تبليغاتX
روی ابر ها

روی ابر ها

ما نوشتیم و گریستیم
ما خنده کنان به رقص بر خاستیم
ما نعره زنان از سر جان گذشتیم ...

کسی را پروای ما نبود.
در دور دست مردی را به دار آویختند :
کسی به تماشا سر برنداشت

ما نشستیم و گریستیم
ما با فریادی
از قالب خود بر آمدیم

                               احمد شاملو

کاش این روزها گم میشدم و اثری ازم نبود...

 

دلم من سخت می خواهد دور شوم ....بروم آنجایی که کسی نیست...

بروم تا بیندیشم آرام...چقدر این روزها...

سخت دلگیرم ...همین شاید !

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386 11:27 توسط ماندا (نجات) |


نوشتن هم دیگر آرامم نمیکند ... نمی خواهم ...این روزها را اصلا

دوست ندارم ...روزهایی که همه بر رگ بی خیالی زده اند حتی

خودم... روزهایی که انسانیت به شدت زیر سوال رفته است ...

این روزها فشار هایی عجیبی را تحمل میکنم ... بس عجیب ...

در کسری از ثانیه تهی و بعد پر میشوم ...بزرگ شدنم شدت پیدا کرده

است....شدت ! من همیشه منطقی ...امروز چنان از بودنم شرمم شد

شرم !!!! امروز چنان انگشت اتهام را بر رویم نواختند... من اما پیش

 وجدانم آرامم! آرام آرام ! از انسانی در حال احتضار ...چنان سخت

دفاع کردم... چنان محکم بر سرعقیده ایستادم...که انگبی شخصیتی

 را به جان خریدم ... و چنان از تهوع پر شدم..که هنوز که هنوز است

 ... و هنوز صدای اوی خود خواه بر ذهنم طنین انداخته است...

من از بودن شرمم شد ... من از ماندن!...چطور ؟ گاه می مانم واقعا

چگونه ؟ ... چگونه شخصی را که از جانش برایمان مایه میگذارد را

اینگونه بر زمین میکوفیم...و تنها به خودمان که همچنان بر مسند

من میخواهم نشسته ایم فکر میکنیم ! یک لحظه فقط به این فکر

کردم ...دانشگاه برای یک چنین  افرادی چه خواهد بود ؟ اگر بر من

بود .. حق تحصیل دریک چینین ساحت مقدسی را از او میگرفتم ...

اویی که هنوز در ۵ سالگی مانده است و تنها و تنها به خود میاندیشد

بی آنکه احساس مسئولیت کند ...اویی که دبیر در حال احتضارش را

چنان بر محاکمه می کشاند ... شرمم شد ...من از بودن من از ماندن

شرمم شد ...من امروز تا مرز جنون رفتم من از این همه تعفن ....

امروز چنان کوچک شدم چنان کوچک ...که از این کوچکی خم شدم ...

و اجازه دادم ... من به چشمان یک ماه بارانیم اجازه دادم ببارد ...

من این همه حقارت را بر خود ...هیچگاه نمی بخشم !!!

هیچ گاه... من به خاطر فراموش کردن حس مسئولیتم در امروز ...

به خاطر تحمل وجود انسان هایی ( به ظاهر انسان ) متعفن ...

 به خاطر سکوتم در برابر انسانی افسار گریخته ... سخت پشیمانم !

و می دانم از این پس  ... با تهوع وجودم با تعفن آنها چه گونه بر خورد

کنم ... حتی اگر واژه مقدسی چون اتحاد را در پستوی ذهنم پنهان کنم

می دانم چه کنم... یا او را به ضرب منطق بزرگ میکنم ... یا چنان بر

زمین می کوفمش تا طعم کوبیده شدن را چشیده باشد ... منتظر یک

 لحظه ام ...یک لحظه ی بحرانی تا ضربه ای بس ظریف بر پیکر این

 انسان با وجدانی خاموش بکوبم ... نوع مبازره ام نه از جنس توهین

 است ..نه از ریا و نه از ضرب و شتم حیوانی...

 

پ ن ۱) خشمگینم چیزی فراتر از خشم٬ خشمی که سابقا در

چشمهایم می خواندید !

پ ن ۲) به خلوتی با خودم محتاجم ..

