تبليغاتX
روی ابر ها

روی ابر ها

خوب است زیر باران خیس شدن ...

خوب است زیر باران آدم ها را دیدن ...

خوب است زیر باران smsخواندن ...

 خوب است زیر باران قدم زدن ...

 شعر خواندن ...

 رقصیدن ...

دست به دعا شدن ...

می دانی ؟ خوب است زیر باران مردن ... زنده شدن ...

خوب است گوش دادن این آهنگ

خوب است زمزمه کردن شعر سهراب

چترت را بگذار کنار ...

 زیر باران باید رفت ...

بارون بارونه زمینا تر میشه ...

 پ ن ) بال و پرم را امروز شکستند .

پ ن ۲) کوچه باغتان پر موسیقی باد .

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386 18:56 توسط ماندا (نجات) |


یکشنبه ی بدی است ... از آن یکشنبه هایی که روی اعصاب آدم پا تیناژ می رود . روحا احساس

خستگی شدید میکنم... زندگی روی دور کند و روزمرگی اش افتاده و تکان هم نمی خورد ...

با شانه هایی آویزان ، دستانی بر جیب... قدم هایی سنگین از دانشگاه بیرون می آیم ...ماشین هایی

 که چراغ می زنند ... پسرانی که مزاحم می شوند ... همه را از دم ندید میگیرم و میروم سوار اتوبوس

می شوم ... مثل همیشه mp4ام را روشن میکنم بلکه با آهنگ های آرامم دمی آرام شوم .

ایستگاه سوم پیاده میشوم و سریع سوار اتوبوس  آزادی - ونک  ! به اینکه برای یک ایستگاه صرف ندارد

سوار اتوبوس خصوصی بشوم فکر نمی کنم ... خسته ام خیلی خسته ... میخواهم بروم خانه و بخوابم

بیدار نشوم تا چند روز ...

ایستگاه مرزداران است . پیاده می شوم کرایه را به راننده اتوبو س بدهم و بروم که ! برای  یک لحظه برق

 سه فاز از سرم می پرد ! راننده زن است !

همیشه درباره زنی که راننده اتوبو س است شنیده بودم ولی باور کنید دیدنش آنقدر خوشحالم کرد که

اگر  می توانستم دوباره سوار اتوبوس میشدم و تا آزادی همراهش میرفتم .

اینبار قدم هایم را محکم تر بر می دارم ... خستگی را کنار می زنم ...و با لبخندی باز بر می گردم خانه !

 در این باره بخوانید :

نگاهیی به فعالیت اولین راننده اتوبوس زن

گفت و گو با دو راننده اتوبوس زن

 

پ ن ) اتوبوس مخصوص زنان نبود . مثل هر اتوبوس دیگری که مردان هم در اتوبوس نشسته بودند .

پ ن ۲) از آدم هایی که خواهش هایشان را هم طلبکارانه می گویند متنفرم !

پ ن ۳) کوچه باغتان پر موسیقی باد .

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 19:8 توسط ماندا (نجات) |


بعضی آدم ها را که میبینم ...

                                    به شرافت حیوان ایمان می آورم ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 19:3 توسط ماندا (نجات) |


هام : طبیعت ما رو از یاد برده .

کلاو:دیگه طبیعتی نیست .

هام : دیگه طبیعتی نیست ! اغراق می کنی.

کلاو:در این طرفا

هام : اما ما نفس می کشیم ،عوض میشم!موهامون،دندونامونرو از دست می دیم !

تازگی مون! آرمان هامون !

کلاو :پس ما رو از یاد نبرده .

هام :اما تو میگی هیچی نیست .

کلاو:[ غمگین ]تا به حال هیچ آدم زنده و عاقلی مثل ما عوضی نرفته .

هام:ما اون چیزی رو انجام می دیم که می تونیم .

کلاو :نباید این کارو بکنیم

[مکث]

هام :ذره ای از کل این طور نیست ؟

کلاو :یه ریزه

[مکث]

هام : این یه کار کسل کننده است .وقت مُسکن ِ من نیست ؟

کلاون : نه [مکث] تنهاتون می ذارم . کارهایی دارم که باید انجام بدم . *

******************

امروز داشتم نمایشنامه آخر بازی ساموئل بکت رو می خوندم ... یا به قول شهرزاد حضرت بکت .

این صحنه اش منو به فکر برد .... طبیعت ما رو از یاد برده یا ما طبیعت رو ؟

 

samuel beckett

* آخر بازی نوشته ساموئل بکت ترجمه بهروز حاجی محمدی .

زندگی نامه ساموئل بکت را اینجا بخوانید .

پ ن ) اینکه بعد از مدت ها دوباره کتاب می خونم هیجان بر انگیزه !

پ ن ۲) پیشنهاد میکنم این نمایشنامه رو بخونید ...

پ ن ۳) نه مثل اینکه بارون هوس باریدن نداره ...

پ ن ۴) فیلم رفیق بد رو دیدم ... فقط می تونم بگم جالب بود ! آره خیلی عامیانه میگم جالب بود ...

پ ن ۵) کوچه باغتان پر موسیقی باد !

 

 

+ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386 16:39 توسط ماندا (نجات) |


اس ام اس ...

 ایمیل ...

 چت ...

 وبلاگ ...

 خواب ...

 اس ام اس...

 ایمیل ...

 چت ...

وبلاگ ...

روند عجیبی پیدا کرده زندگیم .... !

sms

پ ن ) یکی منو ببره نمایشگاه مطبوعات !

کوچه باغتان پر موسیقی باد !

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 19:22 توسط ماندا (نجات) |


می نشینم سر کلاس مبانی جامعه شناسی ... با دستی پر از قوانینی درد آور ... برای کسانی که

 برای حرفهایم سند خواستند ... می گویم از ماده ۲۲۰ ق.م .ا :پدر یا جد پدری که فرزند خود را بکشد

قصاص نمی شود وبه پرداخت دیهء قتل به ورثه ء مقتول و تعزیر محکوم خواهد شد .

ماده ۲۲۶ق.م.ا : قتل نفس در صورتی موجب قصاص است که مقتول شرعا مستحق کشتن نباشد و

 اگر مستحق قتل باشد ،قاتل باید استحقاق قتل او را طبق موازین در دادگاه اثبات کند .

ماده ۲۰۹ ق.م.ا:هرگاه مرد مسلمانی عمدا زن مسلمانی را بکشد ،محکوم به قصاص است ،لیکن باید

 ولی ِزن قبل از قصاص ِ قاتل نصف دیه ء مرد را به او بپردازد .

و از کیفیت استیفاءقصاص  طبق ماده ۲۵۸ :هر گاه مردی زنی را به قتل رساند ولی دم حق قصاص قاتل را

 با پرداخت نصف دیه دارد و در صورت رضایت قاتل می تواند به مقدار دیه کمتر یا بیشتر از آن مصالحه کند.

گوش می دهم به حرفهایی درد آور که به توجیه این قوانین می پردازد ... و سوالی همراه با تعجب که

یعنی شما میگید پدر را باید قصاص کرد ؟؟

و این سخن که ما در کشوری اسلامی زندگی میکنیم و باید تابع قوانین باشیم ... و من میگویم از تغییر

 زمان ، از اینکه حاکم شرع جامعه با توجه  به تغییر شرایط جامعه و اصول کلی میتواند قوانینی را تغییر

بدهد .

و سوال در ذهن من می ماند چرا ؟؟ به چه حقی ؟ چه باعث می شود که قاتل یک زن برای قصاصش دیه

 بگیرد ...اینکه این قوانین دستها را آلوده به خون میکنند ...

اینکه پدر ، پدری که فرزند خود را بکشد هم مانند هر انسان دیگری باید قصاص شود ...

اینکه قتل های ناموسی با پشوانه این قوانین رو به افزایش است ...

اینکه... آه چه بگویم قوانین خود گویای  مطلبند .

درد ها کم نیست ...

 پ ن ۱) روحم پژمرد ....

پ ن ۲) هوس ِ بارانم کُشت ...

 پ ن ۳)این روزها غرق اندیشه ام ... و دیدن ِ آدم ها ...

پ ن ۴) کوچه باغتان پر موسیقی باد !

