|
دلم یک کنج خلوت می خواهد،یک کنج خلوت ...شاید توی یک جنگل و من که روی درخت هایش بنشینمو فکر کنم به خود ِ فکر ، فکر کنم ... به این اندیشیدن که در پسش من هستم می آید ... بعد که فکر کردم هی ... و از این فکر نتیجه گرفتم برای خودم دست بزنم و اگر نفهمیدم دندان قروچه بروم که احمقی و هیچ نمی دانی و لعنت بر تو اگر نفهمیدی ... دقیق تر بگویم دلم برای روند فکر کردنم تنگ شده ... برای آنچه مرا به شوق بیاورد که فکر کنم و هی مقدمه بچینم و هی استدلال پشت استدلال برای چرایی که چراست !؟
+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387 20:33 توسط ماندا (نجات) |
|