|
باید برخیزم ... من از کابوسی تلخ...! خوب میدانم !!! من از کابوس لبریزم و تو مرا چنان می نگری ... که به یک رویا ... برگرد ... من از هجومی وحشت انگیز ندایت میدهم ! از رویای ساخته ی خود برگرد ! بوی هراس می آید ... ! و احساس که رنگ می بازد .... هان ای مبارز کوچک ...! کمی دیر است اما برخیز ... و زمان را ! آه زمان را به نبردی دیرینه فرا خوان ! صدای کوس می آید ... می شنوی ... !؟ می رسوایی را می نوشم من ! از کابوس برمی خیزم .... و تو رویا را بشکن ! توهمی عظیم بر این خانه رسوخ کرده !
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 19:22 توسط ماندا (نجات) |
باور کن ! من مجرمم !!! چون دخترم !
چون لعنت به من که باعث فسادم ... ! لعنت به من که نگاهی را ... امنیت اجتماعی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خنده ام میگیرد ! گر بدین سان زیست باید پست ! من چه بیشرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائی نیاویزم بر بلند کاج خشک کوچه بن بست + نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 14:20 توسط ماندا (نجات) |
دلم برایت تنگ است ... و این اولین بار است که به این امر اقرار
میکنم ! می دانم ... خوب میدانم من همانم ! پ ن ۱ ) هر چی فکر مزخرفه از ذهنتون بریزین بیرون ! حوصله حرفهای خاله زنکیتون رو ندارم ! پ ن ۲) جدی نگیرید !!! من همانم که همیشه می خندد + نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 13:53 توسط ماندا (نجات)
اندکی امید باقی است هنوز ... باید جنبید... از هبوط ! ۴۵ روز تا .... اندیشناک می گذرانم ... و هیچ ! + نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386 15:31 توسط ماندا (نجات) |
وای خدا انقدر امروز خوب و بد ؟ بد و خوب ؟ لب مرز خوب بودن ؟ نوچ !
نمی دونم .... سرم خیلی درد میکنه ! و اما امروز ... ! صبح ساعت ۷ بالاخره رفتن به نمایشگاه کتاب ok شد خیلی جالبه که با شادی تمام میری نمایشگاه کتاب و سرت محکم به طاق کوبیده میشه ... چون هنوز خبری نیست باباش ! یه خورده میچرخیم ... تا بشه ساعت ۹ میریم کتب دانشگاهی( آخه بچه مگه تو دانشجویی ؟ ... واسه خودم نبود از اونجا هم یه سر رفتیم کتب آموزشی ... مشاورانی زدیم سراغ مشاورهایی عزیز رو گرفتیم دریغ از یک نفرشون بلکه اگر خدا رحمی بکنه کتابای نجومی که برادرم میخواست رو پیدا بکنیم ... که اصلا انگار نه انگار !دریغ از یک کتاب ! بعد هم ناشران عمومی ولی کلا نمایشگاه امروز رو اعصاب من بود ! نه آنتن میداد ... نه sms میرفت ... نه خوب بود... نه کتابایی که میخواستی پیدا میشد... نه مثل پارسال دم در سالن ها اسم انشاراتی ها بود ... خلاصه اینکه پارسال بهتر بود ! البته یه خوبی هم داشت اونم این بود که بعد از کلی اعصاب خورد شدن ... بچه های وبلاگرو دیدم البته سه نفر بیشتر نبودن که از این سه نفر هم من فقط پسری با کفش های کتانی رو میشناختم ( ها چیه باز ایینجوری نگام میکنی ؟ ایراد نداره آشنا میشیم قراره لینکاشون رو برام offبزارن آشنا میشیم با هم خودم وقتی رسیدم خونه و قیافم رو دیدم وحشت کردم آرایشی که داغون شده بود و خستگی چهره و ... اعصاب خراب و سر درد شدید ... خوشحال شدیم که رفقا رو زیارت کردیم کردم از طرف خان داداشم جاتون خالی همین الان باید همه رو تحویل مامانم بدم وقتشون ! خودم که جنبه ندارم کتاب دستم باشه باید همون موقع بخونم 1) بالاخره دیوان شاعر عزیز شاملو رو گرفتیم و دیگه لازم نیست هی بریم یک سری به آوای آزاد بزنیم تا بلکه اشعار مربوطه رو پیدا کنیم آخه مثلا من یه هو دلم می خواد 3 نصفه شب ؟ نوچ بامداد بخونم حالا این وسط آوای آزاد کجا بود ؟ 2)سگ ولگرد / نویسنده : صادق هدایت / نشر ورجاوند 3)زنده به گور / نویسنده : صادق هدایت/ نشر ورجاوند 4) خشم و هیاهو / نویسنده : ویلیام فاکنر _ مترجم :بهمن شعله ور انشارات نگاه 5)تهوع / نویسنده:ژان پل سارتر _ مترجم: امیر جلال الدین اعلم / انتشارات نیلوفر 6)مسخ / فرانتس کافکا _مترجم:فرزانه طاهری / انشارانت نیلوفر 7)بیگانه / آلبر کامو _ مترجم :امیر جلال الدین اعلم / انتشارات نیلوفر 8) آخر بازی در انتظار گودو / ساموئل بکت _مترجم:بهروز حاجی محمدی / انتشارات ققنوس 9)سقراط : آگاهی از جهل / نویسنده: یان پاتوچکا _مترجم :محمود عبادیان / انتشارات هرمس 10)چهار رساله افلاطون (منون ، فدروس ، ته تتوس ، هیپیاس بزرگ ) ترجمه محمود صناعی / انتشارات هرمس 11) عقل و عقل ِعقل / نویسنده: فریتیوف شوان _مترجم: بابک عالیخوانی / انتشارات هرمس 12) نیچه ، فروید ،مارکس / نویسنده : میشل فوکو _مترجمان : افشین جهان دیده ،مهرداد نورایی ،بهنامجعفری ،افشین خاکباز ،عبدالحمید روح بخشان / انتشارات هرمس اونقدر دنبال کتابای شریعتی گشتم و پیدا نکردم کتابای بکت رفتم اونقدر دنبال کتاب بوف کور ، دیوار ... صادق هدایت گشتم ممنوع شدن پ ن 1) من خسته ام ! پ ن 2) یه عالمه تست عربی مونده من بزنم هی خدا .... پ ن 3) الان دختر پسرعموم سارا (زلزله خانم ) نشسته رو سر من هی میگه خاله نجات منم با کامپیوتر بازی کنم بازی نمی کنم میگه منم باهات نوشتن کنم گوگولیه منه توپولی پ ن 4) هفته معلم کوچه باغتان پر موسیقی باد ! + نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 17:3 توسط ماندا (نجات) |
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 21:57 توسط ماندا (نجات) |
توی شعرم نوشته بودم : چیزی در من می دهد جان !
این دقیقا کل اتفاق این دو هفته کوفتی بود !...از همون روزای اولش ... نجاتی رو که ساخته بودم محکم ! با یه عالمه رنج و سختی ... جلوی چشمام یک سری ادم به اصطلاح عزیز ...اونقدر ناجوانمردانه ... تیشه به ریشه اش زدن ... که من واقعا مبهوت موندم ! آره دفه اولی نبود که این اتفاق برام میفتاد تا حالا برام خیلی اتفاق افتاده که دیگران بیان خوردم بکنن و برن ... و البته خیلی تلاش کردن که منو بفرستن تو دره پوچیییییییییییییییییییییییی ! ولی نجات نبودم نیستم اگر دوباره رو پاهام بلند نشم ! این بار ضربه شدتش خیلی زیاد و بود و من متاسفانه ....یک سری فشار روانی هم از قبل داشتم ... و وقتی پرتم کردن خودمو به دست هبوط واگذار کردم ... خسته بودم از جنگ! اما ..." چقدر این اما این دفه قشنگه !" وسطای راه ! وسطای برگشتن ... وسطای هبوط ...یه سری نشونه ! یک سری نشونه ... بهم فهموندن توی بازی شطرنج با کمترین ها هم میشه برنده شد ... با کمی ذکاوت ...می تونی کیش و مات کنی ! خیلی راحت برگشتم ! شدم دو تا ! یکی همون نجاتی که نشونه ها راهو بهش نشون داده بودن ...یکی هم ...نجاتی که داغونش کردن ...تو همین پنجشنبه ... رفتم تو بالکن اتاقم ... و از بالا یه نگاه به حیاط قشنگ خونه ... که این روزا عجیب منو به خودش میخونه .. کردم و گفتم دوباره میسازمت نجات ! حتی اگر صد بار دیگه بشکننش بازم میسازمش ... آخه واسه ساختن اومدم نه واسه شکسته شدن ! حالا چیزی در من جان میگیرد ! پ ن ۱) تو وبلاگ مجید زهری خوندم :برای دوستی خود بايستی قيمت گذاشت. بیبهاکردن دوستی و مفت و مجانی در اختيار ديگران گذاشتناش فقط برایمان دشمن میخرد! ـ شدیدا به این حرف اعتقاد دارم ! پ ن ۲) نشونه ها : بارون قشنگ ! یک صحبت صریح با یک فرد به ظاهر عزیز ! پیدا شدن دوستای گلم علی (فلان ) با اون کامنت قشنگش .... و فرشاد که بعد از مدت ها دوباره داره می نویسه کامنت های پست قبل از همه هدفداری ها ممنون ! از امین و کیومرث وحمیدهم همینطور باز شدن دیوان حمید مصدق روی شعر :آخرین حرف این است / زندگی شیرین است / خود از روست اگر میگویم ... و sms های آرزو ٬ مریم ٬ نوشین ٬ شبنم .... گوش دادن مداوم به آهنگ اولین شب آرامش مخصوصا این یه تیکه اش یک دم از خیال من / نمیروی ای غزال من / دگر چه پرسی ز حال من ... پ ن ۳) دو هفته ای دور درس را خط قرمز کشیده بودیم ... گور بابای این آزمون بگفتیم و البته انتظار هیچ نتیجه زیبایی را در شنبه نداریم! از شنبه استارتمان را دوباره میزنیم ! پ ن ۴) این جمعه برادرم آزمون مرحله دوم المپیاد نجوم رو داد ! شدید دلم میخواهد قبول بشود این جوجه فکلی ... پ ن ۵) بار ها گفتم باز هم میگم اتفاق وقتی میافتد که ما به آن اتفاق بگوییم ! پ ن ۶) طیبه جونم من برات بارها smsدادم اگر شماره ات تغییر کرده لطفا بگو ... تولدتم مبارکککککککککککککککککککککککککککک نفسم ! پ ن ۷) چقدر پی نوشت پ ن ۸) وای وای امروز بازی استقلال عزیز و البته من که امسال به طور کامل دور فوتبالو خط کشیدم ... نرفتم نگاه کنم ... استقلال قهرمان میشه مگه نه ؟ پ ن ۹) برای یکی از همین بچه ها :چطور وقته دردل سنگ صبور دل من که میخوای باش حرف بزنی / ولی تا یک دفه دلم یک چیزی میخواد میری یک گوشه ماتم میزنی ؟ هیچ منظوری تو این پی نوشت نیست این آهنگو دوست داره منم به افتخارش دارم میخونم و مینویسم پ ن ۱۰ ) کوچه باغتان پر موسیقی باد ! + نوشته شده در جمعه هفتم اردیبهشت 1386 17:56 توسط ماندا (نجات) |
چند وقتی هست که حوصله ی هیچ بشری را ندارم ...موبایلمو جواب
نمی دم وsms آدم ها رو هم جواب نمی دم مگر چند نفر خاص ...! درس هم نمی خوانم ... نه خسته ام ٬ نه نا امید ٬ هیچ بهانه ای برای درس نخواندن هم ندارم ! به همین سادگی .... می آیم خانه و میخوابم..... خواب خواب خواب خواب ! بغض میکنم و فرومی خورم...و یا میشکند گاه در خلوت ....گاه هم در بین جمع مثل امروز که شکست و من چقدر از این لحظه ی شکستن متنفرم...حس بدی است ...همه می پرسند خوبی ؟ تو هم با پوزخند بگی آره خوبم انگار ....گاهی فکر میکنم هنوز همان دختر احساساتی ۳ سال پیشم ...اما بعد می بینم نه ...کوه هم اگر بود می شکست.. امروز به یک سری آدم فهماندم که از ادد لیست وجودم حذف شدید ! یک سری را هم ایگنور کردم ...تا بعد که حالم بهتر شود ...نسبت به همه هم گارد گرفتم ... گاردی از جنس اخم ..کسی جرات نزدیک شدن نداشت ...بعد هم حس دختر عریان در جمع بهم دست داد ... جلوی چشمانم را نتوانستم بگیرم و آنها چه ناجوانمردانه باریدند ... شعری هم گفتم...تلخ ! کمی هم ادامه دهم کارم به جنون می کشد...شاید هم کشیده است و خبر ندارم ! در هر صورت این طور نمی شود....از این رکود هم خسته ام !...................... نفس های آخر راه دونده ای را می مانم انگار ! پ ن ۱) روی ابرها فیلتر نشده است ...و خدا نکند هم که بشود ! نمی دانم اشکال از کجاست ؟ پ ن ۲)کمکم کن !تو می دانی مگر نه ؟(یک شخص خاص) پ ن ۳) امروز سه شنبه است..... + نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 15:41 توسط ماندا (نجات) |
|