پ ن ۳) من خوبم....

پ ن ۴) انسان هایی را از ادد لیست ذهنم پاک خواهم کرد ...

کوچه باغتان پر موسیقی باد !

فریاد از این چینین بودنی ...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 14:19 توسط ماندا (نجات) |


وقتی وسعت را در قالب محدود کنیم ... حماقت میکنیم !چون همان

وسعت را دوباره کوچک می کنیم به جای افزودن بر وسعت از آن

می کاهیم !وسعت را نباید قالبش کرد در یک وزن در یک متن در یک

شعر ...آن را باید گسترد ! توصیف لازم نیست...گاهی حتی یک کلمه

یک علامت هم وسعت را می رساند!... می دانی اگر محدودش کنی

اگر آن را در قالبی بگنجانی ...و بعد هی بگویی گسترش نمی یا بد!

... اشتباه کردی .. وقتی وسعت را درک میکنی  ... باید خودت را

بگسترانی نه برای اینکه قالب آن وسعت باشی فقط برای اینکه با

 عظمت آن تو هم عظیم شوی ! تا علاوه بر فهمیدن وسعت ... آن را

لمس کنی درک کنی و در آخر حلولش را در درونت ببینی .. باز هم

میگویم نه اینکه آن را در قالب خودت بریزی !

تا وسعت تو و خود وسعت در هم یکی شوید ...!

 حالا برمیگردیم به گفته ی قبلم ٬ گفتم وسعت را در قالب محدود کردن

 حماقت است ...! می دانی گفتن این که حماقت کردم جسارت

می خواهد ...یک بار یا چند بار این حماقت را خودم کردم ... این که من

  این کار را حماقت میخوانم  به معنایی دانایی من نیست ... این علم به

 یک اشتباه است ... ! که من هیچ وقت ادعای دانایی نداشتم !

برعکس آنچه تو از من در ذهنت ساختی...این علم به یک اشتباه است

 و یک توصیه !

                                                                     همین !

یکی شو با وسعت ...

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 22:15 توسط ماندا (نجات) |


ببین ذهنم پره خیلی پر اومدم خالیش کنم برم ! جون هر کی دوست

داری غر نزن چرا پستت بلنده !  مثل همیشه دارم مینویسم یکسره

 بدون ذهنیت قبلی ... اما می دونم طولانیه چون توی  این مخ پره !

 سال سوم راهنمایی که بودم ... اولین صحنه مرگ رو دیدم ! کسی

جلوی چشمام جون داد ! به همین راحتی !  راحت ؟ نمی دونم راحت

هم نبود ! بهترین دوست بابام بود بهترین دوستش ... کسی که اگر الان

 بود ...  وقتی مرد هیچ وقت یادم نمی ره صحنه اش رو ...دستش تو

دست برادرم بود و یک دفعه به پشت افتاد فکر کردم شوخی میکنه ...

 فکر کردم... داره سر به سرمون می زاره ! اما واقعا داشت جون میداد !

 علت مرگ : سکته قلبی !  هیچ وقت یادم نمی ره بابام چه طوری زنگ

 میزد واسه آمبولانس و وقتی  خبری نشد... وقتی پا برهنه تا درمانگاه

دوید ... وای ! سال ۸۴ وقتی تو مشکوه خبر کما رفتن یکی از بچه های

 سوم دبستان بود ... وقتی ۸ ماه بعد مرد ! می دونی من گریه نکردم

واسه هیچ کدوم نه دوست بابام نه اون دختره ...سال ۸۵ وقتی اومدم

خونه دیدم مامان  تمام وجودش میلرزه ...وقتی خبر مرگ زن همسایه

رو شنیدم وقتی اشکای مامان  همین طور سریز بود ! من مثل یه سنگ

 موندم ! اون روز من شدم تکیه گاه مادرم ... سال ۸۶ وقتی تا ۴ صبح به

 دوستم التماس کردم خودکشی نکنه ... و اون آخر کار خودش رو کرد

وقتی تمام بهانه اش رو من  کرد !  وقتی تمام وجودم سکوت شد وقتی

 پر از خلاء شدم ... خیلی سعی کردم اشکی نریزم ! اگر الهه

اسماعیلی ... با هام حرف نمی زد .. اگر صدای التماسم در گوش

 خودم نمی پیچید ... شاید همون چند قطره رو هم نمی ریختم ...

اماسبک شدم راستش رابخواهی سبک شدم ! باز هم همین امسال ..

وقتی خبر مرگ یکی از بچه های دبیرستانی مشکوه رو خواهرم برام

اورد ... وقتی آرزو هم خبر مرگ یکی از بچه های گلهارو اورد ...وقتی

 وقتی این اواخر الهه اسماعیلی تا دم مرگ رفت و برگشت ...تمام

ذهنم یک کلمه رو فریاد کشید :مرگ!

سقراط میگه از ناشناخته ها نباید ترسید  و مرگ هم یکی از همون

ناشناخته هاست ! نمی دونم درسته که نباید از ناشناخته ها ترسید

 ولی همیشه واکنش آدم ها در این مورد ترس بوده ! خیلی مسخره

است  ولی حقیقت داره ! ماهایی که از یه مجهول می ترسیم ! یه

مجهول !  می بینی هیچ کس یه تعریف درست از مرگ نداده ! انگار

همه می ترسن برن طرفش ...  خودم نمی دونم چرا این جوری میگم

من می دونم که همین جور دستم داره رو کیبورد کار میکنه !کار ...

می دونی  خیلی دوست دارم به این کلمه فکر کنم بدون ترس ! بدون

 نگرانی از دست دادن افراد ... بدون ... خیلی از خاطره هایی از این

دست ! و من کم کم دارم یاد میگیرم مثل سقراط نه مثل خودم ! مثل

خو د خودم به این موضوع فکر کنم  بشم یه آدم وسعت یافته ! بشم

جهان ! هر چند که یه بار حس کردم خود جهانم خود خود جهان خود

هستی !  و الان می دونم ازش فاصله گرفتم به اندازه یک قدم باید قدم

بردارم یک کوچولو دیگه ! با هر سختی که هست ! باهاش بسازمممم...

تا خود جهان شدن ! تا خالق بودن فاصله ای نیست دیگه ! من و جهانی

 که باید در هم حل بشیمم! یکی شدن .... من غرق حس رهایی ام

الان !می فهمی ؟

************

 توی وبلاگ نفیسه خوندم نوشته هام عمیقتر شدن ! عمیق تر ؟ اول

حس کردم یک تعریفه ! یک تعریف ! اما ... نفیسه اولین نفر نبود که اینو

گفت ! یک لحظه ترسیدم باور کن ترسیدم ! حس کردم حالا وقتی آدم

ها می خوان باهام حرف بزنن  روی حرفاشون فکر میکنن واژه هاشون

 تصنعی می شه ...باید می فهمیدم این تغییر رو ! چرا خودم حسش

نکردم ؟چرا عمق نگاهم رو درک نکردم وقتی توی چشماشون خیره

 می شم ؟ می دونی چی کار کردم ؟ رفتم کل آرشیو وبلاگم رو زیر و

رو کردم !  کامنت ها رو دوباره خوندم ! هر کاری کردم اسفند ۸۴ باز

 نشد ! نمی دونم چرا؟ کسی کمکم می کنه این اسفند لعنتی رو باز

کنم ؟ بهش احتیاج دارم ! هر چی هست زیر این اسفند لعنتیه !

 من لحظه های بزرگ شدنم رو دیدم ! تغییر خودم از یک دادائیسم

(پوچ گرا ) به اینی که الان هستم رو دیدیم ! و هر بار خدا رو شکر

کردم .... به اینکه روی ابرها رو دارم تا برگردم و بزرگ شدنم رو بببینم !

ثمین جای تو بودم یک بار آرشیو روی ابرها رو می خوندم تا ببینی

 یعنی چه !زندگی از دیدت  یعنی چی ! تا بفهمی منم این لحظات رو

زندگی کردم.... این جوری دیگه حرفام بوی نصیحت نمی دن !...وقتی

کامنت ها رو میخوندم  تمام غم عالم رو تو دلم حس کردم ...آدم هایی

 که دیگه نمی نویسن ...آدم هایی که نظراتشون آرومم میکرد ! 

شب نقره ای که  همیشه با نوشته هاش به اوج میرفتم ! کسی که

بهش میگفتم عمو مجید ...کسی که بهم یاد داد از خودم فاصله بگیرم از

 بالا نگاه کنم ! کسی که هر لحظه تغییر رو سریع بهم گوشزد میکرد ...

یا فرشاد مغرور ترین پسر دنیا ...وقتی در مقابل حرفهای هم با منطق

جبهه میگرفتیم و سریع پرچم صلح رو بالا میکشیدم ... اون موقع

 نمی فهمیدیم که هر دومون یک حرف رو با واژه های متفاوت میزنیم ...

فرشاد یک ماه به خودش مرخصی داد و رفت و بلاگفا!!!! گاهی وقتا

می مونم چرا این وبلاگ رو بست ؟  وبلاگی که هیچ وقت خارج از

چارچوب کار نکرد ...چقدر فرشاد سعی کرد وبلاگشو برگردونه و نشد ...

 یا باربی ! دختری سراسر شور زندگی و بودن ... و فلان ! با چه

جسارتی عقایدش رو بیان میکرد و نترسید ! و الان دیگه نمی نویسه ...

کوشن این آدم ها ! شاه دادگر ! فرهادی که می گفت بر میگردم ...

 کم نیستن آدم هایی که رفتن و یه تیکه از منو هم با خودشون بردن ...

آدرس هاشون هنوزم تو وبلاگ هست هنوزم من متظرم صبورانه که

برگردن و بنویسن .... آدم هایی که من به خاطر این کنکور لعنتی 

ازشون دور شدم ... و الان خیلی وقته دیگه ازشون سراغی ندارم

دوستایی که می نویسن و من دیگه نمی رسم به نوشته هاشون سر

بزنم !لعنت .....  می فهمی دلتنگی یعنی چی ؟...

***************

دلم می خواد یک نامه بنویسم بدون مقصد ...بدون امضا ! بدون تاریخ ...

قیافه کسی که آن را میخواند دیدن دارد ! فکر کن یک نامه از یک مجهول

 به دستت برسه !  نامه ای که واقعا قصدش این نباشه که تو اون رو

بخونی ....اما تو می خونیش ...

****************

تازگی ها حس میکنم هدفدار برایم قفس شده است ! قفسی از جنس

 خشم ... وقتی دیوار ها کوتاه می شوند وقتی فرد جای کل رو

میگره ...  وقتی خستگی های روزمره فریاد میشوند .... وقتی به

بی شعوری متهمت می کنند ... راستی این حق را دارند ؟ شاید اگر

ما هم  مثل دیگران تا برسرمان فریاد میزدند جبهه می گرفتیم و

صدایمان را روی سرمان می گذاشتیم ... کسی جرات این برخورد ها را

نداشت ... اما راستش را بخواهی حوصله این را ندارم که خودم را در

حد فریادی از این دست پایین بیاورم ! اگر جرات نگاه کردن به چشمهایم

 را داشت ! می دانست بی شعور کیست ! ؟

لطفا کسی مرا به خوب بودن دعوت نکند در این مورد !

 از خوب بودن خسته شدم! آمدم خالی شوم و بروم ... تا پستی بعد !

شاید هم بعد از خالی شدن خوب شدم !خوب ! شاید دوباره باید بگویم

گور باباش ! نمی دونم فعلا !

****************

پ ن ۱) 

 علم غیب ندارم که کسی میخواهد نظرش تایید بشود یا نشود ! آخر

نظراتتان بگویید خوب !

پ ن ۲)

حال و هوای این نوشته را به کنکور ربط ندهید ! لطفا ! از لحاظ درسی

فعلا خوبم !

 پ ن ۳)

هنوز حرف دارم .... خیلی زیاد هم .... اما می دونی دلم میخواد سکوت

 کنم ... سکوت و ببینم تو می فهمی معنی سکوتم رو ؟

پ ن ۴ )

دلخوشی ها کم نیست مگه نه ؟

پ ن ۵)

خداوند نیاز قلبی همگان را براورد !

 یک قطره بارون ... واقعا یک قطره است ! دلم بارون میخواد

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 17:34 توسط ماندا (نجات) |


دردهایی در زندگی هست
 
که مثل خوره روح را در انزوا می خورد و میتراشد
 
آدم نمی تواند
 
درباره این دردها با کسی صحبت کند
 
ولی
 
انسان پایدارترازکوه نیست
 
زمانی که گدازه ها از حد
 
معمول تجاوز کرد
 
طاقت نمی اورد
 
بالاخره روزی آتشفشان می شود
 
و
 
خودش تلی از خاکستر باقی می ماندو
 
اطرافیانش را می سوزاند
 
پس بهتر است
 
برای
 
جلوگیری چاره ای اندیشید
 
سخن از دل گفتن آنقدرها
 
هم آسان نیست
 
و
 
اگر سخن را
 
در دل حبس کنیم
 
یا
 
سخن میمیرد
 
یا
 
دل می ترکد
 
(صادق هدایت)
 
خیلی وقت بود این نوشته ی  صادق هدایت خدا بیامرز رو ثبت
 
موقت کرده بودم ! و هر دفعه از گذاشتنش پشیمون می شدم !
 
 الانم نمی دونم کارم درسته یانه ! یه کمی اندیشه ی این نوشته
 
 با من متفاوته ! اما امروز حس کردم همش حرف دل من و
 
می زنه !
 
***
 کارتاژ عزیز ! مرده ی خاک نشده وقتی مرد که اغلب آد ها 
 
کارهاشون بوی ریا داد! وقتی که با هر کسی بر خورد می کرد
 
منتظر یک خنجر از پشت یا از رو بود ! اون خودش نمرد که با تمام
 
 وجودش جنگید ! کشتنش و به خیال خودشون ساکتش کردند !
 
و حالا اگر من حرف می زنم برای اینکه روحم آزاده ! رها وار
 
میچرخه و همیشه روی ابرها سیر میکنه ! اگر می خوای این
 
جسم خاکی رو خاک کنی بسم الله !  ولی نمی تونی روحم رو
 
خاک کنی که من از روحم جدا نیستم همین !
***
mjaعزیز !  چند روزی ایست دارم تمام فایل های ذهنم رو زیر و رو
 
 میکنم بلکه به یاد بیارم شما کی هستین !؟ این حافظه دیگه
 
یاری نمیکنه  و من حس میکنم  شما رو می شناسم خیلی زیاد !
 
نمی دونم چرا ؟ ولی اگر می شناسمتون لطفا یک جوری
 
خودتون رو معرفی کنید !
 
***
شکرا لحبک ...
 
فهو معجزتی الاخیره ...
 
بعدما ولی زمان المعجزات .
 
شکرا لحبک ...
 
فهو علمنی القراءه و الکتابه ،
 
و هو زودنی باروع مفرداتی ....
 
                                        نزار قبانی
                                 من الکتاب : الموت عشقا
 
 شرمنده نه حس ترجمه اش هست !  (و البته ترجمه اش دیگه
 
خیلی آسونه فکر کنم همتون متوجه معنی شده  باشید ) و
 
 دیگه اینکه این یک تیکه اش واقعا مال خود خودمه !!
 
****
 الان داشتم آهنگی که آبادانی ها برای تیم صنعت نفت آبادان
 
ساخته بودن گوش می کردنم ! عجیب رفتم تو حس و حال
 
خوزستان ... وای خدایا چقدر دلتنگ اهواز و خرمشهر و آبادانم !
 
گشت و گذار توی کیان پارس اهواز و خاطرات سفرهامون به
 
خونه خاله ... عروسی ها ! پسر عمو ها دختر خاله ها ....
 
هی خدا می شنوی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! دلتنگم !
 
دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من !
 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386 20:24 توسط ماندا (نجات) |


نمی دونم چند نفر توی دنیا پیدا میشن که اینقدر از دوری وبلاگشون

 دیوونه بشن ! چند نفر وجود دارن که اگر از خودشون (روی ابرها یعنی

 من ) نگن راهی بیابون میشن ! دوره ی سختیه ! تمام فکر و ذکرت رو

 باید مشغول درس خوندن بکنی و از طرفی تمام کنایه ها رو به جون

بخری ! وقتی متهمت میکنن با لبخند حرف بزنی و با فدات شم از

دلشون در بیاری ! امروز حس کردم خیلی پرم ! اونقدر پر که باید خالی

بشم !دلتنگ خودم هستم !...

 این روزها چیزایی تو خودم پیدا میکنم که به شدت ازش می ترسم !

خیلی سخته که آدم از خودش بترسه خیلییییییییییییییییی !

***

 ۲ روز پیش با دوستی حرف میزدم  از به هم زدن نامزدیش میگفت !

  و داشت همین طور دلیل می آورد که منو مجاب کنه

 که کارش درسته ! و من ساکت موندم ! من حتی نگفتم چرا ! چون

 می فهمیدم چی میگه ! ولی چرا اینقدر تو درستی حرفش شک

داشت ؟ چرا از اینکه من حرفش رو قبول نکنم می ترسید ؟  چرا سعی

 داشت یک موقع من فکر نکنم که او هم مقصره ؟

 دوستی از

فوت نزدکترین کسش میگفت ! و من فقط گوش کردم ! نمی دونم چرا

 حس میکردم اگر چیزی بگم  به واژه ها خیانت کردم ؟!  می دونستم

 وقتی حرف میزنه داره گریه میکنه ! نمی تونستم نگاش کنم ! باور کن

نمی تونستم ! نه به خاطر اینکه خورد شده بود ! نه به خاطر اینکه

می دونستم از این همه غم غرق لذته ولی خودش اینو یا نمی فهمید

 یا اگر می فهمید دوست نداشت که لذت رو با تمام وجودش نوش کنه !

***

دیشب الهام sms داد نمیه شب بود می دونست بیدارم ! از عشق

میگفت تنها واژه های که به خاطرش زنده است ! 

 نوشت :  در جاده به زخمه رفتن، آراست ما را ،یک سینه تپش تپش

کاست مارا این بود تمام ماجرای من و او می خواستمش نخواست ما را

من نوشتم وجودش شایسته ی تندیس شدنه ! و انسانی که باید

تندیس بشه باید با درد و رنج آشنا باشه و دم نزنه !

نوشت : انقدر خراب و خوردم که اگر شبی بیایی سره پرس و جو ندارم

 که چه می کنی کجایی ؟

 من گفتم :روزی اگر انسان از دردهایش فریاد زند ! کوه فرو میریزد !

پیمان سکوت رو نشکن !

نوشت : عاشقی نقطه خوبی بود برای این عشق بی ریا !

نوشتم: پس عاشق بمون ! بدون انتظار از معشوق !

نوشت: در کارگاه کوزه گری خدا بودیم  ناگهان معلم گفت به چه

 می اندیشی گفتم عشق !

گفتم : عشق رو باید درونی کرد اگر از عشق به عنوان چیزی جدا از

خودت بگی عاشق نیستی  که عشق در عاشق مفهوم پیدا میکنه و

عاشق در عشق !

 نوشت :باز شب شدو بحث های فلسفی آغاز؟

 خنده ام گرفته بود ! راست میگفت ! همیشه شب که می شود  من و

 الهام فکر میکنیم به تمام سوالهای ذهنیمان خواب نداریم انگار ! یاد

پارسال که دیگران را با حرفهایمان کچل می کردیم ! یاد کسانی را که

قانع میکردیم و دیگرانی که سعی میکردند قانعمان کنند ! یادش بخیر ...

***

امروز دوستی رفت مشهد ! دلگیر بود از دستم !از اینکه سراغی ازش

نمیگیرم ! دلم میخواست فقط بیاد و ببینه چه طوری روی پاهام ایستادم

 و چه طوری نقاب خونسردی به چهره زدم تا اطرافیانم رو با خودم درگیر

 نکنم !  گفت چیزی نمی خوای گفتم التماس دعا !

***

 حس غریبی دارم ! خیلی غریب نمی توونم معنیش کنم ! شاید شعر

شاملو بگه !

