخرفی است !

* این روزها قد کشیدنم را میبینم ! اما خیلی دیر است برای قد کشیدن

* این روزها عجیب به یاد مشکوه می افتم  ! و تمام وجودم را احساس

 تهوع فرا میگیرد !

* این روزها تمام ساختارهای ذهنیم بهم ریخته است ! بد موقعی این

 اتفاق افتاد !

*این روزها وقتی می پرسند خوبی ؟ فقط میگویم مرسی! قرار است

 خودمان را در دیگری تخلیه نکنیم !

* این روزها  شناورم در خودم ! دنیای را کشف کردم فعلا برایم مبهم

است تا بعد !

* این روزها  خیلی دلم میخواهد چند روزی را با خیال راحت سرم را

روی بالش بگذارم و چشهایم را ببندم و فکر کنم ! اما کنکور میگوید

 نمی گذارم !و شاید به قول الهام ( از دوستان سال سوم ) بروم به

جنگلی که در آن آدمیزاد نیست و فقط فکر کنم !

* این روزها عیجیب یاد شاملو می افتم و تصدیق میکنم روزگار غریبست

نازنین !

 * این روزها خیلی دلم میخواهد بی خیال آزمون۱۱ شوم و نروم ! و اما

کسی در ذهنم میگوید لازم است اگر قرار است شوکی وارد شود

همین الان وارد شود !

 * این روزها عیجیب از عدد ۵۷ درصد کینه به دل گرفته ام !

* این روزها صبحهایم را با دیدن کسی شروع میکنم که دلم میخواهد

 سر به تنش نباشد !

* این روزها در هدفدار همه از دستمان شاکیند میگویند خیلی شلوغ

میکنیم ! راستش را بخواهی نمی توانیم این همه انرژی را در خودمان

نگه داریم ! کلاس که جای صحبت کردن نیست ! زنگ های تفریحمان

هم دیگران کلاس دارند و ما نباید در راهرو ها باشیم چون مزاحم

میشویم و در حیاط هم  همسایه ها شکایتمان را به مدرسه میکنند !

 آقای تمنا میگویند :  از طریق پانتومیم حرفهایمان را بزنیم !  یک

پیشنهاد به آقای اسماعیلی برایمان کلاس پانتومیم بگذارید !

* این روزها برف می بارد ! من اما هوس باران دارم !

* این روزها شرط بندی ها را می بریم ! انسانی ها عیجب به انتظار

شنبه اند

* این روزها یعنی همین روزها ! یعنی همین حال ! یعنی همین ثانیه !

*******************************************************

 پ ن ۱)  استدعا  دارم اینجا را یواشکی نخوانید !حس بدی به آدم

دست میدهد عین این است که کسی از پشت در به حرفهایتان گوش

دهد !

پ ن ۲) میگوید طریقه ی نوشتم تغییر کرده است ! نه همان است پرده

ها را از جلوی چشم هایتان کنار بزنید !

 پ ن ۳ ) دنیای کوچکیست تازگی ها آدم هایی را پیدا میکنم که خیلی

 وقت بود فراموش شده بودند !

 پ ن ۴) کوچه باغتان پر موسیقی باد !

 همین الان با دوستی حرف زدم ! وقتی با او حرف میزنم چیزهای

زیادی یاد میگیرم اگر چه بعضی اوقات حرصم میگیرد !

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385 13:4 توسط ماندا (نجات) |


مهر سکوت را بر لبانم دوختید

تا فریاد نکشم چرا ؟

کر کره ی ذهنم را کشیدید !

میترسید از من ؟ از من ۱۸ ساله میترسید ؟

نترسید دیگر از من خبری نیست ! که دیگر از فصل شما با دیگری

نخواهم گفت ! و از جنس و نوع و منطق نمی گویم ! دیگر از سقراط

وجودم خبری نیست !

و افلاطون را گفتم که برود به دور دست های ذهنم تا نهراسید از من !

و ابن سینا را ....

 ولی دور شوید از من ! بوی تهوع آورتان مشامم را می آزارد !

ای مدعیان همیشه دروغین ....

 چراغ های ذهنم را خاموش کنید دیرگاه است باید بیارامم !

و بار هستی را که بر دوشم نهادید ...دیگر سراغش را نگیرید زیرا که تا

 ابد آن را به یادگار می برم با خودم به دور دست ها

به جایی که هستند هنوز کسانی که بدانند چرا ؟

 خاموش کن آن چراغ همیشه روشن را باید بخوابم !

من فریاد نمیزنم که خدایتان هرگز نبخشاید ! نه !

 میخواهم بخوابم!

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385 19:7 توسط ماندا (نجات) |


بگذار کسی نداند که من چگونه به جای نوازش شدن٬ بوسیده شدن٬

گزیده شده ام !

بگذار هیچ کس نداند ٬ هیچ کس ! و ازمیان همه ی خدایاین ٬ خدایی جز

 فراموشی بر این همه رنج آگاه نگردد .

 و به کلی مثل این که این ها همه نبوده اند ٬ اصلا نبوده اند و من هم

چون تمام آن کسان که دیگر نامی ندارند ـ نسیم وار از سر این ها همه

 نگذشته ام و بر این ها همه تامل نکرده ام ٬این ها همه را ندیده ام ...

                                                         

 میدونی فلج ذهنی یعنی چی ؟

فکر نکنم بدونی ولی هر چی هست تمام وجودم داره حسش میکنه

۳ روزه دچار فلج ذهنی شدم !!!!

چرا که رکسانای من مرا به هجرانی که اعصاب را میفرساید و دلهره

می آورد محکوم کرده است و محکوم ام کرده است که تا روز خشکیدن

دریاها به انتظار رسیدن بدوـ در اضطراب انتظاری سرگردان ـ محبوس

بمانم  ....

آره من آدم نمیشم ! به خدا نمی تونم سخته آدم شدن ! واسه آدم

شدن باید خودتو به اندازه اقیانوس کبیر وسعت بدی !!! من نتونستم

 هنوز نتونستم ! تو رو خدا نگو سخت میگیری !!!!!!!!!! از این کلمه

 متنفرم ! باشه تو فکر کنم تو قاموس من فرهنگ لغات به همه چی

معنی بزرگی داده !!تو فکر کن وقتی من میگم فلج ذهنی یعنی همون

خستگی ! و من فکر کنم تو چرا هیچ وقت نمی خوای عمق فاجعه رو

درک کنی ؟

در یک آن ٬ پنداشتم که من اکنون همه چیز زندگی خود را به دلخواه

یافتم .

 یک چند ٬ سنگینی ی خردکننده ی آرامش ساحل را در خفقان مرگی

بی جوش٬ بر بی تابی ی روح آشفته یی که به دنبال آسایش میگشت

تحمل کرده بودم :ـ آسایش که از جوشش مایه می گیرد ! و سر انجام

در شبی چنان تیره ٬به سان قایقی که باد دریا ریسمانش را بگسلد ٬دل

 به دریای توفانی زده بودم .

ولی می دونی سر جدت اون خنجرو آروم فرو نکن تو کمرم مردونه محکم

 بزن ! ترسوی بزدل !!!!

اما رکسانات در تب سرد خود میسوخت

 و کف غیظ بر لب دریا میدوید

 و در دل من آتش بود .

 ... به اندازه همین سه تا نقطه حرف دارم ! اما میدونی قورتشون میدم

چون که باز به گنگ بودن متهمشون میکنی ! من آخر ش هم نفهمیدم

 تو چرا همیشه منو زیر رادیکال میبری ! و منم همیشه به خودم توان ۲

میدم !

** قسمت ها ی مشکی  تیکه های  انتخایبی من  از شعر رکسانای

زنده یاد احمد شاملو  و قسمت های  آبی حرفای من با خودمه !

 

و چه کسی تو را خواهد فهمید !

 

+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385 10:24 توسط ماندا (نجات) |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


اسم ها قراردای هستند این ما انسان ها هستیم که به آنها معنا می دهیم ! بارها از من پرسیده اید کیستم ؟ من نجات معروف به ماندا یا مانی نویسنده وبلاگ روی ابرها! و حالا این تویی که بنا به تعریفت از من منو به اسم میخونی ! ولی من لحظه به لحظه با اسم هایم تغییر میکنم ...


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

وطن
پرده بکارت، غنيمتی در چنگ مردان!
چند نكته درباره فاجعه زنجان
سهم ایران از تکنولوژی
عبارت سخت تنگ است ....
عکس های طنز پیمان هوشمندزاده
عصاره سه هزار سال تاریخ مکتوب بشر ...
سیم این بلندگو را از برق نکشید !
مسیر پر است از عابران خنثی
مسیح علی نژاد و دولت متملقین
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

تیر 1387

خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384



پیوندها

آوای آزاد
40چراغ
از زندگی
فرایند
زمان بی کرانه ، ایران جاودانه
خاطره هاتو نگه دار
پاتوق من
طعم گس بودن
بانوی شرقی
دل نوشته ها
پسری با کفش های کتانی 2
کوچه علیچپ !
تبسم نسيم
تلناز و قوری قوری
ستاره ای کوچک در آسمان بزرگ
فقط به خاطر دلم
اسفند 79
گاه نوشت
برای امروز فردا و همیشه ام
حالی به حولی
حمید و رومینا
برکه تنهایی (کلبه تنهایی سابق )
کارتاژ
قطع و وصل
طلوعی تا فردا
(...)
نوکتورن
شب نقره ای
صدای پایم از انکار راه بر می خاست
تنهایی...
صلیب نقره ای
جامعه شناسی ایران
حرفهای شکلاتی
فریاد سکوت
وغیره...
مداد رنگی
انسانم آرزوست
یه عشق داریوش
کافه کلاسیک
بگو زنده باد زندگی
علیرضا نوشت
رقص واژه ها
ققنوس
راه خاکستری
حرف های نگفته
My Inner tramp of 1989
Stationary Traveller
فروغ
حبه حرف های روزانه
میرزا پیکوفسکی
آویزون
اسکلیسم
از پشت پنجره
علامه بلاگ
آوای دانشگاه
کمیته ی دفاع از حق تحصیل
هدفدار (مشاوران آموزش )
میراث فرهنگی
فرشاد مغرورترین پسر دنیا
دلشوره های من
آی کیو هایی در حد سس مایونز
رستگاری در 8:30دقیقه...!
یک فنجان تمنا
دوفنجان مکث
opium
Acetaminophen
San Lorenzo
yek pooria
واگویه های من
شبانه های ناب ...
ندای درون
نیمرخ
زندگی بانو
20:30
نامه هايی که پسر همسايه پاره کرد
تحقیقات فلسفی
آنچه از زندگی می آموزم
وب نگاشت
یادداشت های یک خبرنگار
از سر بیکاری
دلقک
مصطفی مستور
دخترکِ اوریجینال
hamid 's forgatten hopes
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin