|
محمد و نوشین منو به ۲ تا بازی دعوت کردن ! محمد به بازی ۷ آهنگی که می پسندم و نوشین به کتاب هایی که تموم نکردم ! واقیعیت اینکه من کلی کتاب تموم نکرده دارم که هیچ کدوم دلیلش ضعف کتاب یا نویسنده نیست تنبلی خودمه :) پس باید برم و کتاب خونه رو بریزم پایین :) و اما ۷ آهنگی که من می پسندم ... ۱ ) صدر جدول رو اختصاص می دم به leonard cohen عزیز که بی نهایت اون صدای خش دارش رو دوست دارم و این آهنگ هایی که آرومم میکنه : Dance me to the end of love ,Suzanne, I m your man و... ۲) از Damien Rice عزیز دو سه تا آهنگ بیشتر نشنیدم می تونم بگم آهنگ 9 Crimes فوق العاده است حسی که این آهنگ به من می ده وصف ناپذیره ! ۳) گاهی اوقات موسیقی بهتر از کلمات آدم ها رو به اوج می رسونه اینجاست که باید از yann tiersen عزیز و آهنگ محشرش یعنی Amelie یاد کنم ! ۴) بعضی آهنگ ها تو رو به رویاهات وصل میکنن مثل Anathema با آهنگ Are you there ! ۵) و این خواننده لبنانی اصل Masari رو هم به خاطر آهنگ Real love می پسندم ! این آهنگ حس خاصی بهم می ده خیلی خاص ! ۶) دیگه نوبت محسن نامجوی عزیز با شاهکارهاش ! آهنگ بگو بگو ،ترنج ، ای ساربان ، هو هو ، سنگ آسیاب و ... ۷) هیچ وقت نتونستم موسقی اصیل شرقی رو از خودم جدا کنم هیچ وقت ....(اینجا منظورم آهنگ های قدیمی عربی ) به همین خاطر باید از عندلیب عرب یعنی عبدالحلیم حافظ با آهنگ هایی چون توبه ،زی الهوی ،اهواک ،جانا الهوی و... یاد کنم ! دیپلم افتخار رو هم تقدیم میکنم به Vanessa mae به خاطر اون دست های هنرمندش و اون ویولون بی نظیرش ! و اما دعوتی ها : محمد کتونی ، نوشین ، آزاده ،امین ،نیکو خوشحالم می کنید اگر بنویسید :) در آخر کوچه باغتان پر موسیقی باد ! + نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 20:43 توسط ماندا (نجات) |
همیشه هستن آدم هایی که فقط به زیر شکمشون فکر کنند !!!! + نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386 20:33 توسط ماندا (نجات)
زمان اون رسیده که برم و حس های گم شده ی خودم رو پیدا کنم ...
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 19:3 توسط ماندا (نجات) |
کلی درگیری ذهنی که به قلبم فشار میاره و بغضی که انگار شکسته نمی شه و منی که فکر میکنم خدایا چه طوری تمومش کنم و فشاری که این روزها داره کمرم رو تا میکنه و اینکه حالم داره از خودم و وجودم بهم میخوره و اینکه چرا دیگه هیچ کتابی آرومم نمی کنه و چرا با شنیدن صداش دلم میخواد یکی گلوم رو فشار بده و من برم تا آستانه مرگ و راحت بشم که این طوری دیگه نشم باعث مرگ کسی !! و اینکه با دست های بسته باید جلو برم و کور سویی پیدا کنم واسه گریز و اینکه چرا خریت کردم ؟! و دلم میخواد یک چیزی آرومم کنه و من قدرتی پیدا کنم یا راهی که بشه هر چه زودتر این مسئله رو تموم کرد و بی دردسر ! و من که حس لرز دارم و لرز و لرز و لرز ... و اون قدر لبریزم که با یک تلنگر تا هبوط می رم و دلم میخواد چشمام رو ببندم این بار از ترس و وحشتی که از هبوط دارم و انگار نه انگار که من دختری بودم که هر هبوطی رو رمز برای حرکت می دید ! و انگار نه انگار که من بارهای منفی رو موجی می دیدم واسه وسعت ! و من که پناه بردم به خواب و خوابی که در پیش آرامش نیست انگار و من که حس دختری رو دارم که در جمع لباسی بر تن نداره و احساس شرم و نداشتن امنیت وجودش رو پر کرده .... و سر گردانی که روحم رو خراش میده ...و این پست که شاید توهینی به وجومه ولی حس اینکه باید نوشت رهام نمیکنه و انگار محکومم به نوشتن تا شاید از این راه خالص بشم و این شاید که مثل پتک برسرم کوبیده میشه ! + نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386 14:24 توسط ماندا (نجات) |
ببین من چشمانم را می بندم ...
تو فریادت را بزن ! + نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386 19:46 توسط ماندا (نجات)
حس کردم نفسی نیست که بکشم ... و از تنهایی به خودم پیچیدم ... + نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386 17:8 توسط ماندا (نجات) |
|