اینک موج سنگین گذرزمان است که در من می گذرد
اینک موج سنگین زمان است که چون جوبار آهن در من می گذرد
اینک موج سنگین زمان است که چو نان دریائی از پولاد و سنگ در من می گذرد
***
در گذر گاه نسیم سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
در گذرگاه باران سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
در گذر گاه سایه سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام

نیلوفر و باران در تو بود
خنجر و فریادی در من
فواره و رؤیا در تو بود
تالاب و سیاهی در من

در گذرگاهت سرودی دگر گونه آغاز کردم
***
من برگ را سرودی کردم
سر سبز تر ز بیشه

من موج را سرودی کردم
پرنبض تر ز انسان

من عشق را سرودی کردم
پر طبل تر زمرگ

سر سبز تر ز جنگل
من برگ را سرودی کردم

پرتپش تر از دل دریا
من موج را سرودی کردم

پر طبل تر از حیات
من مرگ را
سرودی کردم

***

 پ ن 1) کمتر پیدا میشوم فرصت را باید دریابم که زود دیر می شود !

پ ن 2) فریماه متنظر حرفهایم بمان که بعد از جمع بندی می آیم !

 پ ن 3) الف. الف عزیز  ! از اینکه مرا محرم اسرارت دانستی ممنون !

پ ن 4) کوچه باغتان پر موسیقی باد !

روی ابرها من غوطه ورم ! دنیا یم  کو ؟

+ نوشته شده در جمعه دهم فروردین 1386 17:20 توسط ماندا (نجات) |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


اسم ها قراردای هستند این ما انسان ها هستیم که به آنها معنا می دهیم ! بارها از من پرسیده اید کیستم ؟ من نجات معروف به ماندا یا مانی نویسنده وبلاگ روی ابرها! و حالا این تویی که بنا به تعریفت از من منو به اسم میخونی ! ولی من لحظه به لحظه با اسم هایم تغییر میکنم ...


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

وطن
پرده بکارت، غنيمتی در چنگ مردان!
چند نكته درباره فاجعه زنجان
سهم ایران از تکنولوژی
عبارت سخت تنگ است ....
عکس های طنز پیمان هوشمندزاده
عصاره سه هزار سال تاریخ مکتوب بشر ...
سیم این بلندگو را از برق نکشید !
مسیر پر است از عابران خنثی
مسیح علی نژاد و دولت متملقین
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

تیر 1387

خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384



پیوندها

آوای آزاد
40چراغ
از زندگی
فرایند
زمان بی کرانه ، ایران جاودانه
خاطره هاتو نگه دار
پاتوق من
طعم گس بودن
بانوی شرقی
دل نوشته ها
پسری با کفش های کتانی 2
کوچه علیچپ !
تبسم نسيم
تلناز و قوری قوری
ستاره ای کوچک در آسمان بزرگ
فقط به خاطر دلم
اسفند 79
گاه نوشت
برای امروز فردا و همیشه ام
حالی به حولی
حمید و رومینا
برکه تنهایی (کلبه تنهایی سابق )
کارتاژ
قطع و وصل
طلوعی تا فردا
(...)
نوکتورن
شب نقره ای
صدای پایم از انکار راه بر می خاست
تنهایی...
صلیب نقره ای
جامعه شناسی ایران
حرفهای شکلاتی
فریاد سکوت
وغیره...
مداد رنگی
انسانم آرزوست
یه عشق داریوش
کافه کلاسیک
بگو زنده باد زندگی
علیرضا نوشت
رقص واژه ها
ققنوس
راه خاکستری
حرف های نگفته
My Inner tramp of 1989
Stationary Traveller
فروغ
حبه حرف های روزانه
میرزا پیکوفسکی
آویزون
اسکلیسم
از پشت پنجره
علامه بلاگ
آوای دانشگاه
کمیته ی دفاع از حق تحصیل
هدفدار (مشاوران آموزش )
میراث فرهنگی
فرشاد مغرورترین پسر دنیا
دلشوره های من
آی کیو هایی در حد سس مایونز
رستگاری در 8:30دقیقه...!
یک فنجان تمنا
دوفنجان مکث
opium
Acetaminophen
San Lorenzo
yek pooria
واگویه های من
شبانه های ناب ...
ندای درون
نیمرخ
زندگی بانو
20:30
نامه هايی که پسر همسايه پاره کرد
تحقیقات فلسفی
آنچه از زندگی می آموزم
وب نگاشت
یادداشت های یک خبرنگار
از سر بیکاری
دلقک
مصطفی مستور
دخترکِ اوریجینال
hamid 's forgatten hopes
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin