|
به دلیل ترکیدن(به معنای واقعی) کامپیوتر نجات.... این بلاگ فعلا به روز نمی شود..... خوشحال نشید کامپیوترش دوباره درست میشه..... خوانندگان گرامی برای پرکردن وقت و بی کار نبودن می تونید به وبلاگ من(نوشین) سر بزنید..... پ.ن..... ۱.از طرف نجات....( کوچه باغتان پر موسیقی باد !) ۲.از طرف خودم....(حقیقی باشیم در دنیای مجازی!) ۳.همین.....فعلا حرفی نیست...!
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386 19:15 توسط ماندا (نجات) |
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 23:43 توسط ماندا (نجات) |
باید افکارم را روی این دفتر ِمجازی بیاورم به گمانم ... و سخت است آدم وقتی حس نوشتنش نمی آید شروع به نوشتن کند و همه افکارش را روی دایره بریزد ... هوا کمی خنک است و این خنکی چنان به من نشاط میدهد که دلم میخواهد هوا را محکم در آغوش بکشم ... روزها هم از پی هم می روند و می آیند ... و مثل همیشه مهم آن است که چگونه میگذرند ... و این گذر یا عبور ... بسی بی رنگ است ... اثری از نجاتِ سابق در آن نیست به گمانم ... روالِ وسعتمان کمی کند و رو به رکود است ... دانشگاه برایم پویایی که روح ِ من ذاتا آن را می طلبد ندارد ... باید جرقه ای را که لازم است زده شود بزنم ..." *من اگر برخیزم ... تو اگر برخیزی ... همه برمی خیزند ... من اگر بنشینم ... تو اگر بنشینی ... " محتاج دوری ام و شاید دیدی از بالا ... می خواهم دانشجو باشم ... نه د ا ن ش ج و ! به گمانم باید به زمان اجازه عبور بدهم و بگذارم دمی بگذرد ... **************************************************** چند وقتی هست که چیزی به نام نوستالژی در گلویمان بالا و پایین می رود ... و هوای دیدن آدم هایی که فریاد زدند** " مرا قاب نکن " ،قابشان نکردیم و نخواهیم کرد ...آنان را به زیر ِخاک نخواهیم برد و رسالتمان را تا آنجا که میدانم بر دوش خواهیم کشید ... و به راستی حالا که کبوتران جدیدی جایمان را گرفتند و رفتند ما قاب نشدیم ؟ به گمانم نه ... ما قاب نشدیم ...قرار بود" هر دویمان سیال باشیم و بتوانیم در درون همدیگر راه بیابیم " اما راستش را بخواهی دلمان بدجوری هوس ِ خواندن آن سخن دو هفته ها را کرده ... هوس ِ سر کلاس ها نشستن و اندیشه کردن ... به کار انداختن آن چیزی که اکبند بودنش آزار دهنده بود خوب دلمان می خواهد ... دلمان سخت میخواهد ... ! ************************************* پ ن )چند حس عمیقی هست که به شدت مرا به درونم سوق میدهد ... یا باید حلشان کنم یا غرقشان .. پ ن ۲) چقدر شیرین است ... حس داشتن امنیت ... به گمانم دیگر نداریمش ! *********************************************************** * وام گرفته از اشعار حمید مصدق ! ** وام گرفته از پیام آموزش شماره ۲۷ ـ سری سوم ـآذر ماه ۱۳۸۵ / سخن دو هفته / وحید تمنا کوچه باغتان پر موسقی باد !
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 12:51 توسط ماندا (نجات) |
کمی فکر کردم و گفتم خوب بنویس:
یه کاکتوس می خوام برای بغل کردن ... یه جوجه تیغی می خوام برای ناز کردن ... یه آسمون میخوام برای رنگ کردن ... یه sms میخوام برای یاد کردن ... یه بلیط اتوبوس هم می خوام برای پاره کردن... یه کفش میخوام برای گز کردن ... یه شعر هم میخوام برای غرق شدن ... آهان یادم اومد یه قوه هم میخوام برای فراموش کردن .... پ ن) هنوزم که هنوزه من آخر هر فیلم احساسی که میشه اشک میریزم ... پ ن ۲) تولدت نیکو ... پ ن ۳) بارون بارونه زمینا تر می شه ... گلنسا جونم کارا بهتر میشه ... کوچه باغتان پر موسیقی باد ! + نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 20:42 توسط ماندا (نجات) |
یکی به من یک مداد قرمز خوشرنگ بدهد تا من یک لبخند خوشکل روی لبهایم بکشم که تحویل آن پسر ِ تخس ِلوس ِ سر کلاس بدهم ...
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386 20:27 توسط ماندا (نجات) |
نگران نباش دوست من ....
من هنوز هم که یخ میکنم و از پی اش لرز ... پتویم را سخت در آغوش می کشم و به بغض فرو خرده ام اجازه باریدن می دهم ... ************************ چند روزی هست که بیهوده به پنجره ی اتاق چشم دوخته ام ... خبری نیست انگار ... نه از باران نه از ابرهای تیره ... دلم هوس آن بارانی را کرده که من قدم زنان زیر آن شعر های شاملو بخوانم و بعد که به خودم آمدم ... خیس ِ خیس شده باشم ... **************************** نوشین گفت چه خبر ؟ گفتم خبری نیست .... نیم ساعتی گذشت .. اما من حرفی نداشتم ... ـ : نجات ِ بدون حرف هم مگر میشود ؟ " میشود نوشینم ...پیش می آید زمانی هم که من به پیله ی سکوت بروم ...و با افکارم تنها بمانم ... تو میدانی ... می دانی که این سکوت و تنهایی فلسفی است نه؟ " ***************************** گفته بودم : قرعه ی فال به نام ِ من ِ دیوانه زدند ... پ ن ) جالب است برایم این روزها آدم هایی را پیدا میکنم نا آشنا ... که نه تنها وبلاگم را میخوانند ... 360 مرا هم به نام مستعارم می گویند ...!! گرچه 360 خیلی وقت است که با نام اصلیمان است ! پ ن 2) بعضی ها چه خجسته هستند ... که از آن سر کلاس هم که باشد آمار دقیقه به دقیقه ی مارا میگیرند ... پ ن 3) کوچه باغتان پر موسیقی باد ! ... حقیقی باشیم در دنیای مجازی ! راستی ... خوبم انگار ! + نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386 14:9 توسط ماندا (نجات) |
* دیدی گاهی اوقات دلت برای کسی ضعف میرود و دلت میخواهد محکم ِ محکم در آغوشش بگیری ؟ آخ این روزها دچار این حسم ... ! * آی خواندن این نظرات خصوصی کیف میدهد ... آی خر کیف میشوم از خواندنش ! * حس قشنگی است که در یک شب دوست دوران دبیرستان با تلفنی یادت کند ... بعد که online بشوی هم نوشین on باشد هم شراره ، آنقدر خوب است ... حیف جایت خالی ! * کمک ! آخر خود کشی هم موضوع است ... این حس serch لعنتی من چرا نمی آید ؟ * آی من از موبایل خاموش بدم میاد ... آی بدم میاد ... آی وقتی deliver لعنتی smsهایم نمی آید کفری میشوم ... آی کفری میشوم ! * آی دوست دارم هی بگویم لا لالای لای ... دریم ریم ریم ... الکی خوشم انگار ... * روزنامه ... روزنامه، شرقی نیست ! به اعتماد ملی و ایران روی آوردیم ... هی خدا ! * هوای خنک امروز ... حس زندگی ... آهای پاییز دوستت دارم !
کوچه باغتان پر موسیقی باد ! + نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386 22:29 توسط ماندا (نجات) |
آه ...
اگر ستاره ها بگذارند ... چشمانم را به روشنی آب خواهم بخشید ! "نجات" ******************************** دیدارش شیرین ... و سکوتم پر از سخن ... کاش رقص شوق را در دیدگانم میفهمید کاش ! ******************************** می گشایم وبلاگش را به یاد گذشته ای نه چندان دور ... به یاد دوستی عمیقمان ... گوش جان میسپارم به نوایی که می آید ... به نوایی که عطر ِ mp3 اش را برایم آشنا می آورد ... آه که چقدر دلتنگ دیوانگیش هستم ... د ل ت ن گ ! ********************************* چه راه ِ دور ... چه راه ِ دور ! چه راه ِ دور ِ بی پایان ! چه پای لنگ ! نفس با خستگی در جنگ من با خویشتن پا با سنگ ! چه راه ِ دور ! چه پای لنگ ! " زنده یاد احمد شاملو " پ ن ) این روزها چنان بی شرم شده ام که به ترک بیچاره ی دیوار هم می خندم ! پ ن ۲) زمزمه ی رود چه شیرین است ... پ ن ۳) پاییز ِ من نرم نرمک آمد .... پ ن ۴) سایه ام را می خواهم .... گمش کردم انگار ! پ ن ۵) کوچه باغتان پر موسیقی باد ! + نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386 21:39 توسط ماندا (نجات) |
وصفی نیست برای نیک روزم ... حسش غریب ... وچشمهایی که برای آشنا شدن بیگانگان برق میزنند ... وصفی نیست ... آری جنسش از غریب ترین واژه های عالم است ...
کوچه باغتان پر موسیقی باد ! + نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386 22:11 توسط ماندا (نجات) |
|