تبليغاتX
روی ابر ها

روی ابر ها

می دونی نامهربان ... تازگی ها دلم میخواهد خودم را لوس کنم ... مثل آن دخترکی که عروسکش را 

 پسرکی شیطان از دستش ربوده ... بنای گریه سر بدهم ...( آخر دیگر بهانه ای برای گریستن ندارم )

و بعد پتویم را گوله کنم در بغلم و صدای هق هقم را کسی نشنود ... و بعد زمزمه کنم زندگی شیرین

است ، خود از این روست اگر میگویم ...فقط نمی دونم چرا من نمی فهمم معنی شیرنی چیه ؟؟

اینجا هوا واسه نفس کشیدن کمه ... اصلا هوایی نست !

میدونی نامهربانم ... اینجا من دارم به آهنگ real love از masari گوش میکنم ... حال عجیبی است

 علاوه بر بغض، خنده ام هم میگیرد ... عشق واقعی دیگر کجا بود ... !؟

بیچاره حافظ !! کلافه اش کردم بس که دیوانش را باز میکنم و غزلی را میخوانم و هی میگم حافظ چرا ؟

اما می دانی قشنگ است ... کیف می کنم وقتی غزلی را میفهمم و حفظ می کنم !

روزها ... کند تمام می شنود ... دلم میخواهد کمی به این زمان لعنتی سرعت ببخشم !

حوصله ام را سر برد ... و تو میدانی من وقتی حوصله ام سر برود چقدر نحس میشوم ... درست مثل این

 روزها !!!!  بگذریم زیاد چرت می گویم  دلم میخواست خالی بشوم اما ... انگار زیادی پرم !

 نامهربانم ...

 پ ن )سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند / همدم گل نمیشود یاد سمن نمیکند

پ ن ۲) این روزها دارم دنیای سوفی را میخوانم ... دلم میخواهد هر صفحه اش را مزه کنم !

 پ ن ۳) کوچه باغتان پر موسیقی باد !

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 17:47 توسط ماندا (نجات) |


بعد از تقربیا دوماه ... بازگشت به هدفدار ... دیدن آدم هایی که یکسال با انها زندگی کردیم ...

باز هم دیوار های شکلاتی مدرسه ... آدم های شکلاتی آنجا ... خنده های از ته دلمان ...

 تیکه های نگار و ریحانه ... مرور خاطرات دبیرا  .... تیکه کلام ها ...  

همه و همه خوب بود ... یاد صبحانه های هدفداریمان ... پیاده روی ها ...

مدرسه را با فریاد هایمان آباد کردن .... حتی همسایه ... و هوار هایش ... خوب بود ...

هدفدار با همه تغییرهایش ... باز هم برای ما همان هدفدار بود ... هدفدار همیشه متفاوت !

و کاش این متفاوت بودن ... اسیر عادی شدن نشود ... هدفدار خاص بود کاش خاص بماند ...

**

وقتی پشت آن نیمکت های چوبی نشستیم... وقتی آقای اسماعیلی سر کلاس آمدند ...

 دلم پر کشید ... برای روزهای سال قبل ... برای آنکه باز دانش آموز باشم ... همه میخندیدم ...

وقتی بهمان میگفتند خسته نباشید .....

کسی می دانست ما از این روزهای بدون هدفدارمان خسته ایم ؟

حتی نقش ها همان نقش ها بود ... منی که میگفتم ساکت ...نگاری که باز پای تخته ایستاده بود ...

آرزویی که از روی میز ها میپرید ...ریحانه ای که هنوز هم هر حرفش خنده بود ... رعنایی که ...

من میخواهم برگردم ... !!! عجیب است اما دلم میخواهد باز با همان بچه برویم پشت آن نیمکت ها ...

 باز سرو صدا کنیم .. باز خانم رضایی را عصبانی کنیم ...  حتی باز تلاش کنیم ماشین دبیری را پنچر

کنیم ...  برویم پیاده روی ...  دلم میخواهد ... دلم تنگ است برای هوای هدفدار ... هدفدار خاصمان !

دلتنگ هدفدارمان هستیم !

  پ ن )  بماند برای خودمان ... من ... و ....

پ ن ۲) کوچه باغتان پر موسیقی باد !

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386 20:31 توسط ماندا (نجات) |


 میدونی تازگی ها برام خوابیدن شده دردسر .. وقتی شب میشه غم عالم و آدم میریزه تو دلم !

