|
حجم گنگی بود ... تاریکی و سکوت ، سکوتی که تیک تاک بلند ساعت در هم می شکستش !
نه ! خبری از ماه نبود ... نوری نبود ... حضور روشنی نبود ... تاریکی و سکوت ، سکوتی که تیک تاک بلند ساعت ... لبخند زد ، فکر کرد :" چه قدر آروم ... دست ها می تونن حرف بزنن " یه نگاه به اون دست های باریک انداخت ... و ساعت که با تیک تاکش سکوت رو در هم می شکست ... یک لحظه ترسید . بالشتش رو محکم بغل کرد و از حس نازکی پر شد ... چه قدر دلش گل نرگس می خواست ... و صدای یک نفس کشیدن آروم ... دست خودش نبود اما گریه کرد ... و اون حباب آرامش ترکید ... + نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 20:11 توسط ماندا (نجات)
|