|
آها ی دخترک رقصان رسالت بر دوش که این روز ها نمی فهمیِِیَم ! که این روز ها دور شده ایم از هم ... که حتی خواندنم هم ....آهای که تند تند بال پرواز میگشایی و بر این آبی تابناک اوج می گیری و چه اوج گرفتنی و چه شکوهی ...آهای که جا ماندنم را خرده می گیری ! بر این کویر و حشت هم نظاره کن ...بر این جا که من هی میچرخم و هوس پروازم کُشت ، بر من که رسالتم سنگین ،خودم خونین ... من که بالم می شکنند هی ... من که با بال شکسته اوج میگریم و سقوط میکنم هی ... من که یقه به دندان گرفتم و صبوری میکنم هی ...من که روحم میکُشند و دم نمی زنم مبادا بی جسارت بخوانندم ... مبادا گمان کنند پرواز از خاطر سپرده ام ... مبادا فکر کنند خواب ربوده مرا می فهمیم ؟ یا گنگ مانده آن چرا در ذهن تو ؟ نه دخترک ... این گنگ شدن از من نیست ... از نبودن دریچه ی پرواز است ... از بی رحمی زندان بانیست که تا میگشایم بال پر پروازم می شکند ***************************************************************** من گم نکر ده ا م روزنه ی دعا را ... و نخوابیدم و گر دردی هست به نشانه ی افتخار بادش نکردم هی ... نه ! من صبوری می کنم در خلوت و بر خود خرده می گیرم هی ... تلنگر میزنم هی ... قله را میبینم و شوق رسیدن هم هست ...تازیانه درد هم هست... خشم هم هست ... نفرت هم ! کشمکش تضاد هاست اینجا ....و جمع این ها ... ******************************************************************* * آسان نیست شکست غرور میان هزار ها چشم و گریستن از ته دل !
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 19:39 توسط ماندا (نجات) |
|