نخند ... باور کن !

 میخوای بگم دیشب چی شد ؟ دیشب همین که چشمام گرم شد خواب موجودات فضایی رو دیدم

و از خواب پریدم ... چهار ستون بدنم میلرزید ... نخند ... من هیچ وقت از این چیزا نترسیدم ...

 اما دیشب برای اولین ترسیدم اونقدر که دیگه خواب به چشمام نیومد ... دلم میخواست برم تو بغل

 مامانم بخوابم ...

** میگما ... حرف زدن خیلی سخته !

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 13:17 توسط ماندا (نجات) |


** می دونی گاهی وقتا خطای قرمزی که برام میزاری کلافه ام میکنه ...

این همه نگرانی ... لازمه واقعا ؟؟!

**درسته که من عاشق قانونم و قانون میخواستم ... اما کارت خیلی قشنگ تز از اونی بود که بخوام

اعتراضی بکنم ... به خاطر سنتوری که خریدی ممنون !

** ... !

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 18:42 توسط ماندا (نجات)


شاید باید به سلامتیش نوشی ... ر و ز م ر گ ی   را میگویم !

چه اهمیت دارد بطالت  هم میتواند مفید باشد ... فوقش آدم حرص نمیخورد که .وقتی پایش را از خانه

 بیرون میگذارد ... امنیت ندارد ! فوقش مادر ها و پدر ها نگران صفحه حوادث روز نامه نمی شوند ...

 فوقش گرمای تابستان ... آدم را به جنون نمیکشاند ... میبینی ؟ بطالت هم مفید است !!

 و  روزهایت را ... به تکرار واگذار کنی ... !! مطلق بی هدفی را میشناسی ؟؟! نه !

 یاس فلسفی را میدانی ؟ نه ...

 پس زنده باد روز مرگی ... ! یا همان ر و ز م ر گ ی ... یا همان مرگ تدریجی ذهن  !

...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 17:54 توسط ماندا (نجات) |


 نمی شود یک پستم فقط  سه نقطه باشد ؟ هان !!! دلم میخواهد !

...

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 18:57 توسط ماندا (نجات) |


بغض عیجیبی تو گلومه ....

و داریوشی که میخونه : گریه نمیکنم ...نرو

                                 آه نمی کشم  .. بشین

                                حرف نمیزنم ....بمون

                               بغض نمیکنم ... ببین

 این روزا دلم هوای تازه میخواد ... یه هوای بدون تهوع !

میخوام برم یه جای دور ................... واسه نفس کشیدن ... پاهامو بهم پس میدی ؟؟

پاهامو بهم پس میدی ؟

 

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386 16:31 توسط ماندا (نجات) |


توی این چند وقت ... همه چی گم شد ... و من از خودم فاصله گرفتم ... فاصله ای به قدر آسمون 

نمی دونم شایدم  بیشتر ... مهم اون فاصله است ...تو این فاصله بارها شکستم ... شکستم ...

وبعد می دونی بلند شدم ... پوست انداختم و انداختم و انداختم ...تا شاید اون  اندازه ای که لازم باشه

  قد بکشم ... این بار به جنگ من رفتم ! زانوهامو تو بغلم جمع کردم  ... سرم رو تکیه دادم دیوار ...

و فقط نگاه کردم .... به جنگ نجات با نجات ....! و اون قدر غرق شدم که نوشتن از یادم رفت...

واژه هام گم شدن و موضوعات یکی یکی بی اهمیت شدن ... دیگه مهم نبود روز تولدم ... روز پدر ..

۲ ساله شدن روی ابرها ... قبولیم تو کنکور ... الهمات درونی ... نشونه های پر رنگ و کم رنگ...

من غرق شدم ...گنگ شدم ... و لذت بردم از این گنگی ...  قلم نگرفتم تو دستام که بنویسم ...

گوشیمو گرفتم و نوشتم توش تا یادم نره ... نوشتم و فرستادم ... واسه آدم ها ...من داد نزدم سر

  خودم .. داد نزدم سر خورشید و بهش بگم هی تو سهم منو از این همه نورت بده !

ولی بهش خندیدم ... خندیم چون خورشیدم تو نادنی خوش این زمونه مونده بود ... من نرفتم سراغ

کتابای  آدم هایی که میگن بزرگن ... نرفتم روزنامه بگیرم ... نرفتم کنار دریا .... اما رفتم قاصدکمو فوت

کردم ... یه فوت بزرگگگگگگگگگگگگگگگگگگ ! بهونه گرفتم از ابرها ... از اینکه باریدن یادشون رفته ...

به دلم گفتم ... هی تو ... بزرگ شو ...!!!! خسته نشدی از این کوچیکی ...من نرفتم پیش شاملو  و

فروغ و سهراب .... در عوض نشستم پشت این جعبه ی جادویی که بهش میگن تلوزیون ! وچشم

 دوختم و دوختم و دوختم .... به برفکاش... زمزمه کردم :من مستم و تلو تلو می خورم در فاصله !!!

 و در این مستی و شب بیداری ها ... هم پایی نیست ...  فقط من و گوشی و نوشته های سیو شده در

 درفت .... !!! میدونی من فهمیدم جاری شدن مثل رود تو زمان یعنی چی !!

 جنگ من و من ....

 پ ن ) رتبه : ۱۰۳۷

 پ ن ۲) روی ابرها دو ساله شد ...

پ ن ۳) دیشب ...  برای یه لحظه حس کردم خدا برام لالایی خوند ... فقط یه لحظه !

پ ن ۴) پاییز ... دلتنگ پاییزم ...

کوچه باغتان پر موسیقی باد !

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 18:45 توسط ماندا (نجات) |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


اسم ها قراردای هستند این ما انسان ها هستیم که به آنها معنا می دهیم ! بارها از من پرسیده اید کیستم ؟ من نجات معروف به ماندا یا مانی نویسنده وبلاگ روی ابرها! و حالا این تویی که بنا به تعریفت از من منو به اسم میخونی ! ولی من لحظه به لحظه با اسم هایم تغییر میکنم ...


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

وطن
پرده بکارت، غنيمتی در چنگ مردان!
چند نكته درباره فاجعه زنجان
سهم ایران از تکنولوژی
عبارت سخت تنگ است ....
عکس های طنز پیمان هوشمندزاده
عصاره سه هزار سال تاریخ مکتوب بشر ...
سیم این بلندگو را از برق نکشید !
مسیر پر است از عابران خنثی
مسیح علی نژاد و دولت متملقین
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

تیر 1387

خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384



پیوندها

آوای آزاد
40چراغ
از زندگی
فرایند
زمان بی کرانه ، ایران جاودانه
خاطره هاتو نگه دار
پاتوق من
طعم گس بودن
بانوی شرقی
دل نوشته ها
پسری با کفش های کتانی 2
کوچه علیچپ !
تبسم نسيم
تلناز و قوری قوری
ستاره ای کوچک در آسمان بزرگ
فقط به خاطر دلم
اسفند 79
گاه نوشت
برای امروز فردا و همیشه ام
حالی به حولی
حمید و رومینا
برکه تنهایی (کلبه تنهایی سابق )
کارتاژ
قطع و وصل
طلوعی تا فردا
(...)
نوکتورن
شب نقره ای
صدای پایم از انکار راه بر می خاست
تنهایی...
صلیب نقره ای
جامعه شناسی ایران
حرفهای شکلاتی
فریاد سکوت
وغیره...
مداد رنگی
انسانم آرزوست
یه عشق داریوش
کافه کلاسیک
بگو زنده باد زندگی
علیرضا نوشت
رقص واژه ها
ققنوس
راه خاکستری
حرف های نگفته
My Inner tramp of 1989
Stationary Traveller
فروغ
حبه حرف های روزانه
میرزا پیکوفسکی
آویزون
اسکلیسم
از پشت پنجره
علامه بلاگ
آوای دانشگاه
کمیته ی دفاع از حق تحصیل
هدفدار (مشاوران آموزش )
میراث فرهنگی
فرشاد مغرورترین پسر دنیا
دلشوره های من
آی کیو هایی در حد سس مایونز
رستگاری در 8:30دقیقه...!
یک فنجان تمنا
دوفنجان مکث
opium
Acetaminophen
San Lorenzo
yek pooria
واگویه های من
شبانه های ناب ...
ندای درون
نیمرخ
زندگی بانو
20:30
نامه هايی که پسر همسايه پاره کرد
تحقیقات فلسفی
آنچه از زندگی می آموزم
وب نگاشت
یادداشت های یک خبرنگار
از سر بیکاری
دلقک
مصطفی مستور
دخترکِ اوریجینال
hamid 's forgatten hopes
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin