|
چیزی مرا تا مرز هبوط می برد ...! چیزی مرا ... تا اتنهای وجود افکار سردرگمم خم میکند ... چیزی مرا به خود میخواند انگار ... دم خواب است یا بیداری ؟؟؟ و این بیهودگی ...!! مثل دود سیگار ی که در هوا میرقصد ... ************************* نگرانی هایم بی جهت نیست ... انگار ...! کسی رقص دلهره و آواز قناری دیده است ؟؟؟ دلم میخواهد فریادکی از ته دل بزنم ... روی کوهی بلند ... ! به کوچی محتاجم اینک انگار .... و چقدر کلمه انگار و شاید و اما .... برایم معنا دارند ...! ******************************************** وکسی نیست قهرمانان را بیدار کند !* قهرمانم ...را خنجری از پای در اورد !! پوزخندم را جا گذاشتم ؟؟؟ خیر و شر !! خوب و بد !! جنگ و صلح ...تضادی قریب در من اینک بر پاست ...خشمگینم ...! !!! smile nejat ... and be happy ... everything is right * سهراب سپهری ! پ ن 1) کوچه باغتان پر موسیقی باد ! + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 19:30 توسط ماندا (نجات) |
دیروز ... صبح قشنگی داشتم ... اونقدر قشنگ تا آخرش بهم انرژی داد اونقدر خوب که باعث شد به خودم بیام ... بگم هی دخترک ! کجای راهی ؟ چرا نشستی ؟؟؟ و بعد وقتی با یک وبلاگر عزیز بحث میکردیم ... یهو به خودم اومدم ! چرا؟چرا فکر میکریدم باید قدم های گنده بردارم ؟! مگه همیشه از صفر شروع نمیکردم و می رفتم تا بی نهایت خودم ؟؟ چرا اجازه دادم برسم به رکود ؟ وقتی صحبتاش تموم شد ... با خودم گفتم چقدر انرژی مثبت مثبت در مثبت ... همیشه مثبت ! قاعده ی ریاضی اینو میگه ... من عروسک کوکی نیستم ... که بزارم بازیگرا منو بازی بدن ... روی پاهام نمی چرخم که موزیکی پخش بشه ... لالایی بشم واسه خواب یه کوچولو.... یه نگاه به کتابا انداختم دوباره و دوباره ... به آهنگ ها ...به خود خودم ... کجا رفته بودم ؟؟!! رفتم با افلاطون دعوا کردم .. با بکت کشتی گرفتم ... به صادق هدایت گفتم بلند شو از خواب ... به شاملو گفتم رکسانا رو میخوام برام بخونه ... خودکارم رو گذاشتم گفتم بنویس... به مدادی طراحیم نگاه کردم وگفتم آقای محبعلی دارم میام ...مگه من اون عقابی نیستم که اگر اوج نگیرم میمیرم ؟؟ امروز رفتم تا دوباره عهد ببندم ... با همون آدم ها که بهم یاد دادن هدف داشته باش ... رفتم تا یادم بیاد رسالتم چی بود ... پس ... یه سلام ! به اندازه ی همین هدف هایی که الان دارم و خواهم داشت !
دلم میخواد پا برهنه روی شنای داغ ساحل راه برم ...! یه لیوان چای تلخ من مهمون میکنی ؟؟ کوچه باغتان پر موسیقی باد ! + نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 16:59 توسط ماندا (نجات) |
این روزا .. جنگ اعصاب دارم ! ته کشیدم ... اونقدر که ! می دونی یه جورایی موندم ... صبح وقتی چشام رو باز کردم و یه نگاه به اطراف !! یاد کتاب زنده به گور صادق هدایت افتادم ! حسی که اون دیوونه داشت ... کسی از سگ جونی خودش مونده بود ... و از این که نمی مرد تعجب میکرد ...این که میگفت ... خودکشی تو ذات آدم ها هست ... امروز صبح دقیقا حس اون دیوونه رو داشتم .. احساس خلا ... دلم میخواست بی توجه به اطرافیانم داد بزنم !!!!!!!!!! یه داد از ته دل ... چه قدر بده ! واقعا بده .. که کسی بهم احتیاج داشته باشه .. اما بعد مکانی... برای اولین بار که نه ... ولی احساس ناتوانی !!! داره خفه ام میکنه ... .چقدر دلم میخواد برم یه جا قاصدک فوت کنم !!
التماس دعا ... یه عزیزی شدید محتاج دعاست ... + نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386 16:26 توسط ماندا (نجات) |
چرا ؟ می خوام بدونم واقعا چرا ؟ چرا هر رابطه ای باید توش منظوری باشه ؟ چرا هر دوست دارمی باید بوی گند عشق رو به خودش یدک بکشه ! چرا از توجهی که به افراد مختلف میکنی ...باید برداشت بد بشه ! چرا ؟ واقعا موندم ... چرا وقتی هوار میزنی ... من دوست پسر نمیخوام ! همه فکر میکنن تو دوست پسر میخوای ؟ چرا این روزا اینقدر هوا سنگین شده ؟؟؟؟ چرا ...وقتی یه دوست ساده میخوای باشی پست میزنن؟؟؟؟ چرا !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! چرا وقتی سراغ آدم ها رو میگیر فکر میکنن حتما کاری باهاشون داری ؟ یا منظوری داری ؟ لعنت به همتون ! لعنت به من که اینقدر ....
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386 16:17 توسط ماندا (نجات) |
این روزها ! توی این یه هفته بین سراسری و آزاد فهمیدم ...داشتن هدف یعنی چی ؟ این که روزها رو بدویی یعنی چی ؟ وقتی یک هفته درس خوندن رو تعطیل کردم .... وقتی بی خیال همه چی شدم ! می دونی ... احساس بدی دارم نه نسبت به کنکور ! نسبت به این بی هدفی ... نسبت به این بی کاری ... قبلا میگفتم ... کنکور تموم شه !!!!!!!!!! من این کارو می کنم ! الان میبینم .... هیچ اشتیاقی برای انجام اون کارا ندارم ... کارم شده خوابیدن ... مطالعه کردن ... اینترنت ... موبایل ..! یه تکرار مدام !!! حالم از این تکرار مزخرف بی هدف داره بهم میخوره !!! *********************************************** این روزها ... یک سری ! سوال تو ذهنم داد میزنه !! این روزها ... حوصله خودمم ندارم ... این روزها ... آه این روزها عجیب دلتنگ آدم هاییم که یک سال از عمرم رو باهاشون گذروندم ... این روزها ... لعنتی این روزها ... بفهم !این بغض لعنتی رو بفهم ... پ ن ) خوب میشم ! شاید ؟؟؟ پ ن ۲) کسی میدونه چه طور می تونم آرشیو وبلاگم رو به پرشین منتقل کنم ؟ پ ن ۳) در اتنظار گودو !!! شاید من هم به انتظار گودو نشستم .. نمی دونم !!! پ ن ۴) کوچه باغتان پر موسیقی باد ! + نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386 16:24 توسط ماندا (نجات) |
یک سال تلاش ... زحمت ... خستگی ... رنج.. لذت ... تمام شد .... به سلامتی این پایان از شراب هستی مینوشم ! نوش ! با زندگی ... چه کنم دیگر ؟ *********** احساس سر درگمی خفه ام کرد ... همین ! + نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386 19:3 توسط ماندا (نجات) |
یه ذهن خالی... یه دل خالی.... روزهای خالی ... امیدهای خالی ... نگاه های خالی .... دستای خالی ... همه چی خالی .... شدید دچار ...مرض خالی شدم ! + نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386 22:11 توسط ماندا (نجات) |
|