|
استاد از دموکراسی دینی میگه !!!
و من به این جوک از ته دلم میخندم . + نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386 20:49 توسط ماندا (نجات) |
لبیک به او
هیچ دوره از زندگی ام را بدون کتاب نگذراندم ... از کودکی با کتاب عجین شده بودم ... چرایش را نمی دانم ... اما هیچ چیز مثل کتاب مرا راضی نمی کند ... دبستانی بودم که معلمم ما را با پروین اعتصامی و دیوانش آشنا کرد ... شاید اولین تلنگر شعر را او بر وجودم زد ... بعد از او من ماندم ۸ کتاب سهراب که با آن زیر باران رفتم ... باران شعر ... با فروغ و دیوانش با فضای سرد آشنا شدم ...دنیای سیاه و سفیدم ، آدم هایشان خاکستری شد ... نسبیت خوب و بد ... بی مرزی عشق و نفرت را آنجا بود که فهمیدم... با دیوان حافظ پا بر دنیای موزون شعر نهادم ...رمز گشایی های حافظ که هر روز او را یک طور می دیدم . آنجا بود که چند زاویه ای دیدن را یاد گرفتم ... با تا رهایی حمید مصدق وجود نا آرامم کمی آرام گرفت و قصیده آبی خاکستری سیاهش مرا به جنون کشاند ... مصدق به من حرکت را یاد داد ، این که برای تغییر "من اگر برخیزم ... تو اگر برخیزی... همه بر می خیزند " و هیچ چیز مثل دفتر اشعار زنده یاد احمدشاملو مرا به اوج نرساند هیچ چیز ... در دیبرستان با پائلو کوئیلو آشنا شدم ... اویی که یادم داد باید وسعت کشید .. آنقدر که با جهان یکی شوی آنقدر که تویی نماند و تو ِ تو جهان باشد و بس ! از او کمیاگر را خواندم و ورونیکا میخواهد بمیرد ، کنار رودخانه پیدرا نشستم و گریستم و زهیر و... کمی بعد تر پدرم مرا با جبران خلیل جبران آشنا کرد ... حال من بودم پیامبر دیوانه و باغ سرگردان ... من بودم نامه های عاشقانه ی یک پیامبر ... اویی که به من یاد داد دیوانه ی عاقل بودن یعنی چه ! با انجمن شاعران مرده ،متفاوت بودن در راستای تکامل را یاد گرفتم ... با بحث های فلسفی کلاس فلسفه و منطق سال سوم ... با افلاطون آشنا شدم آنجا بود که کارم به ۵ رساله و ۴ رساله او کشید ... آنجا بود که فهمیدم سفسطه یعنی چه ... و یاد گرفتم که در کلمات و چیدمان سخن دیگران دقیق شوم ...آنجا بود که یاد گرفتم دیگری برای متقاعد کردن من می تواند سفسطه کند و من چه طور می توانم اشتباهش را به رخ بکشم ... کمی بعد تر دبیرم کتاب مردی در تبعید ابدی نوشته نادر ابراهیمی را به من هدیه داد ... تا نیمه خواندمش و ترسیدم فهمیدم که نمی فهمم چه می گوید باید می رفتم و برای ادامه دادنش مطالعه ی بیشتری می کردم و هر چند که کتابم را امانت دادم و دیگر ندیدمش :( دنیای سوفی مرا با مکاتبی آشنا کرد که باید آشنا می شدم ... زبان ساده و گویایش و درگیری ذهنی که ایجاد می کرد ... فوق العاده بود ... تهوع ِ سارتر مرا با وجود و مفاهیمش آشنا ساخت . زنده به گور و سگ ولگرد صادق هدایت مرا مبهوت کردند ... آنجا بود که سکوت کردم درباره ی بودن و دلیل ِ بودنم آنجا بود که فهمیدم برای زنده ماندن باید قد کشید ... باید اوج گرفت ... بودن بدون بودن مفهوم ندارد ! با آخر بازی بکت به هیچ ها رسیدم و رفتن را یاد گرفتم ... و از تکرار رها شدن را ! و این روزها با کتابخانه ی دانشگاه انس گرفته ام ... در حال خواندن کتاب هایی هستم بسیار جذاب که بعد از مزه کردنشان برایتان می گویم :) شما هم کتاب معرفی کنید و آنچه آموختید را بگویید ... + نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 22:22 توسط ماندا (نجات) |
باران نم نمک می بارد ... هوا گرفته ی ابری است و آن خورشید عشوه ی طلوع می کند ... و انگار کسی امروز نا امیدی را در تمام شهر ریخته است ... دل ها بس فسرده است ... رد که می شوم از میان هم دانشگاهیانم می شنوم .... ـ امروز دپم ! اصلن حال ندارم ... ـ یعنی وقت دانشجو این قدر بی اهمیته !!!! ـ خسته ام ، حوصله بچه های خوابگاه رو ندارم نگار .... ـ داداشم میخواد زن بگیره ...بهش گفتم یکیو هم واسه ما جور کن ... میگه تو رو نمیدم تو اگه بترشی ترشی خوبی میشی .... ـ این ماه پول موبایلم خدا تومن میاد بس که اس ام اس دادم ... ـ لعنتی ها ... من مطمئنما برگمو افتضاح هم صحیح می کرد ۱۷ می شدم ... این بی شعور از اولم میخواست منو بندازه ... ـ سرده هوا !! بیاین بریم کتابخونه لااقل ! ـ اون شماره کوفتیتو بده هر وقت کلاس شروع شد بهت میگم ... ـ استقلالی هستی ... ایول اصلن آبی و عشقه ...مهم رنگ آبیه ... مهم دل آّبیه ... بزن قدش ! ـ سنتوری و پیدا کردم ... وای خدا بهرام عجب لاویه ! ولی حق داشتن مجوز ندن ها ! ـ اختتامیه فجر و رفتی ... می نشینم سر همان کلاس ۴۰۱ ... مبانی فلسفه .... استادی نیست ... صدایم می کند کسی ... نجات ! اون آهنگ ای ساربان نامجو رو بذار ... بلکه این دل آروم بگیره ... وصدای گرم نامجو ... سکوت سرد بچه ها ... مزه پرانی های آن پسرک لوس ِ کلاس ... نیم ساعتی منتظریم ... آمدنی در کار نیست ...لعنتی می فرستم می روم خانه ... خواب و خواب و خواب .... و خدایم بیدار کند !!!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 20:13 توسط ماندا (نجات) |
هه ...
الان که اینجا نشسته ام دقیقا سه شب است که خواب به چشمانم راه نیافته است و با نگرانی ها دست و پنجه نرم کرده ام ...سه شب است که جان می کنم و برای عزیزی زمزمه آرام باش مهربانم سر می دهم ... سه شب است که به آهنگ ملایم عربی گوش میدهم که از وعده ی دیدار و دوری می گوید ... سه شب است که ویدا ی مهربان من از قلب بیمارش بر خود می پیچد و هیچ راهی برای درمان نیست ...و من که بر این لعنت ِ روزگار نفرین می فرستم ... آرامش می کنم با جان ِ دلم گفتن ها آرامش می کنم با زیبا ترین جملات هستی ... و امید فردایی می دهم که همه چیز آرام می شود ... و حیف که از او دورم ... حیف که فرسنگ ها از ویدای مهربانم دورم ... چه بگویم ویدای مهربانم جز آرام باش قشنگ ترینم ؟ چه بگویم جز چند نفس عمیق بکش ... چه بگویم جز اینکه همه چیز همان می شود که تو میخواهی ؟ چه بگویم جز اینکه مقاوم باش ؟ چه بگویم که وقتی به قلبِ مهربان ِ بیمارت ۵ قرص قلب تزریق کردند چه کشیدم ؟چه بگویم که دلتنگ آن خنده های از ته دلت هستم ؟ چه بگویم ... ویدای من ... تو را به آن خدایی که می پرستی آرام ... + نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 23:28 توسط ماندا (نجات) |
این روزها ... قدم بر راهی می گذارم سخت ناهموار .... و من اراده ی هر چه محکم تر .... مهم رسیدن نیست ... مهم آن لذت رفتن و هموار کردن راه است .....
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 19:2 توسط ماندا (نجات) |
شمار" بار "هایی که دلم را می شکنی از یادم رفته است ...
و من شکستن های دم به دم ... می خواهم تا انتهای زمان بخوابم .... چراغ ها را گویید خامُش ! + نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386 17:8 توسط ماندا (نجات)
لعنت ِ خدا بر این پنج شنبه ها باد ! + نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 14:13 توسط ماندا (نجات)
می دانی ، موقعی که ما ماجراجو بازی می کردیم ، تو کسی بودی که ماجرا ها برایش رخ می دهند
من کسی بودم که موجب می شد آن ها رخ دهند . می گفتم " من آدم اهل عملم " یادت می آید ؟ خوب ،حالا فقط می گویم :کسی نمی تواند آدم اهل عمل باشد . پ ن ) تهوع / ژان پل سارتر ، ترجمه امیر جلال الدین اعلم /ص۲۷۲ + نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386 13:25 توسط ماندا (نجات) |
ده سالش بیش نبود ...کمر خم کرده .... بقچه ی خواب بر دوش ... سوار اتوبوس شد .... ده سالش بیش نبود اما ... نگاهش به سی می مانست ... سوار که شد ... دستی راه گلویم را بست .... پسر روبه رویم .... شب در این سرمای سخت زمستان زنده می ماند ؟
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386 18:19 توسط ماندا (نجات) |
دو بال برای پروازی به سوی آرامش .......
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386 21:2 توسط ماندا (نجات) |
|