|
به در و دیوارش که نگاه میکنی از حس پر می شوی که خودت هم نمی دانی چیست ... اما انگار چیزی اینجا توی گلویت هست که نمی گذارد نفس بکشی و تو فکر می کنی دل کندن چقدر سخت است ؟ تو از آن کنج هم انبوه انبوه خاطره داری چه رسد به آرشیو و پیوندها ؟ فکر می کنی چه خانه خوبی بود ... چه جای امنی ... اینجا بود که بزرگ شدی ... نوشته هایت پخته شدند ... اینجا بود که خنده هایت را ،حس هایت را ،بود و نبودت را با آدم ها شریک شدی ... اما نه تو باید بروی ...مجبوری ...ف ی ل ت رت کردند و راه گریز نیست آن هم به خاطر آدرس بارت که ... درش را می بندی و به خانه ی جدیدت فکر میکنی و اساس و چیدمانی که انگار تمامی ندارد . پ .ن ) اینجا بیابیدم ! + نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387 20:9 توسط ماندا (نجات) |
|