 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 17:31 توسط ماندا (نجات) |


صفحه ی سفید را که باز میکنم و می خوانم مطلبش را ... حس آشنایی به گلویم هجوم  می آورد و من

 سعی میکنم فراموش کنم که چه خواندم ...ولی نمی شود همین طور هی خاطره ها مثل پتک بر سرم

کوبیده میشوند ...و من حس میکنم که حالم بد است خیلی بد ...مثل بچه ها بهانه میگیرم بهانه وبهانه

... و دلم میگیرد ... لج میکنم ... قهر میکنم و حس میکنم حوصله هیچ چیز را ندارم ... دلم میخواهد بدوم

تا فکر نکنم اما انگار فکر هم می دود و می آید هی توی ذهن من ... به شعر های شاملو دهن کجی

میکنم ... مدادهایم را میریزنم کنار ... داد میزنم سر نضال که به کتاب هایم دست نزن ! و او انگار که هیچ

اتفاقی نیفتاده ... کتابهایم را بر میدارد و میزارد توی کتابخانه که سه طبقه اش مال من است ... سه

طبقه اش مال او ... و من حس میکنم از عدد سه متنفرم ... این وسط نگرانی ها هم کم نیست ...هی

نگران می شوم ... هی دلم میخواهد حال آدم ها را بگیرم .. هی بغض میکنم ...حالم بد است ...

کلی کار هست که باید انجام بدهم اما این دل من که گرفته فرصت انجام هیچ کدامشان را نمی دهد ...

دوباره همان حس سوم شخص شدن ... یک گوشه نشستن و نگاه کردن ... مرا در هم می کوفد ...

وبلاگ نوشین را که نگاه میکنم حتی نای تماس گرفتن را پیدا نمیکنم که برایش بگویم چه خبر ؟

جواب اس ام اس ها را به زور می دهم و سعی میکنم که جواب دادن هایم تلخ نباشد ... حوصله ایمیل

زدن به بچه های گروه را ندارم  ... و این شنبه هم عجیب اعصاب مرا ریخته به هم... و من بغض میکنم ...

و این بغض ... با اس ام اس ... آشتی ؟! می شکند ... و حس میکنم چقدر لوس شدم ...لوس ...

من دلم مثل همیشه که میگیرد ... اشکهایم ... آه !

و باز من حس کنم کسی نیست ....

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386 19:11 توسط ماندا (نجات) |


کمتر کسی است که نامش را نشناسد ...

کمتر کسی است که در دبستان شعر او را حفظ نکرده باشد ...

اویی که در سالهای اولیه هشتاد در تصادفی دردناک بیمار شد و شدت این بیماری به جایی کشید که

اینک  در بینمان نیست ...

بزرگ مردی در گذشت ...

قیصر امین پور دوشنبه شب( ۷ آبان ) به دیار باقی شتافت ...

 

قیصر امین پور درگذشت

 

 

  • غزل دلتنگی


هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم
بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم

                                                     زنده یاد قیصر امین پور .

در این باره بخوانید :

شعر بر دوش شاعران تشییع شد

عزیمت قیصر ناگزیر شد

امین پور و یک زندگی شاعرانه

شفیعی کدکنی :قیصر به شعر دست یافته بود

شاعر عاشقانه های انتظار به دریا رسید

می گویند از شاعر سادگی ها : قیصر

خاک هنوز چشم انتظار قیصر است

قیصر را رعایت نکردیم

                                                           "  روحش شاد  "

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386 14:42 توسط ماندا (نجات) |


* به یک بابا لنگ دراز خوب نیازمندیم ...

                                                              "جودی"

جودی

کوچه باغتان پر موسیقی باد !

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386 21:3 توسط ماندا (نجات) |


چند وقتی بود که این کامپیوتر فکستنیمان بد لجبازی می کرد ... الان گوش شیطان کر کمی بهتر شده

است !

خبری نیست ... به قول چلچراغی ها باید انگشتی در چشم روزمرگی ها کرد !

***********************************

زود عصبانی می شوم .... زود حرص میخورم و بعضی حرفها را که در چار چوب عرف و قانون می شنوم گر

 میگیرم !!!

حوصله ی خودم را هم ندارم ...همراه با آدم ها می خندم ... به آن ها می خندم ... به خودم هم

می خندم ... آسمانم آبی ِ آبی نیست ... دل ِ من سخت می گیرد وقتی می شنوم :

اگر زنی به همسرش خیانت کرد ، مرد حق ِ کشتن او را دارد ! این حرف دانشجوی دانشکده ی ماست !

و من فکر می کنم به فاصله ی قانون !!!! حکم زنا برای زن سنگسار است !!! و مرد !!! آه این موجود

همیشه خوش شانس !!!

گر می گیرم ...

عصبی می شوم ...

وقتی می شنوم دختری که قبل از ازدواجش رابطه با کسی داشته نمی تواند تعهد به زندگی زناشویی

داشته باشد !!!  این هم حرف دانشجوی دانشکده ی ماست !و من در فکر این مسئله که مرد ها چه

طور !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تبعیض جنسیتی کم نیست ... حتی در قلیان کشیدن !!!

اینجا ... تهران است ... 

کسی جایی برای نفس کشیدن می شناسد !!؟

************************************************

پ ن ۱) آسمانتان آبی و کوچه باغتان پر موسیقی !

 !

جواب پیغام های خصوصی :

الهه جون اگر هنوزم کتاب ها به دردت می خوره در خدمتیم :) وبلاگ هم آره نمی دانم چرا گاهی

 اوقات فیلتر می شود  !

عصام هر دو ترکیدیم هم من هم کامپیوتر

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386 23:5 توسط ماندا (نجات) |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


اسم ها قراردای هستند این ما انسان ها هستیم که به آنها معنا می دهیم ! بارها از من پرسیده اید کیستم ؟ من نجات معروف به ماندا یا مانی نویسنده وبلاگ روی ابرها! و حالا این تویی که بنا به تعریفت از من منو به اسم میخونی ! ولی من لحظه به لحظه با اسم هایم تغییر میکنم ...


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

وطن
پرده بکارت، غنيمتی در چنگ مردان!
چند نكته درباره فاجعه زنجان
سهم ایران از تکنولوژی
عبارت سخت تنگ است ....
عکس های طنز پیمان هوشمندزاده
عصاره سه هزار سال تاریخ مکتوب بشر ...
سیم این بلندگو را از برق نکشید !
مسیر پر است از عابران خنثی
مسیح علی نژاد و دولت متملقین
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

تیر 1387

خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384



پیوندها

آوای آزاد
40چراغ
از زندگی
فرایند
زمان بی کرانه ، ایران جاودانه
خاطره هاتو نگه دار
پاتوق من
طعم گس بودن
بانوی شرقی
دل نوشته ها
پسری با کفش های کتانی 2
کوچه علیچپ !
تبسم نسيم
تلناز و قوری قوری
ستاره ای کوچک در آسمان بزرگ
فقط به خاطر دلم
اسفند 79
گاه نوشت
برای امروز فردا و همیشه ام
حالی به حولی
حمید و رومینا
برکه تنهایی (کلبه تنهایی سابق )
کارتاژ
قطع و وصل
طلوعی تا فردا
(...)
نوکتورن
شب نقره ای
صدای پایم از انکار راه بر می خاست
تنهایی...
صلیب نقره ای
جامعه شناسی ایران
حرفهای شکلاتی
فریاد سکوت
وغیره...
مداد رنگی
انسانم آرزوست
یه عشق داریوش
کافه کلاسیک
بگو زنده باد زندگی
علیرضا نوشت
رقص واژه ها
ققنوس
راه خاکستری
حرف های نگفته
My Inner tramp of 1989
Stationary Traveller
فروغ
حبه حرف های روزانه
میرزا پیکوفسکی
آویزون
اسکلیسم
از پشت پنجره
علامه بلاگ
آوای دانشگاه
کمیته ی دفاع از حق تحصیل
هدفدار (مشاوران آموزش )
میراث فرهنگی
فرشاد مغرورترین پسر دنیا
دلشوره های من
آی کیو هایی در حد سس مایونز
رستگاری در 8:30دقیقه...!
یک فنجان تمنا
دوفنجان مکث
opium
Acetaminophen
San Lorenzo
yek pooria
واگویه های من
شبانه های ناب ...
ندای درون
نیمرخ
زندگی بانو
20:30
نامه هايی که پسر همسايه پاره کرد
تحقیقات فلسفی
آنچه از زندگی می آموزم
وب نگاشت
یادداشت های یک خبرنگار
از سر بیکاری
دلقک
مصطفی مستور
دخترکِ اوریجینال
hamid 's forgatten hopes
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin