|
ما نوشتیم و گریستیم دلم من سخت می خواهد دور شوم ....بروم آنجایی که کسی نیست... بروم تا بیندیشم آرام...چقدر این روزها... سخت دلگیرم ...همین شاید ! + نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386 11:27 توسط ماندا (نجات) |
نوشتن هم دیگر آرامم نمیکند ... نمی خواهم ...این روزها را اصلا
دوست ندارم ...روزهایی که همه بر رگ بی خیالی زده اند حتی خودم... روزهایی که انسانیت به شدت زیر سوال رفته است ... این روزها فشار هایی عجیبی را تحمل میکنم ... بس عجیب ... در کسری از ثانیه تهی و بعد پر میشوم ...بزرگ شدنم شدت پیدا کرده است....شدت ! من همیشه منطقی ...امروز چنان از بودنم شرمم شد شرم !!!! امروز چنان انگشت اتهام را بر رویم نواختند... من اما پیش وجدانم آرامم! آرام آرام ! از انسانی در حال احتضار ...چنان سخت دفاع کردم... چنان محکم بر سرعقیده ایستادم...که انگبی شخصیتی را به جان خریدم ... و چنان از تهوع پر شدم..که هنوز که هنوز است ... و هنوز صدای اوی خود خواه بر ذهنم طنین انداخته است... من از بودن شرمم شد ... من از ماندن!...چطور ؟ گاه می مانم واقعا چگونه ؟ ... چگونه شخصی را که از جانش برایمان مایه میگذارد را اینگونه بر زمین میکوفیم...و تنها به خودمان که همچنان بر مسند من میخواهم نشسته ایم فکر میکنیم ! یک لحظه فقط به این فکر کردم ...دانشگاه برای یک چنین افرادی چه خواهد بود ؟ اگر بر من بود .. حق تحصیل دریک چینین ساحت مقدسی را از او میگرفتم ... اویی که هنوز در ۵ سالگی مانده است و تنها و تنها به خود میاندیشد بی آنکه احساس مسئولیت کند ...اویی که دبیر در حال احتضارش را چنان بر محاکمه می کشاند ... شرمم شد ...من از بودن من از ماندن شرمم شد ...من امروز تا مرز جنون رفتم من از این همه تعفن .... امروز چنان کوچک شدم چنان کوچک ...که از این کوچکی خم شدم ... و اجازه دادم ... من به چشمان یک ماه بارانیم اجازه دادم ببارد ... من این همه حقارت را بر خود ...هیچگاه نمی بخشم !!! هیچ گاه... من به خاطر فراموش کردن حس مسئولیتم در امروز ... به خاطر تحمل وجود انسان هایی ( به ظاهر انسان ) متعفن ... به خاطر سکوتم در برابر انسانی افسار گریخته ... سخت پشیمانم ! و می دانم از این پس ... با تهوع وجودم با تعفن آنها چه گونه بر خورد کنم ... حتی اگر واژه مقدسی چون اتحاد را در پستوی ذهنم پنهان کنم می دانم چه کنم... یا او را به ضرب منطق بزرگ میکنم ... یا چنان بر زمین می کوفمش تا طعم کوبیده شدن را چشیده باشد ... منتظر یک لحظه ام ...یک لحظه ی بحرانی تا ضربه ای بس ظریف بر پیکر این انسان با وجدانی خاموش بکوبم ... نوع مبازره ام نه از جنس توهین است ..نه از ریا و نه از ضرب و شتم حیوانی... پ ن ۱) خشمگینم چیزی فراتر از خشم٬ خشمی که سابقا در چشمهایم می خواندید ! پ ن ۲) به خلوتی با خودم محتاجم .. پ ن ۳) من خوبم.... پ ن ۴) انسان هایی را از ادد لیست ذهنم پاک خواهم کرد ... کوچه باغتان پر موسیقی باد ! + نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 14:19 توسط ماندا (نجات) |
وقتی وسعت را در قالب محدود کنیم ... حماقت میکنیم !چون همان
وسعت را دوباره کوچک می کنیم به جای افزودن بر وسعت از آن می کاهیم !وسعت را نباید قالبش کرد در یک وزن در یک متن در یک شعر ...آن را باید گسترد ! توصیف لازم نیست...گاهی حتی یک کلمه یک علامت هم وسعت را می رساند!... می دانی اگر محدودش کنی اگر آن را در قالبی بگنجانی ...و بعد هی بگویی گسترش نمی یا بد! ... اشتباه کردی .. وقتی وسعت را درک میکنی ... باید خودت را بگسترانی نه برای اینکه قالب آن وسعت باشی فقط برای اینکه با عظمت آن تو هم عظیم شوی ! تا علاوه بر فهمیدن وسعت ... آن را لمس کنی درک کنی و در آخر حلولش را در درونت ببینی .. باز هم میگویم نه اینکه آن را در قالب خودت بریزی ! تا وسعت تو و خود وسعت در هم یکی شوید ...! حالا برمیگردیم به گفته ی قبلم ٬ گفتم وسعت را در قالب محدود کردن حماقت است ...! می دانی گفتن این که حماقت کردم جسارت می خواهد ...یک بار یا چند بار این حماقت را خودم کردم ... این که من این کار را حماقت میخوانم به معنایی دانایی من نیست ... این علم به یک اشتباه است ... ! که من هیچ وقت ادعای دانایی نداشتم ! برعکس آنچه تو از من در ذهنت ساختی...این علم به یک اشتباه است و یک توصیه ! همین ! + نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 22:15 توسط ماندا (نجات) |
ببین ذهنم پره خیلی پر اومدم خالیش کنم برم ! جون هر کی دوست
داری غر نزن چرا پستت بلنده ! بدون ذهنیت قبلی ... اما می دونم طولانیه چون توی این مخ پره ! سال سوم راهنمایی که بودم ... اولین صحنه مرگ رو دیدم ! کسی جلوی چشمام جون داد ! به همین راحتی ! راحت ؟ نمی دونم راحت هم نبود ! بهترین دوست بابام بود بهترین دوستش ... کسی که اگر الان بود ... وقتی مرد هیچ وقت یادم نمی ره صحنه اش رو ...دستش تو دست برادرم بود و یک دفعه به پشت افتاد فکر کردم شوخی میکنه ... فکر کردم... داره سر به سرمون می زاره ! اما واقعا داشت جون میداد ! علت مرگ : سکته قلبی ! هیچ وقت یادم نمی ره بابام چه طوری زنگ میزد واسه آمبولانس و وقتی خبری نشد... وقتی پا برهنه تا درمانگاه دوید ... وای ! سال ۸۴ وقتی تو مشکوه خبر کما رفتن یکی از بچه های سوم دبستان بود ... وقتی ۸ ماه بعد مرد ! می دونی من گریه نکردم واسه هیچ کدوم نه دوست بابام نه اون دختره ...سال ۸۵ وقتی اومدم خونه دیدم مامان تمام وجودش میلرزه ...وقتی خبر مرگ زن همسایه رو شنیدم وقتی اشکای مامان همین طور سریز بود ! من مثل یه سنگ موندم ! اون روز من شدم تکیه گاه مادرم ... سال ۸۶ وقتی تا ۴ صبح به دوستم التماس کردم خودکشی نکنه ... و اون آخر کار خودش رو کرد وقتی تمام بهانه اش رو من کرد ! وقتی تمام وجودم سکوت شد وقتی پر از خلاء شدم ... خیلی سعی کردم اشکی نریزم ! اگر الهه اسماعیلی ... با هام حرف نمی زد .. اگر صدای التماسم در گوش خودم نمی پیچید ... شاید همون چند قطره رو هم نمی ریختم ... اماسبک شدم راستش رابخواهی سبک شدم ! باز هم همین امسال .. وقتی خبر مرگ یکی از بچه های دبیرستانی مشکوه رو خواهرم برام اورد ... وقتی آرزو هم خبر مرگ یکی از بچه های گلهارو اورد ...وقتی وقتی این اواخر الهه اسماعیلی تا دم مرگ رفت و برگشت ...تمام ذهنم یک کلمه رو فریاد کشید :مرگ! سقراط میگه از ناشناخته ها نباید ترسید و مرگ هم یکی از همون ناشناخته هاست ! نمی دونم درسته که نباید از ناشناخته ها ترسید ولی همیشه واکنش آدم ها در این مورد ترس بوده ! خیلی مسخره است ولی حقیقت داره ! ماهایی که از یه مجهول می ترسیم ! یه مجهول ! می بینی هیچ کس یه تعریف درست از مرگ نداده ! انگار همه می ترسن برن طرفش ... خودم نمی دونم چرا این جوری میگم من می دونم که همین جور دستم داره رو کیبورد کار میکنه !کار ... می دونی خیلی دوست دارم به این کلمه فکر کنم بدون ترس ! بدون نگرانی از دست دادن افراد ... بدون ... خیلی از خاطره هایی از این دست ! و من کم کم دارم یاد میگیرم مثل سقراط نه مثل خودم ! مثل خو د خودم به این موضوع فکر کنم بشم یه آدم وسعت یافته ! بشم جهان ! هر چند که یه بار حس کردم خود جهانم خود خود جهان خود هستی ! و الان می دونم ازش فاصله گرفتم به اندازه یک قدم باید قدم بردارم یک کوچولو دیگه ! با هر سختی که هست ! باهاش بسازمممم... تا خود جهان شدن ! تا خالق بودن فاصله ای نیست دیگه ! من و جهانی که باید در هم حل بشیمم! یکی شدن .... من غرق حس رهایی ام الان !می فهمی ؟ ************ توی وبلاگ نفیسه خوندم نوشته هام عمیقتر شدن ! عمیق تر ؟ اول حس کردم یک تعریفه ! یک تعریف ! اما ... نفیسه اولین نفر نبود که اینو گفت ! یک لحظه ترسیدم باور کن ترسیدم ! حس کردم حالا وقتی آدم ها می خوان باهام حرف بزنن روی حرفاشون فکر میکنن واژه هاشون تصنعی می شه ...باید می فهمیدم این تغییر رو ! چرا خودم حسش نکردم ؟چرا عمق نگاهم رو درک نکردم وقتی توی چشماشون خیره می شم ؟ می دونی چی کار کردم ؟ رفتم کل آرشیو وبلاگم رو زیر و رو کردم ! کامنت ها رو دوباره خوندم ! هر کاری کردم اسفند ۸۴ باز نشد ! نمی دونم چرا؟ کسی کمکم می کنه این اسفند لعنتی رو باز کنم ؟ بهش احتیاج دارم ! هر چی هست زیر این اسفند لعنتیه ! من لحظه های بزرگ شدنم رو دیدم ! تغییر خودم از یک دادائیسم (پوچ گرا ) به اینی که الان هستم رو دیدیم ! و هر بار خدا رو شکر کردم .... به اینکه روی ابرها رو دارم تا برگردم و بزرگ شدنم رو بببینم ! ثمین جای تو بودم یک بار آرشیو روی ابرها رو می خوندم تا ببینی یعنی چه !زندگی از دیدت یعنی چی ! تا بفهمی منم این لحظات رو زندگی کردم.... این جوری دیگه حرفام بوی نصیحت نمی دن !...وقتی کامنت ها رو میخوندم تمام غم عالم رو تو دلم حس کردم ...آدم هایی که دیگه نمی نویسن ...آدم هایی که نظراتشون آرومم میکرد ! شب نقره ای که همیشه با نوشته هاش به اوج میرفتم ! کسی که بهش میگفتم عمو مجید ...کسی که بهم یاد داد از خودم فاصله بگیرم از بالا نگاه کنم ! کسی که هر لحظه تغییر رو سریع بهم گوشزد میکرد ... یا فرشاد مغرور ترین پسر دنیا ...وقتی در مقابل حرفهای هم با منطق جبهه میگرفتیم و سریع پرچم صلح رو بالا میکشیدم ... اون موقع نمی فهمیدیم که هر دومون یک حرف رو با واژه های متفاوت میزنیم ... فرشاد یک ماه به خودش مرخصی داد و رفت و بلاگفا!!!! گاهی وقتا می مونم چرا این وبلاگ رو بست ؟ وبلاگی که هیچ وقت خارج از چارچوب کار نکرد ...چقدر فرشاد سعی کرد وبلاگشو برگردونه و نشد ... یا باربی ! دختری سراسر شور زندگی و بودن ... و فلان ! با چه جسارتی عقایدش رو بیان میکرد و نترسید ! و الان دیگه نمی نویسه ... کوشن این آدم ها ! شاه دادگر ! فرهادی که می گفت بر میگردم ... کم نیستن آدم هایی که رفتن و یه تیکه از منو هم با خودشون بردن ... آدرس هاشون هنوزم تو وبلاگ هست هنوزم من متظرم صبورانه که برگردن و بنویسن .... آدم هایی که من به خاطر این کنکور لعنتی ازشون دور شدم ... و الان خیلی وقته دیگه ازشون سراغی ندارم دوستایی که می نویسن و من دیگه نمی رسم به نوشته هاشون سر بزنم !لعنت ..... می فهمی دلتنگی یعنی چی ؟... *************** دلم می خواد یک نامه بنویسم بدون مقصد ...بدون امضا ! بدون تاریخ ... قیافه کسی که آن را میخواند دیدن دارد ! فکر کن یک نامه از یک مجهول به دستت برسه ! نامه ای که واقعا قصدش این نباشه که تو اون رو بخونی ....اما تو می خونیش ... **************** تازگی ها حس میکنم هدفدار برایم قفس شده است ! قفسی از جنس خشم ... وقتی دیوار ها کوتاه می شوند وقتی فرد جای کل رو میگره ... وقتی خستگی های روزمره فریاد میشوند .... وقتی به بی شعوری متهمت می کنند ... راستی این حق را دارند ؟ شاید اگر ما هم مثل دیگران تا برسرمان فریاد میزدند جبهه می گرفتیم و صدایمان را روی سرمان می گذاشتیم ... کسی جرات این برخورد ها را نداشت ... اما راستش را بخواهی حوصله این را ندارم که خودم را در حد فریادی از این دست پایین بیاورم ! اگر جرات نگاه کردن به چشمهایم را داشت ! می دانست بی شعور کیست ! ؟ لطفا کسی مرا به خوب بودن دعوت نکند در این مورد ! از خوب بودن خسته شدم! آمدم خالی شوم و بروم ... تا پستی بعد ! شاید هم بعد از خالی شدن خوب شدم !خوب ! شاید دوباره باید بگویم گور باباش ! نمی دونم فعلا ! **************** پ ن ۱) علم غیب ندارم که کسی میخواهد نظرش تایید بشود یا نشود ! آخر نظراتتان بگویید خوب ! پ ن ۲) حال و هوای این نوشته را به کنکور ربط ندهید ! لطفا ! از لحاظ درسی فعلا خوبم ! پ ن ۳) هنوز حرف دارم .... خیلی زیاد هم .... اما می دونی دلم میخواد سکوت کنم ... سکوت و ببینم تو می فهمی معنی سکوتم رو ؟ پ ن ۴ ) دلخوشی ها کم نیست مگه نه ؟ پ ن ۵) خداوند نیاز قلبی همگان را براورد ! + نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 17:34 توسط ماندا (نجات) |
+ نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386 20:24 توسط ماندا (نجات) |
نمی دونم چند نفر توی دنیا پیدا میشن که اینقدر از دوری وبلاگشون
دیوونه بشن ! چند نفر وجود دارن که اگر از خودشون (روی ابرها یعنی من ) نگن راهی بیابون میشن ! دوره ی سختیه ! تمام فکر و ذکرت رو باید مشغول درس خوندن بکنی و از طرفی تمام کنایه ها رو به جون بخری ! وقتی متهمت میکنن با لبخند حرف بزنی و با فدات شم از دلشون در بیاری ! امروز حس کردم خیلی پرم ! اونقدر پر که باید خالی بشم !دلتنگ خودم هستم !... این روزها چیزایی تو خودم پیدا میکنم که به شدت ازش می ترسم ! خیلی سخته که آدم از خودش بترسه خیلییییییییییییییییی ! *** ۲ روز پیش با دوستی حرف میزدم از به هم زدن نامزدیش میگفت ! و داشت همین طور دلیل می آورد که منو مجاب کنه که کارش درسته ! و من ساکت موندم ! من حتی نگفتم چرا ! چون می فهمیدم چی میگه ! ولی چرا اینقدر تو درستی حرفش شک داشت ؟ چرا از اینکه من حرفش رو قبول نکنم می ترسید ؟ چرا سعی داشت یک موقع من فکر نکنم که او هم مقصره ؟ دوستی از فوت نزدکترین کسش میگفت ! و من فقط گوش کردم ! نمی دونم چرا حس میکردم اگر چیزی بگم به واژه ها خیانت کردم ؟! می دونستم وقتی حرف میزنه داره گریه میکنه ! نمی تونستم نگاش کنم ! باور کن نمی تونستم ! نه به خاطر اینکه خورد شده بود ! نه به خاطر اینکه می دونستم از این همه غم غرق لذته ولی خودش اینو یا نمی فهمید یا اگر می فهمید دوست نداشت که لذت رو با تمام وجودش نوش کنه ! *** دیشب الهام sms داد نمیه شب بود می دونست بیدارم ! از عشق میگفت تنها واژه های که به خاطرش زنده است ! نوشت : در جاده به زخمه رفتن، آراست ما را ،یک سینه تپش تپش کاست مارا این بود تمام ماجرای من و او می خواستمش نخواست ما را من نوشتم وجودش شایسته ی تندیس شدنه ! و انسانی که باید تندیس بشه باید با درد و رنج آشنا باشه و دم نزنه ! نوشت : انقدر خراب و خوردم که اگر شبی بیایی سره پرس و جو ندارم که چه می کنی کجایی ؟ من گفتم :روزی اگر انسان از دردهایش فریاد زند ! کوه فرو میریزد ! پیمان سکوت رو نشکن ! نوشت : عاشقی نقطه خوبی بود برای این عشق بی ریا ! نوشتم: پس عاشق بمون ! بدون انتظار از معشوق ! نوشت: در کارگاه کوزه گری خدا بودیم ناگهان معلم گفت به چه می اندیشی گفتم عشق ! گفتم : عشق رو باید درونی کرد اگر از عشق به عنوان چیزی جدا از خودت بگی عاشق نیستی که عشق در عاشق مفهوم پیدا میکنه و عاشق در عشق ! نوشت :باز شب شدو بحث های فلسفی آغاز؟ خنده ام گرفته بود ! راست میگفت ! همیشه شب که می شود من و الهام فکر میکنیم به تمام سوالهای ذهنیمان خواب نداریم انگار ! یاد پارسال که دیگران را با حرفهایمان کچل می کردیم ! یاد کسانی را که قانع میکردیم و دیگرانی که سعی میکردند قانعمان کنند ! یادش بخیر ... *** امروز دوستی رفت مشهد ! دلگیر بود از دستم !از اینکه سراغی ازش نمیگیرم ! دلم میخواست فقط بیاد و ببینه چه طوری روی پاهام ایستادم و چه طوری نقاب خونسردی به چهره زدم تا اطرافیانم رو با خودم درگیر نکنم ! گفت چیزی نمی خوای گفتم التماس دعا ! *** حس غریبی دارم ! خیلی غریب نمی توونم معنیش کنم ! شاید شعر شاملو بگه ! اینک موج سنگین گذرزمان است که در من می گذرد *** پ ن 1) کمتر پیدا میشوم فرصت را باید دریابم که زود دیر می شود ! پ ن 2) فریماه متنظر حرفهایم بمان که بعد از جمع بندی می آیم ! پ ن 3) الف. الف عزیز ! از اینکه مرا محرم اسرارت دانستی ممنون ! پ ن 4) کوچه باغتان پر موسیقی باد ! + نوشته شده در جمعه دهم فروردین 1386 17:20 توسط ماندا (نجات) |
|