|
* نمی دانم چیست ... هیچ نمیدانم ... هر چه هست من بیشتر غرقش می شوم ...
و در این غرق شدن ... لذت نابی است . بی خیالی ؟ سر خوشی ؟ سنگ دلی ؟ نه ! من ، من شدم . این کوبش نوشته ها ... و بی تابی ذهن ، منم ! * این دل برای تو ... خنجر همیشه پنهانت که رسوا شده را بیرون بکش و جانانه بزن ! گرمی خون مال تو ... من به تماشای آن تکه گوشت در دستان توام که عقل همیشه پیروز من به چشمان پر هراس تو لبخند می زند . جانانه بزن ... واین خون چه رنگین است . * خدای من ؟؟ بود و نبودش ؟! نه جای تو آنجا بین من و خدا نیست ... آنچه من خدا می نامش ... اینجاست ... در پی بوسیدن من . و این بوسیدن بی شرم ... پ ن : روز ها ی من خوب و خودم خوبتر : ) + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 19:38 توسط ماندا (نجات) |
بی نهایت لذت بردم از این آهنگ پشنهاد برای گوش دادن ... همین + نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 17:53 توسط ماندا (نجات) |
غرقم ... غرق کتاب هایی که ذره ذره می نوشمشان ...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 19:47 توسط ماندا (نجات) |
حماقت شاخ و دم نداره !
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 17:14 توسط ماندا (نجات) |
برای آن سبز که مرا می خواند یک دو نقطه دی بزرگ ! همان روز که ۸۶ همه زورش را زد و نحسی یک سالش را تمام کرد ، همان روز که همه با خود هم قهر بودند انگار و من که هی بغض میکردم و هی بغض ! همان روز که نه ! فردایش که میگویند ۸۷ شده بود وهمه تبریک میگفتند و هی اس ام اس شاد باش و نورزو ... همان روز که قرار شد بند سفر بببنیدم و برویم به آن سبز که می خواندمان . من را که انگار قرص خواب خورده باشم که تا رشت خوابیدم :) رشت که رفتیم که بگردیم و بابا که شوخی میکرد آن پیرمرد را که وسط چهار راه می رقصید ... آن خنده های من و نبیل و نضال .مانتویی که نضال پرو کرد و گشادی اش ! اخم ها ی نضال ... راه ِ لاهیجان گرفتن و رفتن خانه ی دوست ی قدیمی بابا . مهربانی آقای مردعلی و شهین خانم... دخترانِ زیبایش شیدا و زهرا و مهسا ... من ِ شیطان ِ پر خنده که خجالتی شده بود ... شب که از خستگی خوابم برد و نفهمیدم چه شد ! نضال که چه زود با مهسا و زهرا خنده هاشان خانه را پر کرد ... شیطان کوه رفتن و راضی کردن بابا برای سوار تله کابین شدن که نشد ، خسته شدن ما به اصطلاح جوان ها ! بخث بین نبیل و شیدا و آقا بیژن سر نجوم و ستاره ها را بگو آن عکس های مهسا ! که راه می رفتیم و عکس میگرفتیم ... گرمی هوا عربی حرف زدن های آقا مرتضی. ترجمه آهنگ های نانسی و عاصی و ...برای زهرا ... ماهی گیری با تور بابا توی آن دریاچه ...سردی هوا ... مامان و شهین خانم که توی ماشین گرم صحبت بودند . پرتقال های پوست کنده .... شرط بندی را که نضال و شیدا و زهرا و آقا بیژن باختند .... بستنی شکلاتی و نسکافه ی گرم.... کل کل و کرکری خواندن ها بین آقا بیژن و آقا مرتضی سر شام . شرط بندی به شوخی سر بلیط برگشت به کیش آقا مرتضی و همسرش سمانه ... آشنا در آمدن ما دختر ها را بگو ...نکیسا و مهسا ...شیطنت های ما ... خاطرات مدرسه تعریف کردنمان ! مهسا که مدرسه را شسته بود! آتش گرفتن مدرسه ما... سرایدار مدرسه... تی گفتن آن پسر ترک سر کلاس زهرا آلرژی ی من ... نخوابیدن تا صبح را بگو ... شوخی های من و نضال و زهرا شماره رد و بدل کردنها ...دل کندن ِسختمان برای رفتن ... آن همه پفک را که آقای مردعلی گرفته بود را بگو ...رفتن تا آستا را به بهانه خرید !!! سوغاتی ها ...راه را بگو که انداختیم به اردبیل برای برگشتن ... لب ِ مرز که سبز سبز بود عکس گرفتن های نبیل رقصیدن آن جوان ها کنار ِ مرز ... از خود بی خودیشان ... اخم های درهم رفته ی بابا آن گردنه را بگو که حیران می نامندش و حیرانمان کرد ... عکس های مدام نبیل گوش درد نضال به خاطر ارتفاع ! خنده های من به نضال ... خستگی مان را بگو وقتی تا بستان آباد مجبور شدیم بریم ...رانندگی مدام بابا... نگرانی های نضال برای بی خوابی بابا ...خوش خوابی من رسیدن ۴ صبح به تهران را بگو ... اس ام اس بازی های من و زهرا و مهسا ... تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهران را بگو که دلتنگش بودم ! برای همه و همه یک دو نقطه دی بزرگ ! + نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 21:12 توسط ماندا (نجات) |
می روم به آن رنگ سبز که می خواندم این بار .... بلکه آرام شود این روح ... هر چند اندک .... + نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387 22:41 توسط ماندا (نجات) |
|